𝐊𝐚ğı𝐭 𝐆𝐞𝐜𝐞𝐥𝐞𝐫
Open in Telegram
251
Subscribers
+224 hours
-77 days
-630 days
Posts Archive
یا علییااااا 😩❤️🔥
منم ببرین پیش دکتر کوروغلو منم مریضمممم😭 چقدر این پسر حفاظتیه دیوونم کرد دنیزم که رفت سرش رو گذاشت روی سینهاش اولاشم که با موهاش بازی کرد من الان چقدر به این جزئیات نیاز داشتم؟؟وقتی اولاش جوابش رو داد آتیش گرفتممم🔥🔥 یعنی سالها منتظر بوده و حالا یهو ول میکنه خودش رو دنیزم که هلش داد و روش سوار شد اصلا آخیششششش 😭💔🔥 چقدر این دو تا برا هم دیوونن😭😭 واقعا خانوم آرکان دستت درد نکنه ولی یه کم به دست زخمیت رحم کن😂😂 گفت بهت اعتماد دارم یعنی اونقدر بهش اطمینان داره که با اون دست روش سوار میشه؟ جرعت میخواد والا😔 پسرک بیچارم داشت سکته میکرد اینجا🦦🦦 بعد اصن ولی من سالها بدون تو نفس نکشیدم چی بوددددد؟؟؟ 😭😭😭 بدون پیرهن که شد نفس من بند اومدددد صدای زنش هم که دوست داره قربونش برم:()() آقا شما دکترین یا شاعرین یا سردبیرین؟؟؟ این دیالوگ ها رو از کجا میارین؟؟ اصلا اون ادامه بده چی بود؟😭😭 یعنی تمومش کردی؟؟ الان باید چیکار کنم؟؟
حین بوسه دست دیگش رو پشت گردن خودش برد و پیرهن رو بالا کشید. از دنیز جدا شد. پیرهن رو از سرش درآورد. کنار انداخت. دنیز با نگاه سنگین و نفسهای تند به بدن اولاش نگاه کرد. لبهاش رو به دندون گرفت. آروم انگشتهاش از استخوون ترقوه پایین رفت، عضلات سینه، خط میانی شکم. اولاش با هر حرکت نفسهاش سنگینتر میشد. اولاش: دختر.. نگام کن. دنیز در حالی که انگشتاش میلرزید نگاهش رو بالا برد. اولاش: تموم وجودم.. متعلق به توعه. دنیز ابرویی بالا انداخت و نفسش رو بیرون داد. انگشتاش لای موهای اولاش رفت و گره خورد. میخواست واضحتر ببینتش. اولاش آروم خندید.دنیز: هیچوقت.. فکر نمیکردم.. اینقدر.. اینقدر بهت نزدیک بشم. اولاش دستش رو روی گونه دنیز گذاشت. شستش آروم روی لب پایین دنیز کشید. به لباس دنیز نگاه کرد. دنیز نگاهش رو دنبال کرد. همزمان چشم تو چشم شدن. اولاش سمت گوشش خم شد. اولاش: نزدیکترم میشیم. آروم دنیز رو خوابوند. نگاهی به دست پانسمان شدهاش کرد و با احتیاط خم شد. بوسهای گوشه لبش زد. فکش. گردنش. پایینتر. ترقوهاش. جایی که تیشرت شروع میشد. دستش رو زیر لبه تیشرت برد. دنیز نفس نفس زدنش آروم شد. نفسش رو حبس کرد. اولاش زیرچشمی به دنیز خیره شد. آروم پارچه رو بالا زد. اولاش: هوم؟ بوسهای روی شکمش زد. دنیز نفسش رو بیرون داد. با بوسه بعدی ملحفه رو چنگ زد. خودش رو کمی بالا کشید. اولاش دو طرف کمرش رو گرفت و نگهش داشت. اولاش: کجا.. دنیز نالید. اولاش به بوسهها ادامه داد. یه دستش رو از کنار کمر دنیز بالا برد و روی سینهاش نشوند. آروم انگشتهاش رو جمع کرد. ناخنهای دنیز بیاختیار داخل پوست ساعدش فرو رفت و صداش بلندتر شد. اولاش: این صدا.. دنیز: اولاش فقط.. ادامه بده..—صبح روز بعد موهای خیس اولاش زیر باد گرم به هم میریخت. سشوار رو خاموش کرد. یه دستش رو دور کمر دنیز که جلوی آینه نشسته بود نشوند. چونهاش رو روی شونه دنیز گذاشت. اولاش: خوشگل من؟ دنیز لبخند زد. دنیز: مشغول پوشوندن شاهکار هنریتم. اولاش اخم نمایشی کرد. اولاش: بیانصافی نکن. زحمت کشیدم. خیلی آروم کنار گردنش رو بوسید. دنیز فوری برگشت. دنیز: اولاش! تازه کاورش کردم. اولاش شونه بالا انداخت. لبهاش رو روی لبهای دنیز گذاشت. دنیز ابرو بالا انداخت. چشمهاش رو بست و دستش رو روی صورت اولاش گذاشت. اولاش آروم عقب رفت. دنیز: این چی بود؟ اولاش: دلم تنگ شد. کنار گوشش رفت. اولاش: درد که نداری؟ دنیز نگاهش رو به اولاش دوخت. لبخند نرمی روی لباش نشست. دنیز: نه. صدای در بلند شد. آوا: دنیز بیا پانسمانتو عوض کنیم. دنیز سمت آینه برگشت. اولاش: چیکار میکنی؟ دنیز: میبینه. اولاش خنده کوتاهی کرد. اولاش: نیازی نداره ببینه. مطمئنم شنیده. دنیز: اولاش! اولاش دست سالمش رو گرفت. اولاش: بیا. وقت پانسمانت دیر میشه. دنیز: انگار برعکس دیشب خیلی نگران وقتی. اولاش: هستم. بجنب خانوم آرکان. — دنیز کنار آوا نشست و اولاش هم پایین مبل نشسته بود. آوا پانسمان قبلی رو باز کرد. دنیز صورتش جمع شد. اولاش فوری خم شد. اولاش: درد گرفت؟ دنیز: نه. اولاش: مطمئنی؟ آوا پنبه و محلول رو دستش داد. آوا: آروم. اولاش با دقت دست دنیز رو گرفت. نگاهش روی زخم موند. اخمش عمیق شد. دنیز: اون قیافه رو نگیر. اولاش نگاهش رو از زخم برنداشت. اولاش: ازش خوشم نمیاد. پنبه رو روی پوستش کشید. دنیز نفسش رو حبس کرد. اولاش سر بلند کرد. اولاش: درد گرفت؟ دنیز: نه. اولاش حرکت دستش رو آرومتر کرد. آوا پنبه تمیز دیگهای از جعبه برداشت و سمتش گرفت. اولاش: مرسی. آوا: خواهش میکنم. اولاش: چس.. آوا چسب رو توی دستش گذاشت. آوا: اینم چسب. دنیز نگاهش بینشون چرخید. اولاش و آوا همزمان بهش نگاه کردن. دنیز: پیشرفت کردین. آوا آهی کشید و گوشه گاز استریل رو گرفت تا کار برای اولاش راحتتر بشه. اولاش با دقت پانسمان رو بست. آوا: خیلی سفت نبند. اولاش: میدونم. آوا: گفتم که مطمئن شم میدونی. اولاش سر تکون داد. آخرین چسب رو چسبوند. چند لحظه دست دنیز رو بین دستهاش نگه داشت. آوا: خوبه. اولاش نفس آرومی بیرون داد. اولاش: من میرم صبحونه حاضر کنم. سمت آشپزخونه راه افتاد. اولاش: ما میریم خبرگزاری. نگاهش سمت آوا رفت. اولاش: دفتر یا دادگستری؟ آوا: دادگستری. اولاش از سالن بیرون رفت. دنیز: آوا. آوا: جان؟ دنیز: نگو که واقعا شنیدی. آوا لبخندی زد. دستش رو بالا آورد و موهای دنیز رو کنار زد. دنیز فورا دستش رو روی گردنش گذاشت. دنیز: خیلی خب.. فهمیدم. آوا خندید. — ساختمون شلوغ بود. آوا وارد راهروی اصلی شد. از کنار یکی از شیشههای بزرگ راهرو رد شد. نگاهش اتفاقی به انعکاس پشت سرش افتاد. مردی چند متر عقبتر ایستاده بود. کت تیره. دستها داخل جیب. صورتش کامل مشخص نبود اما موهای جوگندمی داشت. اخم کرد و برگشت. ناپدید شده بود. نفسش رو بیرون داد و سرش رو تکون داد. یه قدم عقب رفت و به چیزی برخورد کرد.
