ar
Feedback
𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

الذهاب إلى القناة على Telegram

‌ ‌ ‌t.me/Nwriter2bot ‌

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
330
المشتركون
+524 ساعات
+97 أيام
+7830 أيام
أرشيف المشاركات
اولاش تقریبا داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه

از جمله خودم

اولدن فنا پناه بگیرید

اولاش: گفتی می‌خوام برم خونه. چشم‌هاش صورت دنیز رو برانداز کرد. اولاش: ولی اینجا هم ساکتی. خم شد تا نگاهش هم‌سطح نگاه دنیز بشه. اولاش: ببین منو. دلم برای صدات تنگ شده. دنیز لب‌هاش رو باز کرد. اولاش به لب‌هاش خیره شد. نفسش رو حبس کرد. بغضی که از اول توی چشم‌های دنیز بود خودش رو نشون داد. اولاش: نه. نه. بیا.. کنار تخت نشست. دست دنیز رو گرفت و کنارش نشوند. دنیز نگاهش رو روی دست‌هاشون انداخت. اولاش: دنیز من می‌دونم یه چیزایی هست پس تنها باهاشون کلنجار نرو. دنیز نفس عمیقی کشید اما بغضش دوباره اجازه نداد حرف بزنه. اولاش: گریه کنی هم اشکالی نداره. دنیز سرش رو پایین انداخت. دنیز: من.. صداش شکست. اولاش بعد از ساعت‌ها بالاخره نفس کشید. آروم خنده خسته‌ای کرد. اولاش: یه لحظه داشتم فکر می‌کردم دیگه به خاطرت برم زبون اشاره یاد بگیرم. دنیز با وجود بغضش خنده کوتاهی از گلوش بیرون اومد. چال گونه. اولاش: آره. همین صداتو می‌خواستم بشنوم. دنیز نتونست جلوی لبخند ریزش رو بگیره. دنیز: خیلی.. خستم... لبخند اولاش محو شد. دنیز: دیگه.. نمی‌دونم.. باید.. به چی.. فکر کنم؟ اولاش نگاهش کرد. دنیز: از این بدم میاد. اولاش: پس امروز فکر نکن. فردا هم فکر نکن. فقط اجازه بده این یه بار یکی کنارت بمونه. دنیز: دخترم؟ اولاش ابرو بالا انداخت. نفسش رو حبس کرد ولی چشم ازش برنداشت. دنیز با بغض ادامه داد. دنیز: دنیزم؟ اولاشت قربونت بره؟ اولاش چند لحظه نگران نگاهش کرد. اولاش: برای همینه؟ برای همین از وقتی اومدی بیرون ساکتی و باهام حرف نمی‌زنی؟ چشم‌هاش رو بست و آروم دستای دنیز رو ول کرد. از روی تخت بلند شد. صداش گرفت. اولاش: ببین. وقتی دیدم چه حالی داری یه لحظه هول کردم.. نمی‌دونستم.. باید چی بگم.. دنیز آروم بلند شد. اولاش: از حد گذشتم؟ لبخند تلخی زد. اولاش: آره. آره. نباید اون‌طوری حرف می‌زدم.. دنیز سر تکون داد و به سمتش رفت. آروم کف دستاش رو روی صورت اولاش گذاشت. اولاش یخ زد. چشم‌هاشون به هم گره خورد. نگاه دنیز از چشم‌هاش پایین اومد و روی لب‌های اولاش موند. اولاش هم بی‌اختیار به لب‌های دنیز نگاه کرد. گلوش خشک شد. دنیز پلک زد. «اون روز سر کار نرفته بود». نفسش گیر کرد. چشم‌هاش بی‌اختیار روی صورت اولاش چرخید. چشم‌های خسته‌اش. موهای آشفته‌اش. مردی که چند ساعت قبل دیوونه‌وار خودش رو به بازداشتگاه رسونده بود. اولاش‌ آروم صداش زد. اولاش: دنیز.. دنیز انگشتش رو روی لب اولاش نشوند. اولاش ساکت شد‌. دنیز: واقعا فکر می‌کنی من از تو ناراحتم؟ با صدایی که گریه می‌لرزید زمزمه کرد. دنیز: نمی‌تونستی نباشی؟ اولاش چند ثانیه نگاهش کرد انگار سوال رو نفهمیده یا شاید بیش از حد خوب فهمیده.. دنیز پلک زد و اشک دیگه‌ای روی گونه‌اش لغزید. دنیز: اون‌جا.. نفسش لرزید. دنیز: تو بازداشتگاه وقتی صداتو شنیدم.. چشم‌هاش رو بست. دنیز: یه لحظه فکر کردم اگه یه موقع نباشی چی؟ اولاش‌ همچنان به لباش خیره بود. دنیز: نمی‌تونستی نباشی؟ این بار صداش بیشتر شبیه خواهش بود. اولاش نفس عمیقی کشید و نگاهش رو بالا آورد. به چشمای دنیز خیره شد. دستاش رو بالا آورد و روی دستایی گذاشت که روی صورتش بودن. محکم نگهشون داشت. اولاش: نه. سرش رو تکون داد. اولاش: نه دنیز. صداش شکست. اولاش: نمی‌تونستم نباشم حتی اگه..اگه همه درها رو روم می‌بستن باز یه راه پیدا می‌کردم.. نفسش لرزید. اولاش: در رو برات می‌کندم یا سقف رو سوراخ می‌کردم.. انتخاب با توعه. اشکی از چشمش پایین اومد. اولاش: من صدای گریه‌ات رو از پشت اون در شنیدم. چشم‌هاش رو بست. اولاش: فکر نکنم تا آخر عمرم یادم بره. دنیز لب پایینش رو گاز گرفت. دستاش زیر دستای اولاش روی صورتش حرکت کردن. اولاش دستاش رو پایین برد. دنیز جلوتر رفت و آروم روی نوک پاهاش ایستاد. نفسای اولاش با هر حرکتش سنگین‌تر می‌شد. دستای دنیز آروم لای موهای پشت گردن اولاش لغزید. اولاش دستاش رو دور کمر دنیز نشوند و سرش رو کج کرد اما دنیز به جای بستن چشم‌هاش صداش شکست. چند بار نفس کشید. دنیز: نمی‌دونم چطور بهت بگم که ترسیدم.. اولاش نفس نفس می‌زد. دنیز: از این که وقتی توی اون اتاق بودم.. تنها چیزی که بهش فکر می‌کردم این بود که کاش تو اونجا بودی. اولاش سرش رو کج‌تر کرد. دنیز چشم‌هاش رو بست. دنیز: با اینکه.. اولاش: با اینکه چی؟ صداش از همیشه بم‌تر بود. دنیز: باید ازت عصبانی می‌بودم. نگاهش رو بالا آورد. دنیز: و باشم. اولاش انگشتاش رو دور کمرش محکم‌تر کرد. اولاش: ولی نیستی؟ دنیز انگشتش رو پشت گردن اولاش تکون داد.

