en
Feedback
Before the Betrayal

Before the Betrayal

Open in Telegram

Memories of me and Mahsa before the betrayal.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
1 214
Subscribers
-1524 hours
-1197 days
+97230 days
Posts Archive
Shabzade CD 1 TRACK 7 (FLAC) (1).flac42.04 MB

کجاست آن تنِ آشنا که روزگاری می‌توانست پناهگاه هراس‌های ناگفته باشد؟ کجاست آن حضورِ صمیمی که اگرچه هرگز مأمنِ جانِ من نشد، اما غیبتش اکنون تمامی جهان را از معنا تهی کرده است؟ من در جست‌وجوی عطوفتِ آن کالبدِ رنج‌کشیده‌ام؛ همان که هرگز تکیه‌گاهِ روزهای فروریخته‌ام نبود، اما نبودنش ستون‌های آخرین امید را نیز در من فرو ریخت. گل‌های تازه‌ای که می‌توانستند بر شاخه‌های تمنای من شکوفا شوند، هرگز سهم باغِ دست‌های من نشدند. آنچه از تو به یادگار ماند، نه روایتِ وصال، که افسانه‌ای ممتد از شکست بود؛ قصه‌ای که هر برگش با حسرتی کهنه ورق می‌خورد و هر فصلش به اندوهی تازه ختم می‌شد. اکنون صندوقچه‌ی خاطرات، آن گنجینه‌ی خاموشِ روزهای دور، زیر هجوم موریانه‌های زمان فرو ریخته است. صداهای تو، همان کبوتران سپیدِ آسمانِ دل، سال‌هاست کوچ کرده‌اند و باد، آخرین گل‌های رازقیِ خاطره را از باغِ ذهنم ربوده است. من درختی هستم که خود را به دست بادهای بی‌رحم سپرده؛ درختی که به جای شکوفه، جوانه‌های شکست بر شاخه‌هایش روییده‌اند. ایستاده‌ام بر آستانه‌ی فروپاشی؛ سوگوار، سرد و بی‌رمق، چنان که گویی تمام فصل‌های زندگی‌ام در عزای نبودنِ تو به زمستانی ابدی بدل شده‌اند. رفتنِ تو تنها یک جدایی نبود؛ غروبِ خاکستریِ ستاره‌ای بود که با نورش به دلبستن دل بسته بودم. نام تو در سرگذشت من هرگز غزلِ آرامِ عاشقی نشد؛ حماسه‌ای بود از شکستن، از فروریختنِ باورها و از خاموش شدنِ چراغ‌هایی که روزی راهِ مرا روشن می‌کردند. ای مفسرِ محبت و رسولِ رازهای عشق، بگو معبدِ حضورت کجاست؟ ای مهاجرِ جاودانه‌ی جاده‌ها، بگو مقصدِ این همه کوچ و بی‌قراری کدام سرزمین است؟ چرا شبانه از مرز خاطره‌ها عبور می‌کنی و چرا این‌چنین غمگنانه از جهانِ دلبستگی‌ها رخت برمی‌بندی؟ دلم از این سفرِ بی‌بازگشت گرفته است؛ از راه‌هایی که به نبودن ختم می‌شوند و از افق‌هایی که هرگز نویدِ بازگشت نمی‌دهند. و هنوز، در سکوتی ممتد و بی‌انتها، تنها یک پرسش در جانم تکرار می‌شود: کجاست آن تنِ صمیمی؟ کجاست آن حضورِ گمشده که هرگز پناهِ من نبود، اما اکنون تمامی ویرانیِ من از نبودنِ او آغاز می‌شود؟
برگردانده شده از آهنگ «سبد» با سرودهٔ ایرج جنتی عطایی.

چنین چیزی وحشتناک بود. ساعات بی‌شمار، چه‌بسا بیشتر از ساعات عمر آدمی، در ذهنم حی‌وحاضر است، ساعاتی که زمان تنهایی تصورشان می‌کردم، چه بسیار غروب‌ها در اتاق یک هتل با سروصدای خیابانی ناآشنا یا چشم‌انداز حیاط پشتی، چه بسیار شب‌ها در ایستگاه قطار، در بین راه، روزهای بهاری در پارکی عمومی پر از کالسکه‌ی بچه و پر از زبان بیگانه، بعد دوباره بعدازظهرهایی در میخانه‌های کثیف، پیاده‌روی در زیر باران، در جنگل، با این اطمینان که دیگر هیچ‌وقت با آدمی که اشتیاق دیدنش را داری همکلام نخواهی شد. وداع‌های گوناگون، وداع‌های شسته‌رفته و سریع، وداع‌های صادقانه، و البته وداع‌های رقت‌انگیز، پرسوزوگداز، پرطول‌وتفصیل، وداع‌های بزدلانه، بله، ساعات بی‌شمار، و با این‌همه هرگز تنها نبودم، به معنی دقیق کلمه، حتی یک ساعت هم. هربار راه گریزی درونی پیدا می‌کردم، خاطره‌ای شیرین یا ناخوشایند، گفت‌وگویی پرشور با آدمی نامرئی، کسی که اغلب وجود خارجی نداشت، ولی من او را در عالم خیال شکل می‌دادم تا تنها نباشم، یا امید به دیداری بسیار خوشایند در نبش خیابان بعدی یا یکی دورتر. اسم این تنهایی است؟
اشتیلر ماکس فریش علی‌اصغر حداد

