en
Feedback
𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

Open in Telegram

‌ ‌ ‌t.me/Nwriter2bot ‌

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
337
Subscribers
No data24 hours
+127 days
+9030 days
Posts Archive
🎬 #Part 14 سه بار پیام رو خوند. بعد جواب داد. - آره. دو ثانیه بعد. + صحنه ۱۸ رو اشتباه خوندی. آوا چشم‌هاش گرد شد. بدون فکر دکمه تماس تصویری رو زد. بوراک جواب داد. +سلام. انگار تو آشپزخونه نشسته بود. یه تیشرت سفید پوشیده بود. -از کجا فهمیدی؟! +استوری گذاشتی. آوا سریع رفت استوریش رو باز کرد. یک صفحه از سناریو گوشه عکسی که از خودش گذاشته بود معلوم بود. -زوم کردی روی عکس من؟ +آره. -این یکم ترسناک نیست؟ صدای خنده بوراک اومد. آوا روی مبل ولو شد. +خب اشتباهش کجاست؟ بوراک شروع کرد توضیح دادن. آوا با دقت گوش می‌داد. بعد موبایل آوا ویبره رفت. اسم دوست صمیمیش روی صفحه ظاهر شد. آوا سریع تماس رو رد کرد. بوراک متوجه شد. -به نظرم جواب بده. +ام اوکی ممنون بابت کمکت. بوراک سر تکون داد و تماس قطع شد. شیر قهوه‌ام رو از یخچال برداشتم. ملیس رو گرفتم. همین که جواب داد آه کشید. - دیشب با تولگا دعوام شد. + چندمین بار این هفته؟ - چهارمین. + سر چی؟ - نمی‌دونم. + شما انقدر دعوا می‌کنین که دیگه موضوعشم یادتون نمی‌مونه. ملیس خندید بعد یهو گفت. - راستی. + هوم؟ - همکاری با کراش چطوره؟ نزدیک بود قهوه بپره توی گلوم. + کراش سابق. - باشه، همکاری با کراش سابقت چطوره؟ چشم‌هام رو چرخوندم. + خیلی عادی. - واقعا؟ مکث کردم.‌ بعد شونه بالا انداختم. +اول خیلی سرد بود ولی سر شام صندلی رو برام کشید باورت میشه؟ کلی با هم حرف زدیم آخر شب هم ازم خداحافظی کرد. بعدش همین الان باهام تماس تصویری داشت بعد‌... -اوه؟صندلی؟؟؟تماس تصویری؟؟؟ +نه اوه نداره روی استوریم زوم کرده بود. ملیس چند ثانیه ساکت موند بعد جیغ کشید. -روی عکست زوم کرده بود؟! +روی سناریو! -آوا... +ها؟ -هیچ آدم نرمالی روی استوری زوم نمی‌کنه. +برو بابا اشتباهم رو فهمیده بود بعدم توضیح داد که خب تازه امروز فهمیدم فالوم کرده. -فالوت کرده؟ بعد خیلی آروم گفت. +عزیز دلم من نمی‌خوام الکی هیجان‌زده‌ات کنم. -پس نکن. +ولی این داستان داره خیلی شبیه شروع یه فاجعه عاشقانه میشه. -خفه باش اون فقط همکاره. +همکارایی که روی عکس آدم زوم می‌کنن و اشتباه دیالوگاشو درست می‌کنن؟ آوا سرفه کرد و صداش رو صاف کرد. + حافظه‌اش غیرطبیعیه. - حافظه؟ + آره طرف ازیناست که سه ماه پیش یه چیزی گفته باشی یادشه. - ادامه بده. اخم کردم. + ادامه نداره. - ده دقیقه‌ست داری ازش تعریف می‌کنی. خشکم زد. + نه دارم واقعیت ها رو میگم. ملیس خندید. - عزیزم، اسمش تعریف کردنه. + باشه ملیس باشه می‌شه گم شی به کارم برسم؟ —دنیز— فیلم سینمایی پخش می‌شد. بورجو کنارم روی مبل ولو بود. اسم آیتک روی صفحه ظاهر شد. + جواب بده. تماس تصویری بود. چند ثانیه بعد تصویر آیتک ظاهر شد. آیتک نگاهش کرد. + بالاخره پیدات شد. - اغراق نکن. + از دیشب فقط دو تا پیامم رو‌ جواب دادی. - مشغول بودم. + جمعه؟ بورجو از اون طرف مبل گفت. - سلام آیتک. آیتک چشم‌هاش رو ریز کرد. + هنوز اونجایی؟ -بلهه. + خدا به دنیز صبر بده. چند دقیقه بعد حرف رسید به ناهار فردا. + ساعت دو میام دنبالت. - خودم میام. + نه. دنیز نفسش رو بیرون داد و گوشی رو روی میز گذاشت. بورجو چند ثانیه نگاهش کرد. + خب ذهنت درگیر آیتک یا اولا... - بورجو. + باشه. دنیز بالش رو برداشت. بورجو دست‌هاشو بالا برد. + باشه باشه. چند دقیقه سکوت افتاد. بعد بورجو خیلی آروم گفت. + دوست داره، زندگیتو خراب نکن. - می‌دونم. دنیز نگاهش رو به صفحه تلویزیون داد ولی تمرکز روی ناهار فردا؟ روی آیتک؟ روی پروژه؟ یا روی روز سناریوخوانی؟ -هنوزم از بوش بدت میاد؟- دنیز نفس آرومی کشید. + این فیلم مزخرفه بورجو. —⏳ دو سال قبل— سالن شلوغ بود. اکران فیلم جدید دنیز. فلش دوربین‌ها پشت سر هم می‌زد. دنیز لبخند می‌زد. خبرنگار پرسید. -از همکاری دوباره با اولاش استقبال می‌کنید؟ دنیز لبخندش رو حفظ کرد. +فعلاً برنامه‌ای برای همکاری نداریم. سوال بعدی سریع‌تر اومد. -هنوز باهاش در ارتباط هستین؟ و قبل از اینکه جواب بده یه صدای مردونه از پشت جمعیت اومد. -واقعاً سوال مهم مراسم امشب همینه؟ چند نفر برگشتن. مردی با کت مشکی بین جمعیت ایستاده بود. آیتک دمیر. تهیه‌کننده فیلم. دنیز از اون شنیده بود اما هیچوقت از نزدیک ندیده بود. خبرنگار خندید. +مردم کنجکاون. آیتک شونه بالا انداخت. -درباره فیلم سوال کنید. یک ساعت بعد، میز نوشیدنی ها. +ممنون برای نجات دادنم از اون مصاحبه جناب دمیر. لبخند خیلی کوچیکی روی صورت آیتک نشست. -من فیلم رو دوست داشتم. —شنبه ۵ صبح، خونه اولاش— تلویزیون روشن بود. صداش بسته. اولاش داخل بالکن بود. هوای سپیده دم خنک‌تر از معمول بود. سیگار بین انگشت‌هاش آروم می‌سوخت. در بالکن باز شد. اولاش حتی برنگشت. - بوی مرگ میاد.