Kağıt Geceler #P_a_r_t 44 کان نگاهش کرد. اونور: دروغ هم نیست. پوشه‌ای رو از روی میز برداشت و سمت بوراک پرت کرد. پوشه به بوراک خورد و روی زمین افتاد. بوراک دستش رو مشت کرد. اونور: برای تو هم سربازی دیگه تموم شد. لب تر کن. هر مقامی بخوای. پلیس آگاهی، امنیت، مبارزه با مواد مخدر، جنایی.. هر شعبه‌ای که بخوا.. بوراک: می‌خوام تو گورتو گم کنی. اونور روی میز کوبید. اونور: اگه من گورمو گم کنم که اردم و خانوادت گورشونو تازه پیدا می‌کنن. بوراک چشماش رو بست. اونور: چیزایی که بهتون می‌دم لطف نیست. سرمایه‌گذاریه. برای منافع خودمه. گاهی ممکنه واقعا استقلال داشته باشید. خودتون تصمیم بگیرید.. لبخندی زد. اونور: ولی یادتون نره به خاطر منه. نگاهش رو بینشون چرخوند. اونور: پس این قیافه‌های طلبکار رو هم جمع کنید. یه اشتباه کوچیک از یکیتون سر بزنه.. بهشون اشاره کرد. اونور: شما چهارتا به هم وصلید پس هر چهارتاتون آسیب می‌بینید. اولاش: بازم تهدید می‌کنی؟ اونور: دارم قانون رو یادتون می‌ندازم. پوشه‌ ضخیم دیگه‌ای برداشت و ورق زد. اونور: اینم برای خبرگزاری. اولاش دستی روی صورتش کشید. اونور: مجوزها، سرمایه‌گذارها، بدهی‌ها، مشکلات اداری... همه حل شده. می‌خوام وقتی وقتش رسید خبرگزاری خودت رو داشته باشی.. آلپرن‌ هم با من میاد. آلپرن اخم کرد. آلپرن: چرا من؟ اونور: سیستم‌های من توی روسیه نیاز به تقویت دارن و تو انجامشون می‌دی. وقتی برگشتیم، می‌تونی بری پیش اولاش کار کنی. ساعتش رو نگاه کرد. اونور: الان همه باید بریم.. یه جشن گرفتم که شما هم دعوتین. — حال- خانه آرکان بارون شدید می‌بارید. اولاش سریع پیاده شد در رو باز کرد. دست دنیز رو گرفت تا دنیز آروم پیاده شه. نگاهی به آسمون کرد و کت خودش رو درآورد و دور دنیز کشید. دنیز نگاهش روی کت نشست و آروم به چشمای اولاش نگاه کرد. بهم خیره شدن. اولاش: من خوبم. در رو بست و دستش رو دور دنیز انداخت و همراهش تا جلوی خونه رفت. زنگ زد. دریا اول خشکش زد. نگاهش از دنیز به اولاش رفت. اولاش چشماشو بست. اولاش: سلام. دریا چند لحظه بهش خیره موند. نگاهش رو از اولاش گرفت و سمت دنیز رفت. دریا: دخترم. محکم بغلش کرد. دریا: عزیزدل مامان؟ بذار ببینمت؟ بیا تو، بیا بشین. دنیز گیج به اطراف نگاه می‌کرد. وارد شد. اولاش هم پشت سرش وارد شد و در رو آروم بست. دریا دنیز رو سمت مبل برد. دریا: الان برات آب میارم. اولاش به دیوار تکیه داد و نگاهش رو به دنیز دوخت. دنیز به زمین خیره شده بود. اولاش چند قدم جلو رفت. کت رو روی‌ شونه‌اش جا به جا کرد. دنیز همچنان به زمین نگاه می‌کرد. اولاش: سردت نیست خانوم؟ دنیز سرش رو آروم تکون داد. دریا با یه لیوان آب و قرص برگشت. دریا: اینو بخور، عزیز.. اولاش جلوش ایستاد و دستش رو برای گرفتن لیوان دراز کرد. دریا چند لحظه نگاهش کرد. لیوان رو بهش داد. اولاش برگشت و جلوی دنیز خم شد. اولاش: باید استراحت کنی. دنیز نگاهی به صورتش کرد. قرص و آب رو از دستش گرفت. دریا: چرا حرف نمی‌زنی دخترم؟ دریا از کنار اولاش رد شد و کنار دنیز نشست. اولاش دوباره عقب رفت و به دیوار تکیه داد. دنیز بلافاصله بلند شد. اولاش جلو اومد‌. اولاش: خوبی؟ دریا هم بلند شد. دریا: چی شده؟ دنیز نگاهش بین مادرش و اولاش چرخید. دستش رو جلو برد و مچ اولاش رو گرفت. دریا اخم کردن. دنیز سمت اتاقش راه افتاد. اولاش هم پشت سرش رفت. قبل از اینکه وارد اتاق بشن، اولاش برگشت و نگاه کوتاهی به دریا انداخت. لبخندی زد‌. صدای قفل شدن در توی سکوت پیچید. اولاش نگاهی به در انداخت. اولاش: خب این قسمت رو دیگه انتظار نداشتم. لحظه‌ای به دنیز نگاه کرد و بعد نگاهش رو دور اتاق چرخوند. قفسه‌ کتاب‌ها منظم بود. روی میز چند دفتر کنار هم قرار گرفته بود و کنار پنجره یه صندلی راحت با پتوی نازک بود. روی دیوار چند عکس قدیمی بود که بیشتر عکس ها با آرکان بود. اولاش نگاهش رو بین دنیز و عکس بچگیش جابه‌جا کرد. اولاش: اتاقت همون شکلیه که فکر می‌کردم فقط... نگاهش روی در قفل‌شده رفت. اولاش: فکر نمی‌کنی یکم بد شد که جلوی مامانت منو کشیدی تو اتاقت؟ سکوت. چشمش به بطری آب روی میز دنیز افتاد. نفس عمیقی کشید و صورتش رو پایین انداخت. آروم جلو رفت. اولاش: دنیز... صداش آروم‌تر از همیشه بود. اولاش: میشه باهام حرف بزنی؟ دنیز پلک زد. اولاش: نمی‌خوام از نگاهت بفهمم حالت خوب نیست. دنیز هنوز ساکت بود. اولاش آروم یه دستش رو بالا برد و کتش رو از روی شونه‌های دنیز هل داد. دنیز به کت که لیز خورد و پایین پاش افتاد نگاه کرد و دوباره به صورت اولاش برگشت.

