『آوای دریا』
Open in Telegram
2 840
Subscribers
-1624 hours
+257 days
+54430 days
Posts Archive
2 838
نذار انقدر راحت هدر بدنت، اگر زنگ نزدن برو بخواب، اگه پیامو دیدن و جواب ندادن پاکش کن، اگر تلاشی برای ارتباط باهات نکردن توهم نکن.
نذار انقدر راحت شادیتو بگیرن
2 838
بهم گفت:
هروقت نیاز داشتی با کسی حرف بزنی من هستم، حتی اگه نخواستی حرف بزنی و نیاز داشتی یکی کنارت باشه باز من هستم، دوتایی سکوت میکنیم و اینم بگم من هیچوقت تو هیچ شرایطی قضاوتت نمیکنم.
تو چشماش نگاه کردم؛
میخواستم ببینم کی باهاش اینطوری نبوده....
2 838
هیچوقت برای زخمهای زندگیتون پیش کسی گریه نکنید، زخم به جز صاحبش برای کسی درد نداره....
2 838
میگه: کسی تاحالا از دلتنگی نمرده.
گفتم: مگه اونایی که مردن تونستن برگردن و بگن از چی مردیم؟!
2 838
وسعت شخصیت هر فرد؛ توسط بزگیِ مشکلی که میتواند اورا از حالت منطقی بیرون بیاورد، تعریف میشود.
2 838
بعضی از زخمها قدیمیاند.
بسته شدهاند، درد نمیکنند، اما جایشان هنوز هست و هر وقت نوازششان میکنی جریان دردی خیالی از تنت میگذرد و در حافظهات زنده میشود.
2 838
انسان به اندازه دردی که کشیده، آزار میدهد
به اندازهی سختی که کشیده، سرد میشود
و به اندازهی نامهربانی هایی که دیده است، بیرحم میشود.
2 838
هیچوقت از گذشتهی یک نفر برعلیه اش استفاده نکن و اسمش رو زرنگی نذار. چون ممکنه خدا گذشتهی اون رو تبدیل به آیندهی تو بکنه.
2 838
_ اگه اون تونسته منو فراموش کنه، منم میتونم
+ میبینی؟ هنوز هم میخوای کارایی رو انجام بدی که اون انجام میداد.
_ کتاب ای کاش به او گفته بودم
2 838
برخی از افراد هرگز بهبود نمییابند؛ ناگهان در شبی که گمان میبریم همه چیز درمان شده است، اندوه رویدادی که سالها پیش رخ داده، همچون چشمهای در دل به جوش میآید.
2 838
این منم که چنین دیوانه و شیدا شدم؟
تا چه حد یاغی و بی فکرو بیپروا شدم؟
اختبارم را به دستت دادم و رسوا شدم
پیش چشمان همه بیآبرو معنا شدم
محض تاوانت خودم را باختم.... تنها شدم
تازگی عاقلترین دیوانهی دنیا شدم
2 838
کسی که بخواد بمونه هرجور شده میمونه پیشت.
اما آدما وقتی بخوان برن، میرن و هیچی هم براشون مهم نیست. بهونشونم اینه که دست ۵تا انگشت داره!
2 838
مهم نیست که انسان برای کسی که دوستش دارد غرورش را از دست بدهد؛
اما فاجعه است که اگر برای حفظ غرور، کسی را که دوست دارد لز دست بدهد
2 838
او نگفت دوستم دارد، اما وقتی سرتاپا از من خون میچکید، در آغوشم گرفت و اهمیتی نداد که لباس تنش سفید بود...