راستش زندگی روزمره فشار میاره برای وقت گذاشتن روی اینکار. چیزی که الان می‌ذارم رو از قبل تا حدود پارت چهل و خورده‌ای نوشتم ولی خیلی تند تند بوده و هرکدومو میخوام بزارم قبلش ویرایش میزنم😭 هرچند هنوز خودمم تصمیم نگرفتم قراره چند پارت بشه ولی قول می‌دم بی‌دلیل کشش ندم بعدش هم خواهیم دید چه خواهد شد و خیلی خوشحال شدم که رمان به نظرتون قشنگهه

‎ سیسی تو که داری رمان به این قشنگی مینویسی یه رمانم از خود سریال بنویس مثلا درباره ایسفاد یا هم وانشات بنویس گاهی وقتا

🎬 #Part 13 بعد از رفتن بورجو نفس عمیقی کشیدم بعد یه نیم نگاه بهش کردم و سکوت رو شکستم. - آوا انگاری از بوراک خوشش میاد. اولاش برگشت سمتم برای اولین بار واقعاً غافلگیر شد. + چی؟ گوشه لبم تکون خورد. - نگو نفهمیدی. اولاش وقتی لبخند زدم یه لحظه قفل کرد. + بچه‌ست. - بچه نیست. + از نظر من هست. - از نظر تو همه بچه‌ان. سر تا پام رو نگاه کرد بعد خیلی آروم گفت. + همیشه همینو می‌گفتی. لبخندم محو شد. باز رسیده بودیم به گذشته. باز رسیده بودیم به چیزایی که نباید بهشون می‌رسیدیم. برای همین این بار بدون اینکه چیزی بگم، رفتم و دستگیره در رو گرفتم. - شب بخیر. چند ثانیه طول کشید تا جواب بده. + شب بخیر. —ناز و آردا— مهمانی بعد سناریوخوانی تموم شده بود و پارکینگ خلوت‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. ناز روی کاپوت ماشین اردا نشسته بود. اردا لیوان قهوه‌ای توی دستش بود با دیدن ناز گفت. + باز چی شده؟ ناز گوشی رو جلو گرفت. - بخون. اردا چند خط رو نگاه کرد. «دنیز و اولاش فقط برای تبلیغات دوباره کنار هم قرار گرفتن.» «آوا شاهین و بوراک کاراجا واقعا بهم اومدن.» «بوراک و اولاش دوباره همکار شدن؟» «صددرصد هنوز باهمن.» «این پروژه بوی حاشیه میده.» اردا جرعه‌ای از قهوه‌اش خورد. عادی ترین کامنت هایی که به عنوان خبرنگار سینمای ترکیه می‌دید بودن. ناز دوباره گوشی رو برداشت. چند ثانیه داخل گالری چرخید. بعد یه عکس رو باز کرد. - اینو ببین. عکس مربوط به بالکن ساختمون پروژه بود اولاش داشت به دنیز نگاه می‌کرد. ناز زیر لب گفت. - اتفاقی ثبتش کردم ولی الان پستش کنم؟ نگاه اردا هنوز روی صفحه بود. + نه بزار به موقعش، حواسمون باید به دو تای دیگه هم باشه‌ها. می‌دونستی آوا شاهین بوراک بازیگر موردعلاقش بوده؟ - آره و الان هم بازی شدن. +تازه نامزد و برادر نامزد دنیز هم وارد پروژه شدن. -پروژه نیست که میدون جنگه. —خونه بوراک— خونه ساکت‌تر از چیزی بود که انتظار داشتم یا شاید من به صداهای امشب عادت کرده بودم. کتم رو روی مبل انداختم و خودمم رو‌ کاناپه ولو شدم و گوشی رو برداشتم. یهو یاد آوا افتادم. نمی‌دونستم چرا. شاید چون از صبح سه بار یا بیشتر باهاش بحث کرده بودم. شاید چون آخرین نفری بود که قبل از رفتن دیده بودم. اسمش رو سرچ کردم. پیجش بالا اومد. عکس پروفایل ساده. بیو کوتاه. تعداد فالووینگ‌ها ۴۷ نفر. ابروهام بالا رفت. به نسبت انتظارم کم بود. خیلی با ذوق توی برخورد اول حرف زده بود. دختر اجتماعی ای به نظر میومد. روی لیست زدم و چند نفر اول رو دیدم. بورجو. دنیز. اولاش. چند تا از هم بازی های سابقش. «سومین پروژه‌مه.» اون موقع