𝐊𝐚ğı𝐭 𝐆𝐞𝐜𝐞𝐥𝐞𝐫
Open in Telegram
246
Subscribers
+124 hours
-57 days
-530 days
Posts Archive
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 51
تقریبا جیغ کشید. قبل از اینکه تعادلش رو از دست بده دو دست بازوهاش رو گرفت و برش گردوند.
بوراک: هی! هی! آروم.
آوا دستش رو بالا برد و لباس بوراک رو چنگ زد.
بوراک: چی شده آوا؟
آوا به راهروی پشت سرش نگاه کرد. بوراک متوجه شد. نگاه کوتاهی به اطراف انداخت.
آوا: فکر کردم یکی دنبالمه.
اخم بوراک عمیقتر شد.
بوراک: کی؟
آوا: نمیدونم.
سرش رو به سمت شیشه برگردوند. بوراک هم انتهای راهرو رو نگاه کرد. دوباره نگاهش رو روی آوا نشوند. خیلی آروم جاشون رو عوض کرد و بین آوا و راهروی پشت سرش ایستاد. آوا بهش نگاه کرد. بوراک دستش رو روی کمر آوا گذاشت و آروم به قسمت شلوغتر ساختمون هدایتش کرد.
بوراک: یه قهوه میگیریم.
آوا ابرو بالا انداخت.
بوراک: بعد میتونی برام توضیح بدی.
برگشت و به پشت سرشون رو نگاه کرد.
بوراک: و اگه کسی دنبالت بوده باشه پیداش میکنیم.
—
دریا سرش هنوز به خاطر جلسه سردرد داشت. روانشناس تقریبا یه ساعت ازش سوال پرسیده بود.
- دریا ارکان؟
دریا سرش رو بلند کرد.
- ملاقاتی داری.
دریا بلند شد.
دریا: دخترمه؟
از راهرو رد شدن. در اتاق ملاقات باز شد.
دریا: دخترم قربونت برم.. قسم میخورم..
یخ زد. موهای تیره. چشمهایی که سالها سعی کرده بود فراموششون کنه.
- سلام.
دریا یه قدم عقب رفت. صورتش از ناباوری خالی شد و جاش رو خشم گرفت.
دریا: نه.
واقعا ایرم بود.
ایرم: من فقط اومدم ببینمت.
—
گارسون دو فنجون قهوه روی میز گذاشت. آوا تشکر کرد. تیکه کاغذ کوچیکی که زیر نعلبکی گیر کرده بود توجهش رو جلب کرد.
«صبحت تلخه، من شیرینم. تعادل جهان با من برات حفظ میشه آوا جون.»
— B
آوا آروم سرش رو بلند کرد. بوراک مشغول هم زدن قهوه بود.
آوا: جدی؟
بوراک بدون اینکه نگاهش کنه لبخند زد. آوا کاغذ رو بالا گرفت.
آوا: به باریستا پول دادی اینو بنویسه؟
بوراک: خواستم روزت بهتر بشه.
آوا جلوی خندش رو گرفت. کاغذ رو تا کرد و داخل جیب کتش گذاشت. بوراک زیرچشمی نگاهش کرد.
بوراک: حالا بگو.
آوا فنجونش رو برداشت. نفس آرومی بیرون داد.
آوا: نمیدونم. حس کردم یکی هست.
بوراک: حس؟
آوا: توی شیشه دیدمش.
بوراک اخم کرد.
آوا: کت تیره پوشیده بود. موهاش جوگندمی بود.
دست بوراک دور فنجون سفت شد.
بوراک: چشمهاش؟
آوا مکث کرد.
آوا: ندیدم.
فک بوراک منقبض شد.
آوا: بوراک؟
بوراک: هیچی.
فنجونش رو روی میز گذاشت.
بوراک: امروز برنامت چیه؟
آوا شونه بالا انداخت.
آوا: اول باید یه سری از کارهای موکلم رو انجام بدم. چند تا پرونده مونده که باید بررسی کنم.
بوراک سر تکون داد.
بوراک: باشه.
آوا: بعدشم باید یه فکری برای این بستهها بکنیم.
بوراک آه کوتاهی کشید.
بوراک: آره.
چند لحظه به فنجونش خیره موند.
بوراک: اگه دوست داشتی، میتونیم با هم بریم.
آوا نگاهش کرد.
آوا: برای پروندههام؟
بوراک: آره.
