en
Feedback
𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

Open in Telegram

‌ ‌ ‌t.me/Nwriter2bot ‌

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
337
Subscribers
No data24 hours
+127 days
+9030 days
Posts Archive
🎬 #Part 4 +فردا جلسه داری؟ -آره. +منم میام. -ببخشید؟ لازم نیست دخالت کنی. آیتک لبخند خیلی کم‌رنگی زد. +من دخالت نمی‌کنم، میام تهیه‌کننده میشم. دنیز ابرو بالا برد. -چی؟ +فعلاً هیچ پروژه‌ای نیست که منو جذب کنه. یک قدم نزدیک‌تر شد. +اگه واردش بشم، هم کنارت می‌مونم… هم می‌تونم ساپورتت کنم. -من دنیز یالچینم. احتیاج به ساپورت کسی ندارم. — فردا، جلسه هماهنگی — سالن جلسه روشن بود، اما هیچ گرمایی نداشت. کاغذها روی میز چیده شده بودند و امضا ها تمام شده بود، لپ‌تاپ‌ها باز، و همه در انتظار شروع. دنیز وارد شد. بورجو ارس پشت سرش. -آروم باش، فقط جلسه‌ست. +من آرومم. اونور ییلماز جلو آمد. -خوش اومدین. همه حاضرن. اشاره‌ای به صندلی‌ها کرد. کارگردان و نویسنده هم آن‌طرف میز نشسته بودند. پرونده‌ها جلویشان باز، نگاهشان جدی و دقیق بود. چند ثانیه سکوت. درِ سالن دوباره باز شد. اولاش وارد شد. هیچ‌کس چیزی نگفت. فقط فضا تغییر کرد. دنیز برای یک لحظه دستش روی لبه میز ثابت موند. اما نگاهش رو برنگردوند. اولاش مستقیم نشست. روبروی دنیز. اونور سریع گفت‌ -خب… شروع کنیم. کارگردان پوشه‌ها رو باز کرد. -پروژه «Geceye Doğru» یک درام عاشقانه‌ست. این یک عشق ساده نیست. بیشتر شبیه برخورد دو جهان مختلفه. رابطه‌ای که به صورت ممنوعه شروع شده و ادامه‌اش مشکل درست می‌کنه. نویسنده اضافه کرد +شخصیت‌ها باید تنش واقعی داشته باشن. نه ساختگی. چیزی که بینشون هست باید دیده بشه. دنیز نگاهش روی کاغذها بود. اونور ادامه داد. -شما دو نفر نقش اصلی هستید. هیچ واکنشی. فقط یک نفس کوتاه از دنیز. اولاش نگاهش را برای اولین بار بعد از سالها روی دنیز متمرکز کرد. بورجو سریع وارد شد. -ما اینجا برای حرفه‌ای بودن هستیم. رسانه‌ها هم فشار دارن، ولی پروژه مهم‌تره. اونور تایید کرد. +دقیقاً. هیچ حاشیه‌ای نباید به تیم آسیب بزنه. اولاش خیلی کوتاه. -مشکلی ندارم. دنیز بدون مکث. +من هم ندارم. اما هیچ‌کس قانع نشد. حتی خودشان. نویسنده دوباره گفت: از فردا سناریو خوانی شروع میشه. بازیگر های فرعی و عوامل پشت صحنه هم حضور خواهند داشت. اولاش خیلی آرام از روی میز بلند شد. دنیز هم.