فقط سر تکون داده بودم. ولی حقیقت این بود که قبلاً دیده بودمش. نقش کوچیکی داشت. اونقدر کوچیک که اسمش توی ذهنم نمونده بود اما صورتش چرا. یادم اومد بعد از اتمام فیلم دنبال اسم بازیگرش گشته بودم. گوشه لبم آروم بالا رفت اما سریع نیشمو بستم. هنوز فالووش نکرده بودم. چند ثانیه مکث کردم. بعد دکمه Follow رو زدم. همون لحظه متوجه شدم چیزی تغییر نکرد. اخم کوچیکی کردم. دوباره نگاه کردم. چند ثانیه فقط به صفحه خیره موندم. آوا از قبل فالووم کرده بود. — جمعه، اولین روز تعطیلی بعد از شروع پروژه — آوا از صبح روی مبل افتاده بود. سناریو روی پاش باز بود. ماژیک‌های رنگی همه جا پخش شده بودن. هر چند دقیقه یه بار هم دیالوگ‌هاشو بلند بلند تمرین می‌کرد. -نه... اینم بد شد. خط کشید. دوباره خوند. -نه. باز خط کشید. گوشیش روی میز لرزید. نگاه نکرد. فکر کرد احتمالاً یکی از دوستاشه. دوباره لرزید. این بار برداشت و چند ثانیه خیره موند. دایرکتش بود. Burak Karaca > داری متن می‌خونی؟ آوا صاف نشست. یا خدا...

🎬 #Part 12 قلبم برای یک لحظه ایستاد. اولاش. سیگار بین انگشت‌هاش بود. نور کم‌رنگ شهر نصف صورتش رو روشن کرده بود. تمام این مدت اینجا بود؟ نگاهش روی من ثابت موند. گلوم خشک شد. - تو... چند قدم جلو اومد و خاکستر سیگارش رو تکوند. + من؟ چند ثانیه طول کشید تا مغزم دوباره شروع به کار کنه. - از اول اینجا بودی؟ + آره. همون مارک سیگار. اولاش متوجه نگاه من شد. + هنوزم از بوش بدت میاد؟ قلبم یه ضربه زد. اولاش چند ثانیه ساکت موند. + بعضی چیزا واقعاً عوض نمیشن. نگاهم رو ازش گرفتم. - سیگار رو ترک نکردی؟ اولاش خندید. از اون خنده هاش. + چند بار سعی کردم. چند ثانیه سکوت بینمون کش اومد. اولاش آخرین پک رو زد. بعد سیگار رو خاموش کرد. + نامزدت نگران بود؟ نگاهم فوراً سمتش برگشت. اولین بار بود به آیتک اشاره کرد. هرچند قبل الان واقعا با هم حرف نزده بودیم‌. - آره. سرش رو تکون داد. فقط همین. انگار انتظار جواب بیشتری نداشت. یا شاید حق نداشت داشته باشه. - اردم رو تو دیدی؟ + آره. اولاش شونه بالا انداخت. +برادر تهیه‌کننده پروژه‌ست، اینو فهمیدم. نگاهش روی من موند. + عجیب نیست که سر بزنه. می‌دونستم داره طعنه می‌زنه. دستم روی نرده نشست. باد موهام رو تکون داد. نگاهش رو حس‌ می‌کردم. اولاش ناگهان گفت. + آوا دختر خوبیه. موضوع اونقدر ناگهانی عوض شد که چند ثانیه طول کشید بفهمم درباره کی حرف می‌زنه. - آوا؟ + آره. لبخند خیلی کوچیکی روی لبم نشست. - زیادی سوال می‌پرسه. این بار اولاش واقعا خندید. + زیادی. - بوراک تا آخر پروژه دیوونه میشه. + احتمال زیاد. برای اولین بار از وقتی وارد بالکن شده بودم... هر دومون همزمان لبخند زدیم. برای چند ثانیه... همه چیز شبیه قبل شده بود. و هیچ‌کدوممون نباید اجازه می‌دادیم این اتفاق بیفته. همون لحظه در بالکن باز شد. صدای بورجو اومد. - دنیز؟ لبخند ها محو شد. من فوراً یه قدم از نرده فاصله گرفتم. اولاش هم صاف ایستاد. بورجو اول منو دید. بعد نگاهش افتاد به اولاش. + اونور دنبالت می‌گرده. اولاش سر تکون داد. - میام. بورجو چند ثانیه صبر کرد. انگار مطمئن می‌شد واقعاً دارم برمی‌گردم. در بسته شد.