آوا خندید.
آوا: وکیل افتخاری شدی؟
بوراک: فقط ترجیح میدم امروز تنها نباشی.
آوا نگاهش کرد و لبخند کوچیکی زد.
آوا: بعدش چی؟
بوراک: بعدش میریم گالری.
آوا: برای چی؟
بوراک: برای اینکه یه بار برای همیشه خیالت از اون حلقه راحت بشه.
آوا ابروش بالا رفت. انگشتش رو دور فنجونش چرخوند. نگاهش رو از قهوه گرفت.
آوا: این روش محترمانهت برای اینه که بگی میخوای دوباره مراقبم باشی؟
بوراک لبخندی زد.
—
روز آتیش سوزی
اونور وارد رستوران شد. سمت میز انتهایی رفت. سیگارش رو روشن کرد. دستش رو روی صندلیهای خالی چرخوند.
اونور: بفرمایید آقایون.
اولاش: چرا اینجاییم؟
اونور سیگارش رو داخل جاسیگاری خاموش کرد. با اشارهاش گارسون نزدیک شد. یه کیک کوچیک با شمع 1 روی میز قرار گرفت.
کان: شوخیت گرفته؟
اونور لبخند زد.
اونور: فکر کردم بد نباشه برای همکاریمون یه جشن کوچیک بگیریم.
انگشتش آروم روی میز ضرب گرفت.
اونور: میدونین چیه.. رفاقت واقعی یعنی طرف مقابلت حقیقت تو رو بدونه و بازم کنارت بمونه.
بوراک آهی کشید.
اونور: مثل کاری که شماها برای تونا کردین اما ارکان..
لبخند تلخ و کوتاهی زد.
اونور: ارکان حقیقت من رو فهمید و تصمیم گرفت قاضیم باشه. تفاوتش همینه.
بوراک: تفاوتش اینه که آلپرن اشتباه کرد تو انتخاب کردی.
اونور سر تکون داد. فندکش رو بیرون آورد.
اونور: کی فوتش میکنه؟
هیچکس تکون نخورد.
اونور: حتی آرزو هم نمیکنین؟
اولاش دستی به صورتش کشید. کان سرش رو روی میز گذاشت. آلپرن به پنجره خیره شد.
اونور: باشه.
گوشیش رو بیرون آورد. شمارهای گرفت.
ارکان: دیگه چی میخوای اونور؟
هر چهارنفر سمت اونور برگشتن.
اونور: یادته کادیکوی رو ساختم چون فکر میکردم هیچوقت از هم جدا نمیشیم؟
ارکان: چی میخوای؟
اونور چند ثانیه به شمع خیره موند.
اونور: فقط خواستم بدونی هنوزم رفیقمی.
گوشی رو روی میز گذاشت. فوت کرد. صدای انفجار. شکستن شیشه.
Repost from ꫂ᭪݁ 𝖸𝖾𝗌̧𝗂𝗅 𝓢ı𝗋𝖽𝖺𝗌̧ı𝗆 ˚꩜⋆
𝓑𝗎𝗍 𝗒𝗈𝗎'𝗅𝗅 𝗇𝖾𝗏𝖾𝗋 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝗆𝗒 𝗁𝖾𝖺𝗋𝗍.
#Ulaş #Deniz #Ulden #Zehra #Orhan #Edit
https://t.me/sirdasnovel/2447
سلام من چندوقته نخوندم توی این مدت خاله زدی اولاش یا دنیزو مزدوج کردی؟😭
بعدشم خاله به دل نگیر از تجربه های من برای آقا و خانم آرسلان، قلم تو منطقی ترین و قشنگ ترینه، هرکی نخواد نخونههههه
فهمیدید؟نخونهههه
https://t.me/sirdasnovel/2450
گارد جنسی چیه
شما راجع به دوتا بازیگر نوشتی که یکیشون درحال طلاقه و شایعات زیادی دور و بر این موضوع هست قطعا هم این متن شما قرار نیست رو زندگیشون تاثیر بذاره اما باگ متن شما اینه که بهجای اسدیل از اولدن استفاده کردی خودت میگی اگه اسم شخصیتها عوض میشد چی، آفرین اگر اسم و ظاهر واقعی این دو نفر هیچ نقشی در داستان نداره، پس استفاده ازشون چه ضرورتی داره؟ وقتی میشد همین داستان رو با شخصیتهای کاملا خیالی نوشت
