en
Feedback
하이 하이

하이 하이

Open in Telegram

𝑀𝑖𝑛ℎ𝑜 𝐻𝑦𝑢𝑛𝑔, 𝐼 𝑡𝑟𝑢𝑠𝑡 𝑦𝑜𝑢!୭ৎ - ☆𝘠𝘰𝘶𝘳 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘳𝘢𝘵𝘦: @Art_lilium_bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
429
Subscribers
+424 hours
+177 days
+2830 days
Posts Archive
بچه‌هایی که پرسیدید منظورم از دلخواه اینکه می‌تونید ایدی بذارید می‌تونید نذارید کاملا دست خودتونه من با همون چنل‌هاتون می‌تونم اوکیش کنم 🤍

sticker.webp0.10 KB

واسه گذاشتنش هم صبور باشین قشنگام همه رو به نوبت میذارم...پیشاپیش ممنونم 🤍

☆قصه از جایی شروع می‌شه که دل‌ها برای انتخاب محبوب‌ترین عشق‌هاشون دور هم جمع بشن ☁️ این پیام رو فوروارد کنین و آیدی‌هاتون رو
☆قصه از جایی شروع می‌شه که دل‌ها برای انتخاب محبوب‌ترین عشق‌هاشون دور هم جمع بشن ☁️ این پیام رو فوروارد کنین و آیدی‌هاتون رو زیرش بنویسین تا به ضیافت کوچیک ما بیایید
ظرفیت: تا وقتی که خط بخوره
چنلای پرایوت برام داخل آنون بفرستن

خیلی وقته براتون چلنج نذاشتم... 🤏🏻☁️

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝐅𝐢𝐜𝐭𝐢𝐨𝐧: نَزدࡅ࡙کتـ🌀ــر ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫: 𝟑𝟕 ☆یکیو پیدا کردی که تختت رو گرم کنه؟

Repost from 하이 하이
𝐋𝐞𝐞𝐛𝐢𝐭 :نَزدࡅ࡙کتـ🌀ــر نویسنده :𝐅𝐢𝐜𝐭𝐢𝐨𝐧 🗯 وقتی که یه خبرنگار سمج و پرحرف، پاش به رستوران بی‌نقص یه سرآشپز مرموز
𝐋𝐞𝐞𝐛𝐢𝐭 :نَزدࡅ࡙کتـ🌀ــر نویسنده :𝐅𝐢𝐜𝐭𝐢𝐨𝐧 🗯 وقتی که یه خبرنگار سمج و پرحرف، پاش به رستوران بی‌نقص یه سرآشپز مرموز میرسه، جنگی از نگاه‌ها و جرقه‌های ممنوعه شروع میشه؛ جایی که مرز بین تنفر و عشق باریک‌تر از یه مو هستش...

از همون لحظه‌ای که فهمید آخرین چیزی که در چشم‌های عشقش دید، ترس بوده؛ و آخرین چیزی که عشقش از او دید، اسلحه‌ای بوده که خودش نمی‌خواسته در دست داشته باشه. قبل از رفتنش فقط یه جمله گفت:«کاش آخرین چیزی که از من به یاد می‌آورد، دست‌هام بود... نه گلوله‌ای که مجبور شدم باهاش زندگیش رو بگیرم.» و بعد همه‌چیز تموم شد. دو نفر مردن؛ یکی با گلوله و دیگری کمی بعد، با خاطره‌ی همون شلیک که عزیزکرده‌اش رو کشت...

از همون لحظه‌ای که فهمید آخرین چیزی که در چشم‌های عشقش دید، ترس بوده؛ و آخرین چیزی که عشقش از او دید، اسلحه‌ای بوده که خودش نمی‌خواسته در دست داشته باشه. قبل از رفتنش فقط یه جمله گفت: *«کاش آخرین چیزی که از من به یاد می‌آورد، دست‌هام بود... نه گلوله‌ای که مجبور شدم باهاش زندگیش رو بگیرم.»* و بعد همه‌چیز تموم شد. دو نفر مردن؛ یکی با گلوله و دیگری کمی بعد، با خاطره‌ی همون شلیک که عزیزکرده‌اش رو کشت...

چطور می‌تونست توضیح بده که گاهی آدم برای زنده موندن، مجبور می‌شه چیزی رو بکشه که بیشتر از خودش دوست داره؟ دادگاه براش حکم مرگ صادر کرد.... و شاید تلخ‌ترین قسمت ماجرا این بود که وقتی روز حکمش رسید، دیگر از مردن نمی‌ترسید او مدت‌ها قبل مرده بود....

هیچ‌کس نفهمید اون شب، وقتی اسلحه رو توی دستش گذاشتن، بیشتر از مرگ خودش از چه چیزی می‌ترسید. از اینکه مجبور بشه به کسی شلیک کنه که تمام زندگیش رو براش ساخته بود. گفتن اگه شلیک نکنی، هر دوتاتون می‌میرید و شلیک کرد.... بعدها هر کسی ازش پرسید چرا این کار رو کردی، هیچ‌وقت نتونست جواب بده...

گاهی فکر می‌کنم غمگین‌ترین نوع دوست داشتن، همونیه که هنوز دلت می‌خواد بمونی؛ حتی وقتی ته دلت می‌دونی موندن، چیزی رو عوض نمی‌کنه. آخرین حرف. آخرین خنده. آخرین باری که با خیال راحت کنارش می‌شینم و نفهمیدیم داریم با یکی از عزیزترین قسمت‌های زندگیمون خداحافظی می‌کنیم.

sticker.webp0.07 KB

sticker.webp0.07 KB

Boyfriends? 🪽
+1
Boyfriends? 🪽

استایل پاییزی خیلی بهش میاد=]🤍
+1
استایل پاییزی خیلی بهش میاد=]🤍

اگه سنجاب نیست، پس چیه؟:((🤍
+1
اگه سنجاب نیست، پس چیه؟:((🤍

چقدر سفیر TODS بودن بهت میاد هان جیسونگ 🤏🏻

sticker.webp0.07 KB