بوراک میشه بیاد مخ منم بزنه؟

اولاش کوروغلو😭😭😭😭😭😭😭

آلپرن اخم کرد. پینار: جدی می‌گم. نمی‌خوام قبولش کنم. کان: نقشی ندارم پینا.. همه ساکت شدن. اولاش در حالی که یه دستش پشت شونه‌ دنیز بود بیرون اومد. آوا دوید. دنیز سرش رو بلند کرد. آروم از اولاش فاصله گرفت و سمتش رفت. اولاش چند لحظه همون جا ایستاد. آوا محکم بغل دنیز رو کرد. آوا: خوبی؟ دنیز جوابی نداد. ایلسو هم دوید و دست رو روی شونه دنیز گذاشت. ایلسو: خوشگل خانوم؟ چرا صورتت این‌قدر قرمزه؟ اولاش وقتی مطمئن شد دنیز بین دوستاشه عقب رفت و پیش پسرها ایستاد. پینار جلو رفت. پینار: ببخشید بابت دستگیری ناخواسته‌ همکار عزیزم. بغلش کرد. نگاهش به اولاش افتاد که به دنیز نگاه می‌کرد. سر تکون داد. لبش رو نزدیک گوش دنیز برد. پینار: راست می‌گفت. منم تا حالا این شکلی ندیده بودمش. دنیز فاصله گرفت. نگاهش سمت اولاش رفت. به بقیشون نگاه کرد. آلپرن‌ و بوراک جلوتر ایستاده بود. کان کنار اولاش ایستاده بود. «اولاش و دوست‌هاش حوالی ساختمون..». صورتش جمع شد. کان بی‌صدا بطری آب رو داخل دست اولاش گذاشت. اولاش اخمی کرد و بهش خیره شد. کان سر تکون داد. اولاش بطری رو چرخوند. 8×. اولاش: اینجا.. بوده.. کان بطری رو ازش پس گرفت و نگاهش کرد. اولاش فکش منقبض شد. به سمت دنیز دوید. اولاش: بریم؟ دنیز نگاهش کرد. اولاش دستش رو جلو برد. دنیز به دستش خیره شد. «فکر می‌کنی اولاش رو می‌شناسی». اخمی کرد اما آروم دستش رو بالا برد. چشماش رو بست. «به اولاشت بگو». نفس عمیقی کشید. دستش رو داخل دستای اولاش گذاشت و بالاخره حرف زد. دنیز: می‌خوام. برم. خونه. اولاش سری تکون داد و دستش رو محکم‌تر گرفت. اولاش: می‌برمت. هر جا تو بخوای می‌برمت. — بارون بی‌وقفه روی سقف ماشین می‌کوبید. بوراک سمت دادگستری می‌رفت. آوا روی صندلی عقب نشسته بود. بوراک نگاه کوتاهی به آینه انداخت. آوا هم نگاهش کرد. آوا: پینار و دنیز قرار نیست درباره ساواش بفهمن؟ کان چشم از بیرون برنداشت. کان: چرا. آوا: پس چرا چیزی نگفتین؟ کان نفسش رو بیرون داد. کان:الان به اندازه کافی تحت فشار بودن. آوا: تو اخبار می‌بینن. کان: اون موقع حداقل چند ساعت گذشته. آوا: دنیز گریه کرده بود. سکوت. بوراک نگاه کوتاهی به کان انداخت. کان هوفی کشید و گوشی رو از جیبش بیرون آورد. - زینپ. شماره 8 ساواش بود. عدد روی بطری مسموم‌شده پیدا شد. به روش اونور احتمال زیاد خودش بطری رو به ساواش داده در نتیجه در محل حضور داشته. با توجه به وضعیت دنیز بعد از خروج از بازداشتگاه احتمال حضور اونور و حتی ملاقاتش با دنیز بالاتر میره. محتوای گفتگو مشخص نیست اما اولاش رو در جریان گذاشتم. بیشتر حواست به دنیز باشه.. آوا: اون بطری آبی که دستم بود رو چیکار کردین؟ بوراک سرعت رو کم کرد. بوراک: تشنته؟ چیزی می‌خوری بزنم بغل؟ اوا: نه برای.. کان: انداختمش آشغالی. آوا چند ثانیه نگاهش کرد. اخم کرد. آوا: اگه از دست ساواش افتاده بود چی؟ کان دنبال جواب گشت که یهو بوراک صداش رو صاف کرد. بوراک: آوا جون. تو یه تهدید مستقیم که توی ماشینت پیدا شد رو انداختی دور بعد داری با یه اگه ذهنتو به‌هم می‌ریزی؟ آوا موهاش رو پشت گوشش داد. آوا: خب اشتباه کردم‌. الان به نظرم اون هم می‌تونه از طرف کسی باشه که ساواش رو کشته. چون دنیز هم یه بسته مثل مال من گرفته بو.. کان: از کجا مطمئنی کشتنش؟ آوا ابرو بالا انداخت. آوا: خودت چی فکر می‌کنی جناب دادستان؟پرونده‌ کسی که بستی الان جنازش هم از بازداشتگاه بیرون نیومده. کان به سمتش برگشت. کان: بستمش چون مطمئن شدم یه اشتباه رخ داده. واقعا نمی‌فهمم چرا باید سر این با همتون بحث کنم‌. آوا: چون تو چیزایی که ما پیدا کردیم اشتباهی رخ نداده بود. بوراک نگاه کوتاهی بین آوا و کان رد و بدل کرد. آوا متوجه شد و نفس عمیقی کشید. آوا: یعنی شما اصلا شوکه نشدین؟ کان: خانوم جوان. آوا: بله پیرمرد؟ بوراک نتونست جلوی خندش رو بگیره. دستش رو عقب برد. آوا مشتش رو به مشت بوراک زد. کان بهشون نگاه کرد. کان: من وقتی همسن و سالای تو بودم دادستان شدم. داریم راجب یه قاتل احتمالی حرف می‌زنیم. بعد شما دوتا دارین من رو دست می‌اندازین؟ بوراک: خودت شروع کردی. مگه نه، آوا جون؟ آوا سر تکون داد. اوا: صددرصد، بوراک جون. کان نگاه خفه شو ای به بوراک انداخت و سمت پنجره برگشت. بوراک خندید. آوا: حالا چطوری تو این سن دادستان شده بودی؟ بوراک خندش تبدیل به سرفه شد. بوراک: خیلی تلاش کرد. کان دوباره نگاهی به بوراک انداخت. بوراک: واقعا خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی. کادیکوی ـ هشت سال قبل، روز حادثه(آتیش سوزی) سیگار خاموشی رو بین انگشت‌هاش چرخوند.هر چهار نفر بعد یه هفته روبه‌روش ایستاده بودن. اونور: کارای دادستانیت داره حل می‌شه، جناب وکیل. کان: بعد من باید به خانوادم چی بگم؟ به پینار چی بگم؟ اونور: لازم نیست چیزی بگی. کان: اگه سوال پرسیدن؟ اونور: بگو شایسته بودی.