‎ اگر ادامشو همین الان نزاری میام محلتان شر به پا میکنم

🎬 #Part 11 — دنیز حدود ۱۱:۳۰ شب — یه سری از سر میز رفته بودن ولی بورجو هنوز داشت با عوامل درباره برنامه فیلمبرداری حرف می‌زد.‌ گوشی‌ام رو برداشتم. نوتیف اردم رو دوباره خوندم. "خوشحال شدم امروز دیدمت." با چشم بهش اشاره کردم. فهمید. همیشه می‌فهمید. -برو. راهروی منتهی به بالکن خلوت بود. گوشی رو باز کردم و روی اسم آیتک زدم. همون لحظه تماس وصل شد. -جانم؟ +سلام. -رسیدین خونه یا بیام دنبالتون؟ +نه. مکث کردم. می‌خواستم یه چیزی بپرسم. -بپرس. دستم روی دستگیره در بالکن نشست. +اردم چرا اومده پروژه؟ مدیر اجرایی شده؟ چند ثانیه سکوت شد. -چی شده مگه؟ +جواب سوالمو بده. -خب آره شغلشه. اخم کردم. +وسط سناریوخوانی؟ -دنیز... +وسط سناریوخوانی؟ این بار لحنم تندتر شده بود. -داری زیادی بزرگش می‌کنی. +من؟ صدام بالاتر رفت. +داداشت وسط جلسه ظاهر میشه، تو هم تهیه‌کننده میشی، بعد من دارم بزرگش می‌کنم؟ -دنبال کار خوب و قوی می‌گشت. +نه. فوراً جواب دادم. +چون تو می‌خوای کنترلم کنی‌. چند ثانیه هیچ‌کدوم حرف نزدیم. -دنیز... اگه کنترل کردن بود، اصلاً نمی‌ذاشتم قبولش کنی. چشم‌هامو بستم. +فقط بس کن. -باشه. +جدی میگم. -باشه عزیزم. +بعداً حرف می‌زنیم. -باشه. +شب بخیر. -شب بخیر. تماس قطع شد. در بالکن رو باز کردم. هوای خنک شب صورتمو لمس کرد. آروم‌تر شدم. یک قدم بیرون گذاشتم. یه بو توی هوا پیچید. سیگار. احمقانه بود. خیلی‌ها سیگار می‌کشیدن. اما مغزم بی‌اختیار یادش آورد. همون بوی تلخ. همون مارک همیشگی. اخم کردم. از دست حافظه‌م. داشتم می‌گفتم خیالاتی شدی دنیز که یهو در بالکن بسته شد و صدایی از گوشه تاریک بالکن بلند شد. -دعواتون تموم شد؟

🎬 #Part 10 چند دقیقه بعد غذاها رسید. —اولاش— آوا اصلاً سعی نمی‌کرد کنجکاوی‌ نکنه، تقریباً داشت منفجر می‌شد. چنگالش رو روی بشقاب گذاشت. - خب... بوراک بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت. + نگو. بوراک نگاهی بین من و دنیز کرد. انگار می‌دونست آوا می‌خواد راجب ما چیزی بپرسه. آوا بهش اخم کرد. من ناخودآگاه نگاهم بین اون دوتا چرخید. بوراک رو می‌شناختمش. آدم مودبی بود، فاصله‌اش رو با همه حفظ می‌کرد، مخصوصا اوایل آشنایی. جلوی آوا جواب‌هاش کوتاه بود اما جواب می‌داد. به حرف‌هاش گوش می‌داد و اجازه می‌داد آوا اعصابش رو خرد کنه که برای بوراک خودش یه معجزه محسوب می‌شد. گوشه لبم تکون خورد. آوا بحث رو عوض کرد شروع کرد درباره شخصیتش از نویسنده سوال پرسیدن. کم‌کم همه مشغول حرف زدن شدن. به جز من. چون هر بار که می‌خواستم روی حرف‌های بقیه تمرکز کنم، ناخودآگاه چشمم سمت دنیز می‌رفت. و هر بار به خودم می‌گفتم. نگاه نکن. دنیز حتی سرش رو بلند نکرد. فقط لیوان آبش رو برداشت. خیلی آروم. خیلی معمولی. اونقدر معمولی که معلوم بود داره نقش بازی می‌کنه. متوجه‌ام بود. سه سال... بعد از سه سال جدایی هنوز می‌تونستم بفهمم کی واقعاً آرومه و کی فقط وانمود می‌کنه آرومه. عصبانی نبود. دستپاچه هم نبود و درست همون لحظه به خودم یادآوری کردم که باید خفه شم. سه سال گذشته بود. و دنیز دیگه دنیزِ من نبود. نامزد داشت. زندگی خودش رو داشت و من هیچ حقی نداشتم از اینکه هنوز می‌تونم حس و حال‌اش رو بخونم، خوشحال بشم. پس سرم رو پایین انداختم و مشغول خوردن شدم. بعد نیم ساعت خواستم برم هوا بخورم که پام زیر میز به پای دنیز خورد. چند ثانیه مکث کردم. چشمش از روی بشقاب بلند شد. بالاخره. برای یک لحظه نگاهمون به هم گره خورد. کسی نفهمید. بعد خیلی آروم خواستم پام رو عقب بکشم. اما درست همون موقع دنیز زودتر این کار رو کرد. هنوزم وقتی دستپاچه می‌شد، اولین واکنشش فرار کردن بود. چند ثانیه بعد آوا رو به ما وسط حرفش یهو گفت. - چرا می‌خندین؟ سرم رو بلند کردم. + هوم؟ - خندیدین. بوراک بدون اینکه حتی نگاه کنه از دست آوا لبخند زد. -کنجکاو شدم. اونور زیر لب گفت. + خدا صبر بده. و من برای اولین بار از اول شب، واقعاً خندیدم. در حالی که از گوشه چشمم می‌دیدم دنیز لیوان آبش رو دوباره برداشته تا لبخند خودش رو قایم کنه.

