en
Feedback
𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

Open in Telegram

‌ ‌ ‌t.me/Nwriter2bot ‌

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
330
Subscribers
No data24 hours
+87 days
+7830 days
Posts Archive
پارت بده لطفاااااا ... جای حساسیهههه 😭😭😭😭😭😭😭😭

https://t.me/sirdasnovel/2006 خاله این چه کاریه سکته کردم.

میگم چرا اونور هی مبخواد به دنیز نزدیک بشههه😐😐😐😐

منتظر سکانسای عمیق و خیلی خوشگل از اولدنم 😍😍 مخصوصا وقتی دنیز حقایق رو بفهمه 🤌😍😭

https://t.me/sirdasnovel/1997 الان یعنی میگی من نباید آکگون و جیلین و باهم می‌کشتم؟🤍

کیس ما رو میدی بگیریم بخوابیم

Repost from N/a
دخترک نویسنده تمام شب را صرف نوشتن از دختری کرد که دوست داشت باشد؛ از زندگی‌ای نوشت که دوست داشت داشته باشد؛ از آغوشی نوشت که در آرزویش بود و آدم‌هایی را خلق کرد که دوست داشت کنارش باشند. صبح که شد، دختر قوی داستانش پر کشید. درون آیینه کسی را دید که نه جسارت داشت و نه استعداد؛ آنچه را دید که باقی انسان‌ها می‌خواستند، نه دلش. نمی‌خواست نوچه‌ی خواسته‌های آدم‌ها باشد؛ نمی‌خواست از ضعف به خود بپیچد و میان آدم‌های مارصفت حیف شود. سحر خبری از آن دختر پرشور و شجاع نبود؛ تک‌های ضعف بود که راه می‌رفت، سلام می‌کرد، غذا می‌خورد و اجازه می‌داد آدم‌ها او را آنطور که می‌خواهند شکل بدهند.

افتخار از منه

درود بر شما، ممکنه افتخار بدید و نوشته های بنده رو بخونید؟ https://t.me/MehrsaCottage

We were a pair But I saw you there Too much to bear You were my life But life is far away from fair Was I stupid to love you? Was I reckless to help? Was it obvious to everybody else That I'd fallen for a lie? You were never on my side Fool me once Fool me twice Are you death or paradise? Now you'll never see me cry There's just no time to die I let it burn You're no longer my concern Faces from my past return Another lesson yet to learn

امشب قرار بود به گریه پینارم برسیم ولی چون دلم میخواد همینجا بمونید پس نه💔

𝖳𝗁𝖾𝗒 𝖺𝗋𝖾 𝗉𝗋𝖾𝗍𝗍𝗒 𝗐𝗁𝖾𝗇 𝗍𝗁𝖾𝗒 𝖼𝗋𝗒..
𝖳𝗁𝖾𝗒 𝖺𝗋𝖾 𝗉𝗋𝖾𝗍𝗍𝗒 𝗐𝗁𝖾𝗇 𝗍𝗁𝖾𝗒 𝖼𝗋𝗒..

