하이 하이
Open in Telegram
𝑀𝑖𝑛ℎ𝑜 𝐻𝑦𝑢𝑛𝑔, 𝐼 𝑡𝑟𝑢𝑠𝑡 𝑦𝑜𝑢!୭ৎ - ☆𝘠𝘰𝘶𝘳 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘳𝘢𝘵𝘦: @Art_lilium_bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
409
Subscribers
+824 hours
+147 days
+3430 days
Posts Archive
409
من بهش نزدیک میشم. انقدر نزدیک که دیگه فرق بین آغوش عشق و آغوش مرگ رو نمیفهمه. اون فکر میکنه من مال اونم؟ اون فکر میکنه تونسته روح من رو تسخیر کنه؟ نمیدونه که من فقط دارم یاد میگیرم چطور قلبش رو از توی سینهش بیرون بکشم، همونجوری که اون، دنیای من رو ازم گرفت.
هر ثانیه که نفس میکشم، فقط یه شمارش معکوسه… تا روزی که آخرین عکس زندگیش رو بگیرم. قشنگترین عکس عمرم: ثبتِ لحظهای که اون امپراتوری پوشالی توی چشمهاش فرو میریزه و میفهمه که....
قاتلش همون پسری بوده که یه شب برفی، فقط دلش میخواست بهش کمک کنه.
409
هان جیسونگ که مطمئن بوده تصادف پارتنرش به خاطر یه تصادف معمولی نبوده دو سال تمام روی نقشه انتقامش از لی مینهو کار میکنه...
رفتوآمدها و تمام کارهای رئیس لی رو زیر نظر میگیره تا بتونه بره سر وقتش و...
انتقام بگیره!!!
409
اون شب هیونِ عزیز جیسونگ توی یه تصادف کشته میشه و پلیس هیچوقت نمیفهمه علت اصلی اون تصادف چی بوده!
409
میدونی… آدمهایی که به چیزهای ظریف آسیب میزنن، لیاقت داشتن اونها رو ندارن. اگه چیزی… متعلق به تو باشه، نباید هیچوقت... هیچوقت، خراشی روی سطحش بیفته
دیگه لازم نیست نگران اون دستهای سنگین باشی. از امشب، دیگه هیچکس دیگهای بهت دست نمیزنه…
چون دیگه کسی باقی نمیمونه که بخواد بهت دست بزن
409
اون مرد از جیسونگ دلیل کبودی زیر چشمش رو میپرسه و جیسونگ توی یه گفتوگوی کاملا معمولی میگه به خاطر دعوا با پارتنرش بوده ولی!!!!!
نمیدونسته که همین حرف باعث میشه اون شب پارتنر عزیزش کشته بشه
409
روزها همینطور میگذره و... یه شب برفی هان جیسونگ عکاس یه مرد غریبه رو توی تاریکی میبینه و بهش کمک میکنه ولی یه مشکلی پیش میاد
409
خب... ما اینجا یه جناب لی داریم که کل باند مافیای شهر رو روی انگشتش میچرخونه ولی چی؟ جناب درگیر یه پسر معمولی عکاس شده که پسرک حتی از وجودش هم خبر نداره
409
میبینی چطور بهش نگاه میکنه؟
انگار اون پسر، تنها منبع اکسیژن دنیاشه. احمقانهست… اون حتی نمیدونه که من میتونم همین الان، با یه اشاره، اون کافه لعنتی رو روی سر جفتشون خراب کنم.
ولی… نمیکنم. چون میخوام اون وقتی به بنبست رسید، وقتی اون پسر معمولی بیارزش نتونست دنیای برازندهاش رو بهش بده، خودش… با پای خودش، بیاد و توی دستهای من گریه کنه
409
𝐅𝐢𝐜𝐭𝐢𝐨𝐧: نَزدࡅ࡙کتـ🌀ــر
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫: 𝟒𝟐
☆من بلد نیستم چطور یه پدر باشم...
409
Repost from 하이 하이
𝐋𝐞𝐞𝐛𝐢𝐭 :نَزدࡅ࡙کتـ🌀ــر نویسنده :𝐅𝐢𝐜𝐭𝐢𝐨𝐧
🗯 وقتی که یه خبرنگار سمج و پرحرف، پاش به رستوران بینقص یه سرآشپز مرموز میرسه، جنگی از نگاهها و جرقههای ممنوعه شروع میشه؛ جایی که مرز بین تنفر و عشق باریکتر از یه مو هستش...