ازین به بعد سعی میکنم ۱۲ هر شب دو پارت بزارم

آوا و بوراک این پارت core.

🎬 #Part 9 سالن جلسه کم‌کم خالی شده بود. صدای جمع شدن کاغذها و بستن لپ‌تاپ‌ها فضا رو سبک‌تر کرده بود. اردم نگاهی به دنیز کرد و گفت. -همگی خسته نباشید… جلسه خوب پیش رفت، من فعلا میرم. کارگردان سری به اردم تکون داد و اردم آروم بیرون رفت. +برای شروع، عالی بود. دنیز فقط سرش رو تکون داد، همون لحظه بورجو گفت. -یه دورهمی کوچیک هم برای تیم هماهنگ شده… طبقه پایین. +لازم نبود. -هست دیگه… بریم بحث نکن. بعدشم باید بهم بگی اردم چرا اینجا بود؟ دنیز سریع به سمت بورجو برگشت. +سوال خودمم هست. — طبقه پایین جلسه سناریوخوانی بالاخره تموم شده بود و حالا بیشتر عوامل دور میز نشسته بودن. آوا و بوراک از بقیه بازیگران زودتر رسیده بودن. آوا به سمت یکی از صندلی‌های خالی رفت اما قبل از اینکه بشینه، بوراک خیلی عادی صندلی رو کمی عقب کشید صرفا طبق یه عادت، مثل یه جنتلمن. آوا لحظه‌ای مکث کرد و بعد نشست. دقایقی بعد آوا لیوان آبش رو بین انگشت‌هاش می‌چرخوند و هر چند ثانیه یه بار به در ورودی نگاه می‌کرد. بوراک که متوجه این موضوع شده بود، بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت. + منتظری؟ آوا سریع نگاهش رو از در گرفت. - نه. + دروغ بدی بود. آوا اخم مصنوعی کرد. - من فقط دارم اطراف رو نگاه می‌کنم. + برای بار پنجم؟ - خیلی دقت می‌کنی. بحث رو عوض کرد. +هنوزم استرس داری؟ -فکر کنم تا قسمت آخر هم داشته باشم. برای اولین بار از صبح احساس کرد جو بینشون کمی راحت‌تر شده. چند ثانیه بعد در باز شد. اولاش بود. اما وارد نشد. ایستاد. دستش رو روی در نگه داشت. و اجازه داد دنیز وبورجو اول رد بشن. دنیز زیر لب گفت‌. - ممنون. + خواهش می‌کنم. خیلی عادی بود. شاید زیادی عادی. اما خیلی‌ها ناخودآگاه متوجهشون شدند. پشت سرشون اونور و چند نفر از عوامل هم وارد سالن شدند. دنیز روی یکی از صندلی‌ها نشست. اولاش بدون فکر صندلی کناریش را عقب کشید و همان‌جا نشست. نه روبه‌رو. نه چند صندلی آن‌طرف‌تر. کنار دنیز. دنیز موقع نشستن ناخودآگاه به سمت چپش نگاه کرد. برای کسری از ثانیه چیزی توی نگاهش لرزید. بعد سریع نگاهش رو گرفت. آن طرف میز، اونور همه چیز را دیده بود. نگاهی معنی‌دار سمت اولاش انداخت، انگار می‌گفت. -جدی آخه؟ اولاش نگاه کوتاهی بهش کرد. بعد فقط شانه بالا انداخت. بورجو سریع سرش را داخل منو فرو برد تا لبخندش دیده نشود. آوا بلند شد. - سلام. دنیز لبخند گرمی زد و دست داد. + سلام آوا. - خسته نباشین. + تو هم همینطور. اولاش هم سر تکون داد. + خوبی؟ آوا لبخند زد. - الان بهترم. دنیز خندید. + استرس جلسه رو داشتی؟ - خیلی. + معلوم نبود. آوا با تعجب گفت. - واقعاً؟ اولاش خیلی آروم گفت. + معلوم بود. آوا با ناباوری خندید. - ممنون از حمایتتون. گوشه لب اولاش تکون خورد. + خواهش می‌کنم. بوراک که کنار آوا نشسته بود‌ اما به صندلی تکیه داده بود و به آن‌ها نگاه می‌کرد بعد چند لحظه به سمت میز خم شد. + مزاحم که نیستم؟ اولاش دستش رو جلو برد. - به به کاراجای معروف چطوره؟ برخلاف آوا که امروز صبح خودش رو به دنیز و اولاش معرفی کرده بود، بوراک و اولاش انگار از قبل شناخت بیشتری از هم داشتن. بوراک خندید، واقعا خندید! + به نظرم پروژه شروع خوبی داشت آرسلان. -امیدوارم ادامه‌ش هم همین باشه. دنیز لیوانش رو برداشت. + هنوز خیلی زوده برای قضاوت. بوراک موافقت کرد. آوا گفت. - من فقط امیدوارم خرابش نکنم. دنیز سریع جواب داد. + خراب نمی‌کنی. اولاش هم گفت. + اگه به جای اورثینک، سر‌ وقت سناریو رو بخونی نه. آوا اخم کرد. - چرا همه فکر می‌کنن من زیادی فکر می‌کنم؟ بوراک بی‌معطلی گفت. + چون می‌کنی، حتی تو همین چند ساعت فهمیدم. آوا با اعتراض به هر سه نفر نگاه کرد. - خیلی ممنون. واقعاً احساس حمایت می‌کنم. خندهٔ کوتاهی دور میز پیچید. درست همان لحظه تلفن دنیز روی میز لرزید. نگاهش رفت روی صفحه. لبخندش همان لحظه محو شد. بورجو پرسید. -چیزی شده؟ دنیز خیلی آرام گوشی را برگرداند. +هیچی... اما اولاش اسم فرستنده رو دیده بود. «اردم»

