en
Feedback
하이 하이

하이 하이

Open in Telegram

𝑀𝑖𝑛ℎ𝑜 𝐻𝑦𝑢𝑛𝑔, 𝐼 𝑡𝑟𝑢𝑠𝑡 𝑦𝑜𝑢!୭ৎ - ☆𝘠𝘰𝘶𝘳 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘳𝘢𝘵𝘦: @Art_lilium_bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
429
Subscribers
+424 hours
+177 days
+2830 days
Posts Archive
photo content
+4

sticker.webp0.00 KB

‌ ‌‌ ‌ ‌‌‌‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌‌ ‌ـ نیمه شب؛ ۲۷ مارس ـ‌ ‌
- زیادی خوشگلی - این تعریفه یا تهدید؟ به مرد روبه‌روش که لیوان ویسکی رو داخل دستش می‌چرخوند نگاه کرد‌. چشماش بیشتر شبیه گرگیه که قبل از حمله، شکارش رو بررسی می‌کنه. - هیچ‌کدوم. فقط دارم سعی می‌کنم بفهمم چرا هر بار نگات می‌کنم، دنیا محو می‌شه - شاید چون زیادی بهم خیره می‌شی. - شایدم چون نمی‌تونم چشم ازت بردارم ناگهان فکری در ذهن شیطونش جرقه زد. دوست داشت رگ حسادتش رو تحریک کنه. - اگه یکی دیگه هم همین‌طوری نگام کنه چی؟ مطابق میلش اخمی روی صورت مرد نشست. لیوانش رو روی میز گذاشت. - نمی‌کنه - از کجا این‌قدر مطمئنی؟ - چون نمی‌خوام کسی دیگه‌ای چیزی رو ببینه که من هر شب توی تاریکی بهش خیره می‌شم آب دهانش رو به سختی قورت داد و به زمین خیره شد. - خیلی پررو شدی - فقط وقتی که بحث تو وسط باشه لیوانش رو سر کشید. لبخند شیرینی روی لبش نشست که بیشتر به درندگی‌ای او می‌افزود تا دوست داشتنی بودنش. - هیچ‌وقت نمی‌خوام موندنت نتیجه‌ ترس باشه - پس اگه خودم انتخاب کنم بمونم اون‌وقت چی؟ - اون‌وقت دیگه نمی‌ذارم حتی یه لحظه شک کنی که جای تو کجاست لبخند محوی روی لبش نشست ولی سریع مخفی‌اش کرد‌. - کجاست؟ کمرش رو گرفت و به خودش نزدیک شد. دستش رو روی قلبش گذاشت و لبخندش پهن‌تر شد. - همین‌جا...جایی که از اول هم هیچ‌کس دیگه‌ای رو راه نداده بودم -و اگه یه روز از این علاقه خسته بشی؟ - از تو خسته نمی‌شم فشار دستش روی کمرش کمتر شد اما رهاش نکرد. - از کجا می‌دونی؟ - چون من از زیباییت خوشم نیومده؛ به خاطر خودت گیر افتادم با دست دیگه‌ای شاخه گلی از روی میز برداشت و بین تارهای مو پسرکش گذاشت. -چون بعضی آدم‌هو قرار نیست رها بشن... لبخندی زد و تار مویی رو پشت گوشش زد. - قراره تا آخر عمر، درست کنار قلبت زندگی کنن
☆خاطرات جیسونگ هنگامی که صبح در تخت کریستوفر از خواب بیدار شد...💤