اولاش تقریبا داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه

از جمله خودم

اولدن فنا پناه بگیرید

اولاش: گفتی می‌خوام برم خونه. چشم‌هاش صورت دنیز رو برانداز کرد. اولاش: ولی اینجا هم ساکتی. خم شد تا نگاهش هم‌سطح نگاه دنیز بشه. اولاش: ببین منو. دلم برای صدات تنگ شده. دنیز لب‌هاش رو باز کرد. اولاش به لب‌هاش خیره شد. نفسش رو حبس کرد. بغضی که از اول توی چشم‌های دنیز بود خودش رو نشون داد. اولاش: نه. نه. بیا.. کنار تخت نشست. دست دنیز رو گرفت و کنارش نشوند. دنیز نگاهش رو روی دست‌هاشون انداخت. اولاش: دنیز من می‌دونم یه چیزایی هست پس تنها باهاشون کلنجار نرو. دنیز نفس عمیقی کشید اما بغضش دوباره اجازه نداد حرف بزنه. اولاش: گریه کنی هم اشکالی نداره. دنیز سرش رو پایین انداخت. دنیز: من.. صداش شکست. اولاش بعد از ساعت‌ها بالاخره نفس کشید. آروم خنده خسته‌ای کرد. اولاش: یه لحظه داشتم فکر می‌کردم دیگه به خاطرت برم زبون اشاره یاد بگیرم. دنیز با وجود بغضش خنده کوتاهی از گلوش بیرون اومد. چال گونه. اولاش: آره. همین صداتو می‌خواستم بشنوم. دنیز نتونست جلوی لبخند ریزش رو بگیره. دنیز: خیلی.. خستم... لبخند اولاش محو شد. دنیز: دیگه.. نمی‌دونم.. باید.. به چی.. فکر کنم؟ اولاش نگاهش کرد. دنیز: از این بدم میاد. اولاش: پس امروز فکر نکن. فردا هم فکر نکن. فقط اجازه بده این یه بار یکی کنارت بمونه. دنیز: دخترم؟ اولاش ابرو بالا انداخت. نفسش رو حبس کرد ولی چشم ازش برنداشت. دنیز با بغض ادامه داد. دنیز: دنیزم؟ اولاشت قربونت بره؟ اولاش چند لحظه نگران نگاهش کرد. اولاش: برای همینه؟ برای همین از وقتی اومدی بیرون ساکتی و باهام حرف نمی‌زنی؟ چشم‌هاش رو بست و آروم دستای دنیز رو ول کرد. از روی تخت بلند شد. صداش گرفت. اولاش: ببین. وقتی دیدم چه حالی داری یه لحظه هول کردم.. نمی‌دونستم.. باید چی بگم.. دنیز آروم بلند شد. اولاش: از حد گذشتم؟ لبخند تلخی زد. اولاش: آره. آره. نباید اون‌طوری حرف می‌زدم.. دنیز سر تکون داد و به سمتش رفت. آروم کف دستاش رو روی صورت اولاش گذاشت. اولاش یخ زد. چشم‌هاشون به هم گره خورد. نگاه دنیز از چشم‌هاش پایین اومد و روی لب‌های اولاش موند. اولاش هم بی‌اختیار به لب‌های دنیز نگاه کرد. گلوش خشک شد. دنیز پلک زد. «اون روز سر کار نرفته بود». نفسش گیر کرد. چشم‌هاش بی‌اختیار روی صورت اولاش چرخید. چشم‌های خسته‌اش. موهای آشفته‌اش. مردی که چند ساعت قبل دیوونه‌وار خودش رو به بازداشتگاه رسونده بود. اولاش‌ آروم صداش زد. اولاش: دنیز.. دنیز انگشتش رو روی لب اولاش نشوند. اولاش ساکت شد‌. دنیز: واقعا فکر می‌کنی من از تو ناراحتم؟ با صدایی که گریه می‌لرزید زمزمه کرد. دنیز: نمی‌تونستی نباشی؟ اولاش چند ثانیه نگاهش کرد انگار سوال رو نفهمیده یا شاید بیش از حد خوب فهمیده.. دنیز پلک زد و اشک دیگه‌ای روی گونه‌اش لغزید. دنیز: اون‌جا.. نفسش لرزید. دنیز: تو بازداشتگاه وقتی صداتو شنیدم.. چشم‌هاش رو بست. دنیز: یه لحظه فکر کردم اگه یه موقع نباشی چی؟ اولاش‌ همچنان به لباش خیره بود. دنیز: نمی‌تونستی نباشی؟ این بار صداش بیشتر شبیه خواهش بود. اولاش نفس عمیقی کشید و نگاهش رو بالا آورد. به چشمای دنیز خیره شد. دستاش رو بالا آورد و روی دستایی گذاشت که روی صورتش بودن. محکم نگهشون داشت. اولاش: نه. سرش رو تکون داد. اولاش: نه دنیز. صداش شکست. اولاش: نمی‌تونستم نباشم حتی اگه..اگه همه درها رو روم می‌بستن باز یه راه پیدا می‌کردم.. نفسش لرزید. اولاش: در رو برات می‌کندم یا سقف رو سوراخ می‌کردم.. انتخاب با توعه. اشکی از چشمش پایین اومد. اولاش: من صدای گریه‌ات رو از پشت اون در شنیدم. چشم‌هاش رو بست. اولاش: فکر نکنم تا آخر عمرم یادم بره. دنیز لب پایینش رو گاز گرفت. دستاش زیر دستای اولاش روی صورتش حرکت کردن. اولاش دستاش رو پایین برد. دنیز جلوتر رفت و آروم روی نوک پاهاش ایستاد. نفسای اولاش با هر حرکتش سنگین‌تر می‌شد. دستای دنیز آروم لای موهای پشت گردن اولاش لغزید. اولاش دستاش رو دور کمر دنیز نشوند و سرش رو کج کرد اما دنیز به جای بستن چشم‌هاش صداش شکست. چند بار نفس کشید. دنیز: نمی‌دونم چطور بهت بگم که ترسیدم.. اولاش نفس نفس می‌زد. دنیز: از این که وقتی توی اون اتاق بودم.. تنها چیزی که بهش فکر می‌کردم این بود که کاش تو اونجا بودی. اولاش سرش رو کج‌تر کرد. دنیز چشم‌هاش رو بست. دنیز: با اینکه.. اولاش: با اینکه چی؟ صداش از همیشه بم‌تر بود. دنیز: باید ازت عصبانی می‌بودم. نگاهش رو بالا آورد. دنیز: و باشم. اولاش انگشتاش رو دور کمرش محکم‌تر کرد. اولاش: ولی نیستی؟ دنیز انگشتش رو پشت گردن اولاش تکون داد.