🎬 #Part 8 اونور گفت. -خب… ادامه بدیم. کارگردان ادامه داد. -صحنه بعدی… برخورد دو شخصیت اصلی. خانواده ها سالهاست با هم درگیرن… اولاش آرام خواند. -فکر نمی‌کردم اینجا ببینمت. +منم همینطور. چشم‌ها برای یک لحظه بالا اومد. کارگردان سریع گفت. -عالی… ادامه بدید. اولاش سرشو انداخت پایین و با حس سنگین‌تر ادامه داد. +خانواده‌هامون‌ اینو نمی‌پذیرن. -منم فکری جز این نکردم. اولاش به دنیز خیره شد. +پس چرا هنوز اینجایی؟ دنیز نگاهش رو از روی کاغذ بالا آورد. چشم در چشم. -چون تو هم اینجایی. سکوت سنگین شد. دنیز سرشو پایین انداخت. اولاش نگاهش رو برنداشت. -اگه بفهمن ما هنوز... فشار انگشت دنیز روی گوشه برگه سناریو زیاد شد. -می‌دونم. برام مهم نیست، فقط تو مهمی. کارگردان گفت. -اوکی… همین حس رو نگه دارید. در همین لحظه…در سالن باز شد. مردی وارد شد. -سلام به همگی.اردم دمیر. از تیم اجرایی. +خوش اومدید جناب دمیر، سناریوخوانی در جریانه. -می‌دونم. برای همین اومدم. نگاهش مستقیم رفت سمت میز. —دنیز— برادر ایتک. چرا الان اینجاست؟ چون متوجه نگاهم شد دستی برام تکون داد. لبخند زدم. اردم خیلی خونسرد نشست. اخم خیلی ریزی کردم. کارگردان گفت. -ادامه. اردم هم تایید کرد. -ادامه بدید. مزاحم نمی‌شم. نگاهم رو تیز کردم. “مزاحم نمی‌شم…” ولی وسط جلسه نشسته بود. چشمم یه لحظه سمت اولاش رفت. بعد دوباره برگشت روی اردم. اولاش ادامه داد. -اگه اینو بفهمن جنگ میشه. +همین الان هم جنگ شروع شده.

+1
تصورم از اولاش و دنیز سه سال قبل.

ناشناس: @Nwriterbot
دوستان یه توضیح کوچیک بدم 😭 من ریل‌شیپر هیچ‌کدوم از شیپ‌های این داستان نیستم و هدفم از نوشتن این رمان اصلا شیپ کردن کسی نبوده. راستش این مدت هر رمانی که خوندم معمولا با اسم کاراکترهای سریال‌ها نوشته شده بود و من فقط خواستم یه کم تنوع بدم و این بار از اسم‌های واقعی بازیگرها استفاده کنم. پس لطفا سوءتفاهمی پیش نیاد. مرسی از همتون. 🫶🏻🥹