photo content
+4

sticker.webp0.00 KB

‌ ‌‌ ‌ ‌‌‌‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌‌ ‌ـ خاطرات گمشده؛ ۱٤ آگوست ـ‌ ‌ ‌
- عطرت توی تار و پود تختم گره خورده. - بوی زندگی میدی، عزیزک من صبح با یادآوری خاطراتش از خواب بیدار شد. الان زمان مناسبی برای یادآوری گذشته نبود. - چرا هر بار که چشمام رو می‌بندم، بیشتر دلتنگت می‌شم؟ - چون بعضی آدم‌ها حتی اگه نباشن، حضورشون توی زندگی‌مون حس می‌شه به انعکاس تصویرش روی دیوارهای اتاق خیره شد. انگار قاب عکس‌ها باهاش داشتن حرف می‌زدن. با تنبلی اندکی چشمانش رو باز کرد و به عکس دونفره‌شون نگاهی کرد. - دلم می‌خواد برگردم به شبی که هنوز نرفته بودی - اون شب دیگه برنمی‌گرده پوزخند تلخی زد. صورتش رو داخل بالشت فرو برد و سعی کرد تمام عطر باقی مونده از عزیزترین آدم زندگی‌اش رو به درون ریه‌هاش فرو ببره. - هر صبحی که می‌رسه، بیشتر مطمئن می‌شم که تو کنارم نیستی سرش رو بالا نیاورد. نمی‌خواست آفتاب صبحگاهی اشک‌هاش رو ببینه. - کاش می‌تونستم یه بار دیگه گرمای دستت رو حس کنم... یادمه... همه‌چیز رو یادمه. حتی چیزهایی که آرزو می‌کنم که کاش فراموش کرده بودم - و من از اینکه همه چیز رو یادته خوشحالم - نباش - چرا؟ - چون دلتنگی وقتی قشنگه که آدم بدونه یه روز تموم می‌شه.... نه اینکه بی انتها باشه هیونگ صورتش رو چرخوند. پرتوهای نور خورشید از پشت پرده صورت اشک‌آلودش رو لمس کردن. - پنجره رو باز کن جیسونگی این اولین کلمه‌ای بود که وقتی مرد زندگی‌اش از خواب بیدار می‌شد به زبان میاورد. - می‌ترسم... از این می‌ترسید که نکنه نسیم شمالی همین عطر باقی مونده روی ملحفه و بالشتش رو با خود، به دور دست‌ها ببره. - بذار هوای صبحگاهی بیاد داخل... شاید بین بوی بارون و نور آفتاب، چیزی از من هنوز مونده باشه لبخند تلخی زد. - اگه نمونده باشه چی؟ -اون‌وقت خودت به خاطر بیار که یه روز، درست قبل از طلوع، کسی بود که تو رو بیشتر از تمام دنیا دوست داشت عاشق این صدای شیرین سراب مانند بود که تمام کلماتی نگفته عزیزکرده‌اش رو به زبان میاورد. - و اگه دلم هنوز همون آدم رو خواست چی - طلوع یا غروب... هر جا که باشی، عزیزکم، من راه برگشت به قلبت رو بلدم
☆نامه‌های گمشده جیسونگ که مینهو بعد از بازگشت زیر تختش پیدا کرد...✉️

