𝐓𝖾𝖾𝗑𝗂𝐎🆕
Open in Telegram
"یه وَقتی ستونای قَلبَم رو چِشای سیاهِت بَنا شده بود." صندوقِ دریافتیِ نظراتِشما: @teexiobot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
237
Subscribers
-324 hours
+147 days
+1830 days
Posts Archive
237
Yes, all I could say is yes Promise me you won't regret me like the tattoos on my skin Like the wrong pill Promise me when they all love you that you'll remember me When you fuck them, you'll see my face My body is yours Every Thursday
237
گاهی احساس میکنم که دیگر ظرافت انگشتان هیچکس قلبم را نخواهد لرزاند؛ صدای خندههای هیچکس بدنم را سوزنسوزن نخواهد کرد و بوی عطر هیچکس ریههایم را نخواهد سوزاند. چگونه انسانی که از خاک و گل، مقداری خون و پوست و اندکی سلول ساخته شده، میتواند دستش را از درون سینهام عبور دهد، دندههایم را بشکند و قلبم را در مشت خود بگیرد؟ در حالی که من نگرانم مبادا فشردن قلبم موجب آزار مچ دست ظریفش شود.
237
«یادت هست؟ پاییز دو سال پیش... روی پلههای سنگی آن حیاط قدیمی نشسته بودیم. تو داشتی با حرکت سریع انگشتهایت در هوا، کلمهای را بیصدا تمرین میکردی. آفتاب که غروب کرد، نور افتاد روی دستهایت و یک سایهی کشیده روی دیوار ساخت... من آن روز اصلاً حواسم به منظره یا حرفهایت نبود. تمام مدت فقط محو آن بریدگی خیلی کوچک روی بند انگشت اشاره بودم که چطور در هوا میرقصید و با خودم فکر میکردم، کاش میشد درد همان زخم کوچک را هم من به جای تو بکشم...»
237
آن روز برای اولین بار، ترسیدم. نه از غریبهای که در خانهام پرسه میزد. از این احتمال که شاید او این خانه را بهتر از من میشناخت.
"و هر تکهی شکسته از من عاشقانه دیوانهاش بود"#heehoon
237