Kağıt Geceler #P_a_r_t 44 کان نگاهش کرد. اونور: دروغ هم نیست. پوشه‌ای رو از روی میز برداشت و سمت بوراک پرت کرد. پوشه به بوراک خورد و روی زمین افتاد. بوراک دستش رو مشت کرد. اونور: برای تو هم سربازی دیگه تموم شد. لب تر کن. هر مقامی بخوای. پلیس آگاهی، امنیت، مبارزه با مواد مخدر، جنایی.. هر شعبه‌ای که بخوا.. بوراک: می‌خوام تو گورتو گم کنی. اونور روی میز کوبید. اونور: اگه من گورمو گم کنم که اردم و خانوادت گورشونو تازه پیدا می‌کنن. بوراک چشماش رو بست. اونور: چیزایی که بهتون می‌دم لطف نیست. سرمایه‌گذاریه. برای منافع خودمه. گاهی ممکنه واقعا استقلال داشته باشید. خودتون تصمیم بگیرید.. لبخندی زد. اونور: ولی یادتون نره به خاطر منه. نگاهش رو بینشون چرخوند. اونور: پس این قیافه‌های طلبکار رو هم جمع کنید. یه اشتباه کوچیک از یکیتون سر بزنه.. بهشون اشاره کرد. اونور: شما چهارتا به هم وصلید پس هر چهارتاتون آسیب می‌بینید. اولاش: بازم تهدید می‌کنی؟ اونور: دارم قانون رو یادتون می‌ندازم. پوشه‌ ضخیم دیگه‌ای برداشت و ورق زد. اونور: اینم برای خبرگزاری. اولاش دستی روی صورتش کشید. اونور: مجوزها، سرمایه‌گذارها، بدهی‌ها، مشکلات اداری... همه حل شده. می‌خوام وقتی وقتش رسید خبرگزاری خودت رو داشته باشی.. آلپرن‌ هم با من میاد. آلپرن اخم کرد. آلپرن: چرا من؟ اونور: سیستم‌های من توی روسیه نیاز به تقویت دارن و تو انجامشون می‌دی. وقتی برگشتیم، می‌تونی بری پیش اولاش کار کنی. ساعتش رو نگاه کرد. اونور: الان همه باید بریم.. یه جشن گرفتم که شما هم دعوتین. — حال- خانه آرکان بارون شدید می‌بارید. اولاش سریع پیاده شد در رو باز کرد. دست دنیز رو گرفت تا دنیز آروم پیاده شه. نگاهی به آسمون کرد و کت خودش رو درآورد و دور دنیز کشید. دنیز نگاهش روی کت نشست و آروم به چشمای اولاش نگاه کرد. بهم خیره شدن. اولاش: من خوبم. در رو بست و دستش رو دور دنیز انداخت و همراهش تا جلوی خونه رفت. زنگ زد. دریا اول خشکش زد. نگاهش از دنیز به اولاش رفت. اولاش چشماشو بست. اولاش: سلام. دریا چند لحظه بهش خیره موند. نگاهش رو از اولاش گرفت و سمت دنیز رفت. دریا: دخترم. محکم بغلش کرد. دریا: عزیزدل مامان؟ بذار ببینمت؟ بیا تو، بیا بشین. دنیز گیج به اطراف نگاه می‌کرد. وارد شد. اولاش هم پشت سرش وارد شد و در رو آروم بست. دریا دنیز رو سمت مبل برد. دریا: الان برات آب میارم. اولاش به دیوار تکیه داد و نگاهش رو به دنیز دوخت. دنیز به زمین خیره شده بود. اولاش چند قدم جلو رفت. کت رو روی‌ شونه‌اش جا به جا کرد. دنیز همچنان به زمین نگاه می‌کرد. اولاش: سردت نیست خانوم؟ دنیز سرش رو آروم تکون داد. دریا با یه لیوان آب و قرص برگشت. دریا: اینو بخور، عزیز.. اولاش جلوش ایستاد و دستش رو برای گرفتن لیوان دراز کرد. دریا چند لحظه نگاهش کرد. لیوان رو بهش داد. اولاش برگشت و جلوی دنیز خم شد. اولاش: باید استراحت کنی. دنیز نگاهی به صورتش کرد. قرص و آب رو از دستش گرفت. دریا: چرا حرف نمی‌زنی دخترم؟ دریا از کنار اولاش رد شد و کنار دنیز نشست. اولاش دوباره عقب رفت و به دیوار تکیه داد. دنیز بلافاصله بلند شد. اولاش جلو اومد‌. اولاش: خوبی؟ دریا هم بلند شد. دریا: چی شده؟ دنیز نگاهش بین مادرش و اولاش چرخید. دستش رو جلو برد و مچ اولاش رو گرفت. دریا اخم کردن. دنیز سمت اتاقش راه افتاد. اولاش هم پشت سرش رفت. قبل از اینکه وارد اتاق بشن، اولاش برگشت و نگاه کوتاهی به دریا انداخت. لبخندی زد‌. صدای قفل شدن در توی سکوت پیچید. اولاش نگاهی به در انداخت. اولاش: خب این قسمت رو دیگه انتظار نداشتم. لحظه‌ای به دنیز نگاه کرد و بعد نگاهش رو دور اتاق چرخوند. قفسه‌ کتاب‌ها منظم بود. روی میز چند دفتر کنار هم قرار گرفته بود و کنار پنجره یه صندلی راحت با پتوی نازک بود. روی دیوار چند عکس قدیمی بود که بیشتر عکس ها با آرکان بود. اولاش نگاهش رو بین دنیز و عکس بچگیش جابه‌جا کرد. اولاش: اتاقت همون شکلیه که فکر می‌کردم فقط... نگاهش روی در قفل‌شده رفت. اولاش: فکر نمی‌کنی یکم بد شد که جلوی مامانت منو کشیدی تو اتاقت؟ سکوت. چشمش به بطری آب روی میز دنیز افتاد. نفس عمیقی کشید و صورتش رو پایین انداخت. آروم جلو رفت. اولاش: دنیز... صداش آروم‌تر از همیشه بود. اولاش: میشه باهام حرف بزنی؟ دنیز پلک زد. اولاش: نمی‌خوام از نگاهت بفهمم حالت خوب نیست. دنیز هنوز ساکت بود. اولاش آروم یه دستش رو بالا برد و کتش رو از روی شونه‌های دنیز هل داد. دنیز به کت که لیز خورد و پایین پاش افتاد نگاه کرد و دوباره به صورت اولاش برگشت.