photo content
+4

sticker.webp0.00 KB

‌ ‌‌ ‌ ‌‌‌‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌‌ ‌ـ روایت؛ ۱۷ فوریه ـ‌ ‌ ‌
- من از شلوغی می‌ترسم... می‌ترسم خودم رو گم کنم. - هر دفعه گم شدی، به نورهای آتش‌بازی نگاه کن. من رو اونجا پیدا می‌کنی آخرین مکالمه‌شون به یاد آورد. نفس سردش رو در هوای زمستانی رها کرد. دستاش رو توی جیب کتش فرو کرد و به ستاره‌های تنهای آسمان خیره شد. -اگه بین اون همه نور نتونم پیدات کنم چی؟ - اون‌وقت فقط به بلندترین صدای توی قلبت گوش بده. من همون‌جام چندین بار گوش داد اما صدایی نشنید. هیچ آوازی که حاکی از صدای فرشته‌ای معشوقه‌اش باشه به گوشش نرسید. حتی انگار قلبش هم باهاش لج کرده بود. - تو همیشه این‌قدر مطمئنی که می‌مونی؟ هنوز پاسخی که اون شب، با اون لبخند دلربا بهش داده بود رو به خاطر داشت. - نه... ولی همیشه مطمئنم که دنبالت می‌گردم گوشه خیابان روی نیمکتی نشست. بدون توجه به برفی که روی شانه‌هاش می‌نشست و سوز سرمایی که دستانش رو اسیر کرده بود. - من... گمشدم... عزیزکم به ماه خجالت زده پشت ابرهای سیاه نگاه کرد. - پس چرا دنبالم نمی‌گردی؟ سعی کرد با نفس‌های لرزانش انگشتانش رو گرم نگه داره اما فایده‌ای نداشت. قلبش زودتر از همه اینها یخ زده بود. -تو چرا این‌قدر به موندن من اصرار داری؟ - چون دیدم وقتی همه‌ چراغ‌ها خاموش می‌شن، چطور توی تاریکی ساکت می‌شی و وانمود می‌کنی چیزی نیست لبخندی گوشه لبش نشست. لبخندی تلخ و ذهنی دردناک از یادآوری خاطراتی که تمامی نداشت. - اگه یه شب نتونستم ترس‌هام رو قایم کنم چی؟ - اون شب لازم نیست قوی باشی...فقط دستم رو بگیر دستش رو به طرف آسمان تاریک شب بلند کرد. کریستال‌های برف روی دستش نشستن. نورهای آتش‌بازی مردمک‌های چشمش رو در آغوش گرفتن. - بذار تمام دنیا برای چند دقیقه دورمون شلوغ باشه... ما فقط یه گوشه‌ی این شب می‌ایستیم و نفس می‌کشیم یادش آمد اون موقع چه سوالی ازش پرسید. - اگه آتش‌بازی تموم بشه چی؟ - آتش‌بازی تموم می‌شه ولی من هیچ‌وقت ترکت نمی‌کنم اشک مرواریدی‌ای از گوشه چشمش سر خورد و روی گونه‌اش غلتید. - قول نمی‌دم که هیچ‌وقت شب‌ها برات تاریکی نباشه.... فقط قول می‌دم هر وقت شب سنگین‌تر از همیشه شد، یه نور کوچیک برات باقی بذارم
☆روایتی از قلبی خسته به امید دیدن ستاره شب‌هایش...

photo content
+4

sticker.webp0.00 KB

‌ ‌‌ ‌ ‌‌‌‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌‌ ‌ـ خاطرات گمشده؛ ۱۲ سپتامبر ـ‌ ‌ ‌
- بهت گفتم فراموشم کن. من آدم زندگیت نیستم این‌ها رو بنگچان ۳۱ ساله به پسری گفت که بعد از ۵ سال، بی‌خبر جلوی در خونه‌اش ایستاده بود. - کاری رو ازم می‌خوای که هیچ‌وقت نتونستم انجامش بدم پسری که به اشتباه وارد زندگیش شد. عاشقش کرد و بعد یه روز بدون گفتن هیچ حرفی ترکش کرد. - این بار فرق داره جیسونگ. این بار اگه بمونی، دیگه برگشتی وجود نداره - من از همون روزی که عاشقت شدم، برگشتی برای خودم نگذاشتم از همون شبی که با لباس خون‌آلود وارد خونه‌اش شد، از همون موقعی که فهمیدم مردی که عاشقشه، آدمیه که کل زندگیش رو توی صدای شلیک گلوله‌ها گذرونده. - باید بدونی آدمی مثل من، آخرش فقط به آدم‌هایی که دوستشون داره آسیب می‌زنه دیگه نمی‌تونست زندگی کنه. دیگه قلبش نمی‌تونست دوری این مرد رو تاب بیاره. - من رو از خودت دور نکن کریس - دیگه دیر شده اشک‌هاش از چشمای فندقی درشتش پایین ریختن. سرش رو به سینه مرد تکیه داد و مشتش رو روی قفسه سینه‌اش کوبید. - برای اولین بار توی زندگیم، می‌خوام اشتباهم رو خودم انتخاب کنم صورتش رو بالا گرفت و به چشمان درشتش خیره شد. - اگه یه شب برگردم و ببینی دستام خونیه چی؟ - اگه بگم مهم نیست چی؟ اخم محوی کرد. با شستش رد اشک رو از روی صورت دوست داشتنی پسرکش پاک کرد. - اگه ازت بخوام بری چی؟ هق‌هق‌اش رو آرام کرد. یاد چشمانش افتاد وقتی اون روز بهش گفت برای همیشه از زندگیش بره. - هر بار که می‌گی برو، نگاهت چیز دیگه‌ای می‌گه صورتش رو چرخوند. نمی‌تونست چیزی رو از این پسر کوچولوی دوست داشتنی مخفی کنه. - نگاه من دروغ می‌گه دست‌هاش رو داخل کتش برد و ازش فاصله گرفت‌‌. می‌تونست صدای امواج دریا وقتی که به صخره‌های نزدیک خونه‌اش برخورد می‌کنن رو بشنوه. نوشیدنی‌ای برای خودش ریخت و کمرش رو به اپن آشپزخونه تکیه داد. -‌ تو با این موندنت منو مجبور می‌کنی بین چیزی که هستم و چیزی که می‌خوام، یکی رو انتخاب کنم پسرک بدون اینکه وارد خونه‌اش بشه، از داخل چهارچوب در نگاهش کرد. - کدوم رو انتخاب می‌کنی؟ - چیزی که می‌خوام رو سرش رو کمی کج کرد. - و اون چیه؟ - تو لیوانش رو روی میز گذاشت و بهش نزدیک شد. تار مویی که با سماجت به پیشانی‌اش چسبیده بود رو کنار زد. لبخند کمرنگی نثارش کرد. لبخندی که ارزش این ۵ سال صبر کردن و دوری رو داشت. - می‌خوام اگه یه روز نتونستم آدم خوبی برات باشم، بدونی که حداقل یک بار، برای نگه داشتنت، با تمام چیزی که از خودم مونده جنگید
☆دفترچه خاطرات کریس که در زیرزمین توسط پسر عزیزش پیدا شد‌...📖🖇