🎬 #Part 3 —همان شب، آپارتمان دنیز— آیتک بدون هیچ حرفی از در داخل آمد و دنیز رو محکم بغل کرد. دنیز اول یه لحظه خشک موند… بعد دست ایتک رفت دور شونه‌هاش. چند ثانیه هیچ‌کدوم حرف نزدن. +دلم برات تنگ شده بود. نگاهش روی دنیز بود. +حالت خوبه؟ دنیز شونه بالا انداخت. -مثل همیشه. +نه… مثل همیشه نیستی. آیتک رفت سمت آشپزخونه. +چیزی خوردی؟ -نه. +پس الان یه چیز درست می‌کنم. -گشنه‌ام نیست. چند لحظه سکوت. بعد آیتک کنار کانتر ایستاد. +خبرها رو دیدم. -همه دیدن. +باز هم اون اسم… -این فقط یه پروژه‌ست. آیتک ابروهاش یه ذره در هم رفت. +یعنی برات مهم نیست؟ من یه تهیه‌کننده‌ام دنیز… همه جا پر شده که نامزد من با اکسش یه پروژه قبول کرده. اسم من آخرین چیزیه که برام مهمه، تو برام مهمی دنیز. مکث. اگه بورجو گوشاتو پر کرده که این پروژه برای کارت خوبه، مهم نیست. من نمی‌خوام کنار اون آدم باشی… من نمی‌خوام اذیت شی، خودم هم اذیت می‌شم… می‌دونی. -آروم باش، ما همه تو دنیای سینماییم، حرفه‌ای هستیم، باشه؟

🎬 #Part 2 —دنیز— گوشی دنیز شروع به لرزیدن کرد. این بار اسم روی صفحه نبود. فقط یک نوتیفیکیشن خبری: 📱 “بازگشت زوج طلایی؟ دنیز یالچین و اولاش آرسلان در یک پروژه مشترک!” چشم‌های دنیز برای یک لحظه ثابت موند. انگشتش روی صفحه رفت. خبر رو باز نکرد،‌ فوری اسکرول کرد. بعد گوشی رو برگردوند روی میز. سرشو گرفت لای دستش و نفسش رو با هوف آرومی بیرون داد. — اولاش — اولاش جلوی تلویزیون ایستاده بود. صدای تلویزیون روشن بود. گزارشگر با هیجان: -شنیده‌ها حاکی از آن است که دنیز یالچین و اولاش آرسلان پس از سه سال جدایی، در سریال Geceye Doğru دوباره هم‌بازی خواهند شد… تلویزیون رو خاموش کرد. سکوت برگشت. ولی سنگین‌تر از قبل. — بورجو — تلفن دوباره زنگ خورد. این بار: ناز چتین بورجو جواب نداد. زنگ قطع شد… دوباره زنگ خورد. آخر سر جواب داد. -چی می‌خوای؟ صدای ناز آرام ولی مطمئن بود. +جریان همکاری دوبارشون چیه؟ -هیچ جریانی وجود نداره. کی بهت پول می‌ده پیگیر ما باشی؟ من و اونور ۱۰۰ برابر می‌دیم فقط بیخیال ما بشو. ناز لبخند زد، انگار پشت تلفن هم دیده میشد. +پول نمی‌خوام. بهم بگید سه سال قبل چرا جدا شدن؟ سکوت. بورجو چیزی نگفت. تماس قطع شد. — اولاش— اولاش گوشی رو برداشت. Onur Yılmaz -فردا جلسه‌ی رسمی داریم. اولاش آروم گفت. +لازم نبود خبر بدی… گفتم که قبول کردم. اونور مکث کرد. -پس می‌بینمت. اولاش نگاهش رو پایین انداخت. +آره اونور می‌بینیم‌ همو. و تماس قطع شد.

🎬 #Part 1 — اولاش — تلفن روی میز لرزید. اسم روی صفحه: Onur Yılmaz اولاش نگاهش نکرد. چند ثانیه بعد جواب داد. -بله؟ صدای اونور جدی بود. +قراره یه پروژه بزرگ رو شروع کنیم. -خب. +این یکی معمولی نیست. اولاش فقط نفس کشید. -اسمش؟ اونور: «Geceye Doğru.» سکوت. چشم‌های اولاش برای کسری از ثانیه ثابت موند. — دنیز — تلفن زنگ خورد. این بار: بورجو ارس صدای بورجو سریع بود، انگار عجله داشت. -دنیز… قبول کردی؟ دنیز بدون اینکه حتی گوشی رو کامل نگاه کنه گفت. +آره. بورجو مکث کرد. -می‌دونی اونم هست؟ دنیز نگاهش رو از پنجره گرفت. +می‌دونم. سکوت کوتاه. — اونور — پیام روی گوشی اونور اومد. Burcu → «دنیز قبول کرده.» اونور برای چند ثانیه به صفحه نگاه کرد. هیچ واکنشی نشون نداد. اما انگار هوا سنگین‌تر شد.