𝖲𝗂𝗋𝖽𝖺şı𝗆 | همرازم وضعیت: پایان. تعداد پارت: 74. #Part برای پیدا کردن هر پارت میتونین شماره اون رو به انگلیسی سرچ کنید. 1- دنیز یالچین ۲۸ ساله بازیگر 2-اولاش آرسلان ۳۰ ساله بازیگر 3-زینپ آرسلان ۲۶ ساله مدیرعامل شرکت 4-آیتک دمیر ۳۲ ساله تهیه‌کننده سینما 5-اردم دمیر ۳۰ ساله مدیر پروژه یا تهیه‌کننده اجرایی 6-آوا شاهین ۲۵ ساله بازیگر 7-بوروک کاراجا ۲۷ ساله بازیگر 👥 شخصیت‌های فرعی 8-اونور ییلماز مدیر برنامه اولاش 9-بورجو ارس مدیر برنامه دنیز 10-ناز چتین خبرنگار سینما 11-اردا آکچای عکاس و پاپاراتزی 12-ملیس برفین دوست صمیمی آوا 13-کرم یالچین پدر دنیز 14-آیلین کایا دوست صمیمی اردم 15-نیلسو شاهین مادر آوا نویسنده:نگار

خوشتون اومد تا اینجا؟

🎬 #Part 7 — فردا، جلسه سناریو خوانی، آوا — صدای ورق خوردن سناریوها فضا رو پر کرده بود. آوا زودتر از بقیه وارد شده بود. یک لحظه ایستاد. نگاهش دور سالن چرخید… انگار دنبال کسی می‌گشت. همان لحظه در باز شد. بوراک وارد شد. آوا ناخودآگاه لبخند زد. ولی سریع خودش رو جمع کرد. این سومین پروژه آوا بود. و اینکه تو سومین پروژش با بازیگر موردعلاقش به عنوان پارتنر انتخاب شده بود براش مثل خواب بود. چند قدم جلو رفت. -سلام… مکث کوتاه. من آوا شاهینم… سومین پروژمه. بوراک نگاهش کرد. +بوراک کاراجا. آوا یه لحظه جا خورد، بعد سریع خندید. +می‌دونم… یعنی… من خیلی وقته کاراتونو دنبال می‌کنم. بوراک سرش رو خیلی کم تکون داد. -ممنون. +دیروز جلسه رو با شما از دست دادم چون تایمم با یه برنامه دیگه تداخل داشت… خیلی ناراحت بودم که نمی‌بینمتون… یعنی شما رو ببینم… یعنی… منظورم اینه که همکاریمون— بوراک خیلی آرام گفت. -مشکلی نیست. کارگردان وارد شد. +خب… همه حاضرن؟ فضا ناگهان جدی‌تر شد. +شروع می‌کنیم. صحنه اول… معرفی شخصیت‌ها. بوراک و آوا کنار هم نشستند. آوا زیر لب گفت. -استرس دارم… بوراک بدون نگاه کردن گفت. +طبیعیه. آوا کمی آروم‌تر شد. -شما همیشه اینقدر خونسردین؟ +معمولاً. صدای دنیز و اولاش در طرف دیگر سالن سنگین بود… نگاه‌ها آرام نبود… آوا هنوز داشت سعی می‌کرد خودش را کنترل کند که کنار کسی نشسته که همیشه فقط از دور دیده بود. بوراک فقط متن را نگاه می‌کرد. آوا کمی روی صندلی جابه‌جا شد. نگاهش ناخودآگاه رفت سمت دنیز و اولاش. چند ثانیه فقط نگاه کرد… کارگردان آرام گفت. +خوبه… همین ریتم رو نگه دارید. بعد آوا آهسته گفت. -خیلی بهم میومدن… بوراک نگاهش را از سناریو بالا آورد. نگاهش به همون سمت رفت. چند ثانیه مکث خیلی خونسرد گفت. +محبوب‌ترین زوج ترکیه از ۲۰۲۰ تا ۲۰۲۳ بودن. کمی مکث کرد. +وقتی یه رابطه اینقدر دیده شده باشه… ردش کامل پاک نمیشه. آوا آروم گفت. -حتی بعدِ سه سال… +حتی بعدِ سال‌ها. سکوت کوتاه. آوا دوباره نگاهش رو سمتشون برد. -پس طبیعیه همه هنوز درباره‌شون حرف بزنن… +طبیعی هست… ولی برای کار مهم نیست. -شما خیلی راحت از کنار این چیزا رد می‌شین. بوراک نگاه‌ کوتاهش رو برای اولین بار سر سناریو‌خوانی به آوا داد. + بستگی داره.