Kağıt Geceler #P_a_r_t 43 صداش لرزید. اولاش: داری منو با اشکات می‌کشی. دنیز دستش رو از صورت اولاش پایین آورد و بازوش رو محکم گرفت. ناخناش داخل بازوی اولاش فرو رفت. اولاش لحظه‌ای صورتش جمع شد اما دستش رو بالا برد و روی موهای دنیز کشید. اولاش: جون من.. دست‌هاش رو دو طرف صورت دنیز پایین آورد. اولاش: نفس بکش. خیلی آروم پیشونیش رو به پیشونی دنیز تکیه داد. قطره‌ای اشک از چشمش روی صورت دنیز افتاد. اولاش: هرچی هست بهم بگو.. به.. به اولاشت بگو.. دنیز به سینه اولاش کوبید و جیغ کوتاهی زد. اولاش دستاش رو دورش پیچید. اولاش: باشه. صورتش رو داخل موهای دنیز فرو برد تا دنیز حرکت نکنه. اولاش: باشه.. باشه دخترم.. باشه عزیزدلم.. تموم شد.. تموم شد دنیزم.. دنیز دوباره جیغ زد. اولاش محکم‌تر بغلش کرد. اولاش: ببخشید.. لازم نیست هیچی بگی.. باشه؟ دنیز پیرهن اولاش رو چنگ زد. اشکای اولاش سرازیر شد. اولاش: آره. آره.. من.. چشم‌هاش رو بست. از چیزی که می‌خواست به زبون بیاره می‌ترسید. اولاش: من از این به بعد.. اینجام.. پیشتم. دنیز خودش رو بالا کشید و صورتش رو توی گردن اولاش پنهون کرد. اولاش: قربونت برم من.. دستش روی موهاش حرکت می‌کرد. اولاش: قربون دل کوچیکت برم.. پیش من بمون.. نفسای دنیز کمی آروم شد. اولاش: آفرین.. همین‌جا.. ولم نکن.. به موهای دنیز که دور انگشتش گره خورده بود نگاه کرد. اولاش: این‌طوری دیدنت داره منو می‌کشه دنیز.. دنیز دستش دور بازوی اولاش کمی شل شد. اولاش: ولی.. ولی اگه با گریه کردن حالت بهتر می‌شه.. دنیز بلندتر گریه کرد. دست‌هاش بالا رفت و محکم دور گردن اولاش حلقه شد. پینار جلوی سلول ایستاد. نفس‌نفس می‌زد. نگاهشون کرد. هیچکدوم متوجه حضورش نشدن اما پینار متوجه صندلی فلزی که وسط سلول افتاده بود شد. دست اولاش روی موهای دنیز حرکت می‌کرد. اولاش: باور کن من خیلی چیزا توی زندگیم دیدم.. ولی تا حالا اینقدر نترسیده بودم.. — بوراک پشت فرمون نشسته بود‌. آوا سرش روی شونه‌ بوراک بود. نگاهش روی ایلسو افتاد که بیرون ایستاده بود. آوا: من عاشق خواهرمم. سرش رو بلند کرد. بوراک: منم برادرم رو خیلی دوست دارم. آوا با پشت دست اشکاش رو پاک کرد. آوا: الان که فکر می‌کنم.. ما خیلی شبیهیم.. بوراک: خب؟ بشنویم. آوا با انگشت‌هاش شمرد. آوا: جفتمون عاشق حیووناییم. بوراک: درسته. آوا: جفتمون شغلمون یه جوریه که باید حواسمون به بقیه باشه. بوراک: درسته. آوا: جفتمون اسلحه داریم. بوراک مکث کرد. بوراک: این رو خودم بهت دادم. آوا: ولی داریم. بوراک: قبول. آوا لبخندی زد و سرش رو به صندلی تکیه داد. آوا: ممنون. بوراک: بابت؟ آوا: امروز. بوراک: تا الان که خیلی طولانی بود. دقیق‌تر بگو. آوا: ممنون که بغلم کردی و نذاشتی جلوی همه گریه کنم. دوست ندارم کسی منو اون شکلی ببینه. بوراک چند لحظه نگاهش کرد. فکر کرد. بوراک: من دیدم و هیچ اشکالی هم نداشت.. هم خیلی خوشگل بودی.. لبخند آوا خشک شد. بوراک نگاهش رو ازش نگرفت. بوراک: هم شبیه قوی‌ترین دختری بودی که تا حالا دیدم. آوا آب دهنش رو قورت داد. بوراک: وقتی به جای خودت.. داشتی به این فکر می‌کردی که بلایی سر آدمای اطرافت نیاد فهمیدم چقدر قوی‌ای. صداش رو صاف کرد و ادای فکر کردن درآورد. بوراک: البته از وقتی یقمو داخل دادگستری کشیدی یه حدسایی زده بودم. خنده آوا بالاخره برگشت. آوا: فردا به جای شیش عصر... صبح هم می‌تونی بیای دنبالم. ابروی بوراک بالا رفت. آوا شونه بالا انداخت. آوا: برنامه صبحم کنسل شده. بوراک سر تکون داد. بوراک: چشم. بعدشم بریم ناهار بخوریم؟ این بار ابروی آوا بالا رفت. آوا: ناهار؟ بوراک: خب بعد تمرین خسته می‌شیم. آوا کیفش رو بالا آورد. بوراک عقب رفت. بوراک: چیه؟ خودت گفتی مردن من آرومت نمی‌کنه. الان می‌خوای با کیفت منو بکشی؟ آوا دستی روی صورتش کشید و نفسش رو بیرون داد. آوا: پینار و دنیز رو که دیدم باهات میام دادگستری.. بوراک: مگه پروندت تموم نشد؟ آوا: یه پرونده ارجاع شده و وکیل تسخیری می‌خواد. می‌خوام روندش رو بررسی کنم. بوراک: یعنی دوباره میای شعبه ۷؟ آوا: اگه قبولش کنم. بوراک لبخندی زد‌. بوراک: قبولش می‌کنی. آوا: جانم؟ بوراک به خودش اشاره کرد. آوا: چه استدلال محکمی. بوراک: خودم هم تحت تاثیر قرار گرفتم. در مرکز باز شد. ایلسو: پینار! آلپرن دوید و محکم بغلش کرد. پینار: آلپرن. نفسم رفت. آلپرن: خوبی؟ پینار: آره دیوونه‌. آلپرن: خواهر کوچولوی من رو چند ساعت بردن بازداشتگاه انتظار داری آروم باشم؟ آوا و بوراک از ماشین پیاده شدن. آوا: پینار؟ خوبی؟ پینار سر تکون داد. چشمش به کان افتاد که به ماشین تکیه داده بود. لبخندش محو شد. با سر به کان اشاره کرد. پینار: اگه این کوچک‌ترین نقشی تو آزادی من داره من برگردم داخل؟