photo content
+4

sticker.webp0.02 KB

- هشت سال پیش... تو هنوز همون آدمی + من هیچ‌وقت ازت نگذشتم - حتی وقتی نشناختمت؟ + حتی وقتی هر روز جلوی چشم‌هات بودم و تو فقط
- هشت سال پیش... تو هنوز همون آدمی + من هیچ‌وقت ازت نگذشتم - حتی وقتی نشناختمت؟ + حتی وقتی هر روز جلوی چشم‌هات بودم و تو فقط یه غریبه می‌دیدی... آره
- 𝐂𝐨𝐦𝐞 𝐜𝐥𝐨𝐬𝐞𝐫

- کی عاشقم شدی؟ + نمی‌دونم... فقط یه جایی فهمیدم دیگه وقتی کنارتم، به هدفم فکر نمی‌کنم. فقط به خودت فکر می‌کنم - حالا چی؟ فکر
- کی عاشقم شدی؟ + نمی‌دونم... فقط یه جایی فهمیدم دیگه وقتی کنارتم، به هدفم فکر نمی‌کنم. فقط به خودت فکر می‌کنم - حالا چی؟ فکر می‌کنی با این دروغ‌ها هنوز چیزی برای از دست دادن مونده؟
- 𝐂𝐨𝐦𝐞 𝐜𝐥𝐨𝐬𝐞𝐫

بریم یه اسپویل از "نزدیکتر" بذارم براتون ☝️🏻✨

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝐅𝐢𝐜𝐭𝐢𝐨𝐧: نَزدࡅ࡙کتـ🌀ــر ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫: 𝟑𝟖 ☆باید قول بدم که دیگه شیطونی نکنم؟

Repost from 하이 하이
𝐋𝐞𝐞𝐛𝐢𝐭 :نَزدࡅ࡙کتـ🌀ــر نویسنده :𝐅𝐢𝐜𝐭𝐢𝐨𝐧 🗯 وقتی که یه خبرنگار سمج و پرحرف، پاش به رستوران بی‌نقص یه سرآشپز مرموز
𝐋𝐞𝐞𝐛𝐢𝐭 :نَزدࡅ࡙کتـ🌀ــر نویسنده :𝐅𝐢𝐜𝐭𝐢𝐨𝐧 🗯 وقتی که یه خبرنگار سمج و پرحرف، پاش به رستوران بی‌نقص یه سرآشپز مرموز میرسه، جنگی از نگاه‌ها و جرقه‌های ممنوعه شروع میشه؛ جایی که مرز بین تنفر و عشق باریک‌تر از یه مو هستش...

sticker.webp0.06 KB