🎬 #Part 6 —بوراک— نور ماه از پشت پنجره روی صورتش افتاده بود. بوراک روی مبل نشسته بود، گوشی در دست، ولی نگاهش جای دیگری بود. تلویزیون هنوز روشن بود… همان خبرهای تکراری. «Geceye Doğru یکی از بزرگ‌ترین پروژه‌های سال… با حضور دنیز یالچین، اولاش آرسلان همچنین حضور بازیگر محبوب بوراک کاراجا و ستاره نوظهور آوا شاهین به عنوان پارتنر های نقش دوم نیز اعلام شده…» گوشی‌اش لرزید. پیام از مدیر برنامه. > فردا سناریو خوانیه. حضور سر ساعت الزامی. بوروک نگاهش را از صفحه گرفت. — زینپ — درب خانه با صدای آرامی بسته شد. زینپ کفش‌هایش را درآورد و مستقیم به سمت برادرش که روی مبل نشسته بود رفت. -جلسه بودی؟ اولاش نگاهش را بالا آورد. +آره. زینپ نفسش را بیرون داد. -دنیز رو دیدی؟ اولاش چیزی نگفت. زینپ چند قدم جلو آمد. -هی، با توام. سکوت. زینپ لپ برادرش را کشید. اولاش خیلی آرام لبخند زد. + فقط یه کاره، جوجه رنگی. -دروغ نگو. اولاش نگاهش را برگرداند سمت تلویزیون. زینپ ساکت شد. دست اولاش را روی شانه خودش گذاشت و در بغل اون نشست. —⏳ چهار سال قبل— زینپ با چنگالش به دنیز اشاره کرد. -تو چرا انقدر جدی غذا می‌خوری؟ دنیز بدون اینکه نگاه کنه. +دلم می‌خواد. زینپ چشم‌هاشو ریز کرد. -وا دنیز. هر سه خندیدن. پیشخدمت ظرف‌ها رو گذاشت روی میز. زینپ سریع یکی برداشت. +من اینو می‌خورم قبل از اینکه اولاش تمومشون کنه. اولاش آروم گفت. -دست نزن، مال من بود. +مال تو؟ اینجا که سند نزدن برات. متاسفم. دنیز زیر لب خندید. -دعوا سر غذا هم دارین؟ زینپ سریع برگشت سمت دنیز. +زنداداش، این همیشه همینه. دنیز خندید. -حالا کی گفته من داداش تو رو می‌گیرم. اولاش خیلی آروم گفت. +من‌می‌گیرمت. دنیز با خنده سرش رو تکون داد. اولاش کمی عقب رفت، به صندلی تکیه داد. نگاهش افتاد به دنیز و لبخند زد. +امروز خیلی خوب بودی سر ضبط. -تو هم همین‌طور. +وقتی تو هم بازیم باشی معلومه با جون و دل بازی می‌کنم. زینپ سریع وسط پرید. -وای وای وای… اینا رو...شروع شد. دنیز دستمال کاغذی رو برداشت و سمت زینپ پرت کرد. زینپ جا خالی داد. -خشونت خانوادگی درجه یک. اولاش پرید وسط. -بس کنید. ولی خودش هم داشت لبخند می‌زد. دنیز هم خندید اما غذا داخل گلوش پرید. اولاش سریع لیوان آب رو داد بهش. -بخور جونِ‌دلم، بدو. زینپ با صدای بلند. +اوووووووو! دنیز در حال خوردن آب با باز و بسته کردن چشماش و لبخند از اولاش تشکر کرد. اولاش نگاهش رو از دنیز گرفت، ولی لبخندش نرفته بود.

🎬 #Part 5 صندلی‌ها یکی‌یکی عقب کشیده می‌شدند. بورجو کنار دنیز آمد. -بریم، زودتر. دنیز سر تکان داد. در باز شد… آیتک وارد شد. چشمش روی دنیز موند، بعد روی جمع. -دیر رسیدم؟ کارگردان با احترام گفت. +جناب دمیر جلسه تموم شده. آیتک چند قدم جلو آمد. -آیتک دمیر… تهیه‌کننده دوم پروژه. مکث. -و نامزد دنیز یالچین. سکوت کوتاه. اولاش خیلی آرام سرش را بلند کرد. اونور دست جلو آورد. +خوش اومدید. بعد از اونور، آیتک اول سرش رو به سمت کارگردان و نویسنده رو چرخوند و باهاشون دست داد. و بعد…رو به اولاش. اولاش یک لحظه هیچ کاری نکرد. بعد خیلی آهسته دستش رو جلو آورد. دست اولاش کمی دیرتر از حد معمول بالا رفت. نگاهش مستقیم رفت روی چشم آیتک رفت. -خوش اومدید. ایتک لبخندی زد. آیتک برگشت سمت دنیز. -بریم؟ دنیز چیزی نگفت و فقط با بورجو زودتر از سالن بیرون رفتند… — آوا — بعدازظهر جلسه صحبت بازیگران نقش دوم با کارگردان و نویسنده بود و حالا نزدیک ۹ شب تمام شده بود. درب استودیو آرام بسته شد. آوا چند ثانیه همون‌جا موند. انگار هنوز باورش نمی‌شد اینجاست. کیفش رو روی صندلی ماشین انداخت و برگه‌های سناریو رو نگاه کرد. "Geceye Doğru برای آوا شاهین" لبخند خیلی کوچیکی روی لبش نشست. بالاخره… دستش ناخودآگاه روی صفحه گوشی رفت. یه عکس قدیمی. بوراک کاراجا. -یعنی واقعاً قراره باهاش بازی کنم…؟ با سلبریتی ای که همیشه دوسش داشتم؟ چشم‌هاش برق زد، ولی سریع خودش رو جمع کرد. دستیارش که پشت صندلی راننده بود گفت +حالت خوبه؟ استرسی شدی؟ آوا سریع سر تکون داد. -نه… استرس نه. مکث. -فقط… عجیبه. برگه‌ها رو ورق زد.