بازداشتگاه دنیز قدمی عقب رفت. اونور: جالبه. دنیز: جالبه؟ اونور: فکر می‌کنی اولاش رو می‌شناسی. دنیز: به اندازه کافی می‌شناسم. اونور دوباره نشست. اونور: در واقع من می‌خوام کمکت کنم که بشناسیش. بیرون مرکز آوا به ماشین تکیه داد. آوا: مرده.. بود؟.. ایلسو دستی لای موهاش کشید. آوا سمت بوراک برگشت. آوا: بوراک؟ بوراک نگاهش کرد. جلو اومد و دستای آوا رو‌ گرفت. چشماش رو بست. بوراک: آره. نگاه آوا سمت در مرکز رفت. بوراک آوا رو آروم کشوند و در شاگرد رو باز کرد. بوراک: بشین. حالت خوب نیست. آوا نشست و پاهاش رو روی آسفالت گذاشت. بوراک جلوش ایستاد. به آوا خیره شد. آوا هم نگاهش کرد. آوا: بوراک.. بوراک: جانم؟ آوا: چرا از شروع این پرونده همه‌چی داره بدتر می‌شه؟ بوراک از در فاصله گرفت. آوا: من نمی‌خوام کسی رو از دست.. بوراک: از دست نمی‌دی. اگه قراره اتفاقی برای تو یا اطرافیانت بیفته اول باید از روی من رد.. آوا: بوراک این حرفت اصلا آرومم نمی‌کنه. بوراک ابرو بالا انداخت. نفسش رو حبس کرد. آوا: جدی گفتم. بازداشتگاه اونور: من و آرکان سال‌ها کنار هم بودیم. با هم کار کردیم. بحث کردیم و از هم عصبانی شدیم ولی هیچ‌کدوممون نتونستیم از اون یکی دل بکنیم. دنیز اشکی که در ثانیه تو چشماش جمع شد رو نگه داشت. به گردنبندش چنگ زد. اونور: تا حالا اولاش درباره پدرت باهات حرف زده؟ دنیز: آره. اونور: درباره رابطشون؟ دنیز سر تکون داد. اونور: درباره روزی که آرکان مرد؟ نفس دنیز گیر کرد. اونور دستاش رو بهم گره زد. اونور: از بیمارستان فهمیدم اولاش برات مهمه.. باور کن برای من هم مثل پسرمه. دنیز اخم کرد. اونور: اما آرکان.. آرکان برادر بزرگ من بود. نگاهش به زمین افتاد. اونور: تا حالا از خودت پرسیدی روزی که خبرگزاری آتیش گرفت اولاش کجا بود؟ چون اون روز سر کار نرفته بود. دست دنیز روی گردنبند فشرده شد. اونور: در واقع آتیش از طبقه سوم شروع شد. دنیز چند قدم عقب رفت. اونور: گزارش رسمی مربوط به اتصال برق.. صدای دنیز لرزید‌. دنیز: بس کن. اونور: آخه اولاش و دوست‌هاش حوالی ساختمون دیده شده.. دنیز دست‌هاش رو روی گوش‌هاش گذاشت. دنیز: خفه شو. سمت در رفت و محکم کوبید. دنیز: اینو از اینجا ببرید بیرون! اشکی از چشمش پایین اومد. اونور بلند شد. دنیز به سمتش برگشت. دنیز: عمرا به من دست بزنی. دست اونور تو هوا موند. دنیز: دستتو می‌شکنم. لبخند کمرنگی روی صورت اونور نشست. صدایی از انتهای راهرو بلند شد. ـ دنیز! + اجازه ورود ندارین. - کجاست؟ اونور خندید. اونور: امیدوارم به خاطر عذاب وجدان داخل خبرگزاریش استخدام نشده باشی. اشاره کرد. در باز شد و دوباره پشت سرش بسته شد. زانوهای دنیز لرزیدن. پشتش به دیوار خورد و روی زمین نشست. ـ در رو باز کنین! چند سلول اون‌طرف‌تر پینار با مشت به در کوبید. پینار: چند بار بگم؟ ما کاری نکردیم. مشت بعدی. پینار: یا یه نفر جواب بده یا بذارین وکیلمو ببینم. سربازی که از صبح چند بار از جلوی سلولش رد شده بود ایستاد. سرباز: خانوم! از صبح داری داد می‌زنی.. پینار: چون از صبح منو اینجا نگه داشتین و.. ـ گمشو کنار! پینار صدای اولاش رو شناخت. مامور دیگه‌ای دسته کلید رو بالا آورد. ـ آزادین. این هم کیفتون. صدای اولاش دوباره پیچید. ـ کجاست؟ قفل که باز شد در هنوز کامل کنار نرفته بود اما پینار از کنار در رد شد و مامور رو هل داد. -هوی.. پینار کیفش رو از دستش کشید و شروع به دویدن کرد. اولاش پیچ راهرو رو رد کرد. دنیز پشت میله‌ها روی زمین نشسته بود. زانوهاش رو بغل گرفته بود. اولاش هر دو دستش رو روی میله‌ها گذاشت. اولاش: دنیز. دنیز با شنیدن صداش سرش رو بالا آورد. چشم‌هاش قرمز شده بود. اولاش چشماش رو بست. محکم‌تر میله‌ها رو گرفت. اولاش: در رو باز کن. ـ آقا باید.. اولاش برگه‌ای از جیبش بیرون کشید و سمتش پرت کرد. اولاش: کارها انجام شده. یه قدم جلو رفت. اولاش: حالا یا اون در رو باز می‌کنی یا جوری دستتو پیچ می‌دم و با اون کلیدا چشماتو از کاسه در میارم که معاف بخوری. سرباز مکث کرد. صدای اولاش کل بازداشتگاه رو لرزوند. اولاش: می‌گم باز کن. سرباز جلو رفت. صدای چرخیدن کلید داخل قفل پیچید. اولاش در رو کنار زد و داخل رفت. جلوی دنیز زانو زد. نفسش هنوز تند بود. اولاش: دنیز.. صداش شکست. دستش که می‌لرزید رو بالا آورد. آروم چند تار موی خیس رو از کنار صورت دنیز کنار زد. اولاش: الهی فدات شم.. دنیز بهش خیره بود. انگار باورش نمی‌شد. اشک می‌ریخت. اولاش صورتش رو نوازش کرد. اولاش: چرا گریه می‌کنی؟ دنیز هقی زد. اولاش: دنیز.. منم. دست دنیز رو بلند کرد و روی ته ریشش گذاشت‌. اولاش: ببین. صورت دنیز رو جلو برد. آروم لب‌هاش رو روی گونه خیسش گذاشت و رد اشک ها رو بوسید. اولاش: خوشگل من.. توروخدا یه چیزی بگو.. دستش روی صورت دنیز شدیدتر لرزید. اولاش: قربونت برم من.. دست دیگش رو روی شونه دنیز نشست. اولاش: این شکلی نگاهم نکن.

اینها همه از عشقه

خواهیم دید چه خواهد شد

به نظر من باید یکی رو بکشین تا اون یکی عذاب بکشه اینطوری نمیچسبه

امشب آره-

نگار اگر با اولاش خصومتِ شخصی داری بگو

سلام خاله نظرت راجب یه درام خفن واسه دنیز چیه

https://t.me/sirdasnovel/1987 کی برامون از اینا واسه اولدن می‌نویسی؟🤏🥹