𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭
رفتن به کانال در Telegram
329
مشترکین
+524 ساعت
+97 روز
+7830 روز
آرشیو پست ها
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 47
دنیز سرش رو بلند کرد.
دنیز: نه!
بلند شد و با دست پانسمانشدهاش دست دریا رو چنگ زد. انگشتهاش دور دست مادرش جمع شد.
دریا: الهی فداتشم دستت..
چشمهای اولاش پر شد. دنیز لبهاش لرزید.
دنیز: نمیفهمم.. چی شد..
سرباز دست دنیز رو کشید تا دریا رو بلند کنه. اولاش دست سرباز رو پس زد. سرباز عقب رفت.
اولاش: به چه حقی بهش دست زدی؟
دنیز بازوش رو گرفت.
اولاش: دستت رو کشید.
دنیز: نمیخوام تو رو هم ببرن.
اولاش: اگه زخمت باز میشد..
دنیز: مهم نیست.
اولاش: من نمیتونم وایسم نگاه کنم یکی بهت آسیب..
دو سرباز دیگه وارد اتاق شدن. دریا خودش رو عقب کشید.
دریا: ولم کن!
سرباز توجهی نکرد و محکمتر بازوش رو گرفت.
اولاش: ما با دادستان هماهنگیم. بدون دستور مستقیم هیچکس حق نداره خانوم آرکان رو از اینجا..
ـ اون دیگه دادستان نیست.
دوباره دست دریا رو کشید. آستین لباسش کمی بالا رفت. O.A. دریا نفسش رو حبس کرد.
دریا: کوروغلو..
صداش لرزید.
دریا: اولاش!
اولاش از نشان سر بلند کرد.
دریا: دنیزو ببر!
دنیز: چی؟
دریا: سرباز نیستن!
دو نفر دیگه سمت دنیز و اولاش اومدن. اولاش دست دنیز رو چنگ زد.
دنیز: اولاش!
اولاش سرش رو به آرومی تکون داد.
اولاش: این بار نمیتونم بهت گوش کنم دنیزم.
دنیز رو به سمت خودش کشید.
دنیز: اولاش!
دریا آرنجش رو به شکم مردی که بازوش رو گرفته بود کوبید. میز رو هل داد. دو مردی که سمت اولاش و دنیز رفتن ناخودآگاه برگشتن. اولاش دنیز رو از اتاق بیرون کشید. دنیز تقلا کرد.
دنیز: اولاش! ولم کن! مامان!
چند قدم بیشتر دور نشده بودن که صدای شلیک پیچید. همهچیز لحظهای ساکت شد و صدای دویدن مامورها از انتهای راهرو و باز شدن چند در پشت سر هم سکوت رو شکست. دنیز با گریه سرش رو سمت اتاق برگردوند. اولاش با تمام سرعت از راهرو رد شد. به ماشین که رسیدن دست اولاش شل شد و دنیز سمت ساختمون دوید. اولاش زیر لب لعنتی گفت و مچش رو گرفت.
دنیز: مامانم اونجاست!
اولاش: اما الان نمیتونی برگرد..
صدای سیلی. اولاش مچش رو رها کرد. نفس عمیقی کشید. دستش رو روی صورتش گذاشت. سرش رو بالا آورد و به دنیز خیره شد. دنیز بینیش رو بالا کشید. دستش رو مشت کرد و کنار بدنش پایین آورد.
—
گردنبندی که از گردن آوا افتاد هنوز بین انگشتهای اونور میچرخید.
اونور: هشت ساله دارم میگردم.. چقدر از زیر خاک مسخرم میکنی؟
گردنبند رو روی سنگ قبر ارکان پرت کرد.
- با دریا چی کار کردی؟
اونور ساکت شد. آه کوتاهی کشید و حین بلند شدن خاک لباسش رو تکوند.
اونور: هشت سال قبل آرکان پیشت اومد و همهچیز رو درباره من بهت گفت.
نگاهش رو به ایرم دوخت.
اونور: موندی.
آروم دستهاش رو دو طرف صورتش گذاشت.
اونور: چون دوستم داشتی هنوزم داری.
صداش نرم شد.
اونور: منم خیلی دوستت دارم.
لبخند کمرنگی زد.
اونور: حالا فقط من و تو و دنیز موندیم.
نگاهش دور شد.
اونور: کافیه اون مدارک رو پیدا کنم و نابودشون کنم.
ایرم: دنیز داره آسیب میبینه.
اونور: هیچوقت بهش آسیب نمیزنم.
ایرم خندید.
ایرم: واقعا؟
اونور ساکت موند.
ایرم: هشت ساله آدمهایی که دوستش داشتن رو تهدید میکنی.. هر کسی که نزدیکش شده تاوان داده.. تنها مونده..
مکث کرد.
ایرم: اسمش آسیب نرسوندنه؟
چیزی در صورت اونور تغییر کرد.
اونور: پس موضوع اینه.
صداش سرد شد.
اونور: پس فقط درباره مدارک با کوروغلو حرف نزدی.
ایرم ابرو بالا انداخت.
اونور: قرار بود فقط در جریانشون بذاریم تا مدارک رو پیدا کنن.
یک قدم جلو اومد.
اونور: بهش چی گفتی؟
ایرم آب دهنش رو قورت داد. اونور خندید.
اونور: باشه.
سرش رو تکون داد.
اونور: پس بعد از مدارک نوبت اون چهار نفره.
نفس ایرم بند اومد.
اونور: دیگه تیر به بازوی سونر نمیخوره دیگه سزگین شغلش رو از دست نمیده دیگه تونا تلفن های من رو دیر جواب نمیده. کوروغلو..
ابرو بالا انداخت.
اونور: درباره اون هنوز تصمیم نگرفتم.
ایرم: دیوونه شدی.
اونور: میشه کوروغلو رو از سر راه برداشت بدون اینکه دنیز بفهمه من پشتش بودم؟
ایرم یک قدم عقب رفت. اونور چند ثانیه ساکت موند.
اونور: شاید..
نگاهش رو از چشمهای ایرم نگرفت.
اونور: شاید تو باید پشتش باشی.
ایرم برای لحظهای حتی نفس نکشید.
اونور: ما نمیتونیم بذاریم احساساتمون چیزی رو که ساختیم نابود کنه.
چند ثانیه سکوت بینشون نشست.
ایرم: حتی اگه معنیش این باشه که من رو از دست بدی؟
اونور: تو گفتی تحت هر شرایطی کنارم میمونی.
اشک از گوشه چشم ایرم پایین افتاد.
ایرم: آره هیچوقت از هیولایی که برای بقیه بودی نترسیدم.
نفسش لرزید.
ایرم: چون باور داشتم برای من فرق داری ولی انگار اشتباه میکردم.
برای اولین بار چیزی شبیه تردید در نگاه اونور نشست.
—
پینار از دادگستری بیرون اومد. خستگی توی قدمهاش پیدا بود. کان چند متر اونطرفتر ایستاده بود. پینار نگاهی به ساعتش انداخت. 7:30. برای اینکه کان سرکار نباشه زود بود. ابروهاش رو بالا برد.
برادر برای واقعی هر حرکتی که میخواستن بکنن اول خودش چک میکرد ببینه شرایط چطوره بعد به دنیز کمک میکرد