11 - Khakestari.mp37.71 MB

05/11 امروز هم داره بدون تو می‌گذره عزیزم. توی کانالت هم زیاد چیزی نذاشتی. حتی اگر لینکی هم گذاشتی، یادم بود که گفتی بهت پیام ندم چون باعث میشه سر صحبت دوباره باز بشه، برای همین فقط از دور نگاه کردم و مزاحمت نشدم. امروز دوباره رفتم توی صفحه‌ی چتمون و بعضی از حرف‌هامون رو خوندم. فکر کردم شاید یه کم جای خالی نبودنت رو پر کنه. بین پیام‌ها به یه جایی رسیدم که بهم گفته بودی برم دوست پیدا کنم که بدون تو تنها نباشم. یادمه منم گفتم این کار رو نمی‌کنم و منتظر می‌مونم تا برگردی و تا اون موقع با تنهایی کنار میام. امروز خبر خاصی هم نبود. بیشتر دنبال کارهای همیشگی خودم بودم. فرصت‌های شغلی رو بررسی کردم، شرکت‌هایی که براشون رزومه فرستاده بودم رو دوباره چک کردم و ببینم خبری شده یا نه. روز آرومی بود، ولی از اون روزهایی که آدم هر از گاهی ناخودآگاه میره سمت فکر کردن.
بزار ازین دنیای بد ، دنیای کور‌نابلد سفر کنم تا خواب تو

235 days before the betrayal

مغزم، مغزم درد میکند از حرف زدن، چقدر حرف زده ام، چقدر در ذهنم حرف زده ام.
محمود دولت آبادی

‏فاشیسم با اولین بمب‌هایی که پرتاب می‌شوند آغاز نمی‌شود، با وحشتی که در هر روزنامه‌ای می‌توان درباره‌اش نوشت آغاز نمی‌شود؛ فاشیسم از روابط میان انسان‌ها آغاز می‌شود. فاشیسم نخستین مسئله‌ای است که در رابطه‌ی میان یک مرد و یک زن رخ می‌دهد.
اینگه‌بورگ باخمان

[ شاید سخت‌ترین نبرد آدمی زیستن امیدوارانه شونه به شونه‌ی ناامیدی باشد ]
+1
[ شاید سخت‌ترین نبرد آدمی زیستن امیدوارانه شونه به شونه‌ی ناامیدی باشد ]

امروز هم یکی از همان روزهایی بود که جای خالی یک نفر بیشتر از همیشه احساس می‌شد. بخشی از روز را به مرور خاطرات و نوشته‌های قدیمی گذراندم. بعضی از آن‌ها هنوز هم لبخند به لبم می‌آورند؛ یادآوری روزهایی که گفت‌وگوها ساده‌تر بودند و حضور آدم‌ها ملموس‌تر. با این حال، هیچ خاطره‌ای جای خودِ آدم را نمی‌گیرد و دلتنگی همیشه راهی برای یادآوری این حقیقت پیدا می‌کند. گاهی آدم چیزی را دیر به یاد می‌آورد؛ حرفی که دوست داشت بزند، درخواستی که فراموش کرده بود مطرح کند یا صدایی که کاش فرصت شنیدنش را داشت. بعضی صداها حتی وقتی سکوت حاکم است، در ذهن می‌مانند و از یاد نمی‌روند. امروز متنی خواندم که رنگ و بوی خستگی و فرسودگی داشت. از آن دست نوشته‌هایی که آدم را وادار می‌کند به حال نویسنده فکر کند و آرزو کند کاش می‌توانست باری از دوشش بردارد. گاهی بزرگ‌ترین ناراحتی این نیست که نتوانی کسی را خوشحال کنی؛ این است که نتوانی کنارش باشی وقتی به همراهی نیاز دارد. شاید اگر فاصله‌ای نبود، می‌شد ساعت‌ها قدم زد، حرف زد، از نگرانی‌ها گفت و اجازه داد زمان بخشی از سنگینی دل را با خودش ببرد. اما بعضی وقت‌ها تنها کاری که از آدم برمی‌آید، فکر کردن و امیدوار ماندن است. از روز خودم اگر بگویم، بخش قابل توجهی از آن را در زمین فوتبال گذراندم. دو بازی پشت سر هم بیشتر از چیزی که تصور می‌کردم از من انرژی گرفت. بازی دوم را تقریباً با آخرین توان ادامه دادم و نتیجه هم چندان به نفع ما تمام نشد. حالا که به آن فکر می‌کنم، بیشتر از هر چیز خنده‌دار به نظر می‌رسد تا ناراحت‌کننده. شب هم مثل بعضی شب‌های دیگر با انتظار گذشت. انتظار برای یک گفت‌وگو، یک خبر، یا حتی چند جمله کوتاه. اما گاهی شب‌ها فقط شب هستند و باید اجازه داد آرام بگذرند. وقتی کسی نباشد، بعضی چیزها رنگ دیگری می‌گیرند؛ انگار بخشی از روشنایی روز کم‌رنگ می‌شود و سکوت، بلندتر از همیشه به گوش می‌رسد. ::: 05/10

236 days before the betrayal

سلام سلام🥰 اگه شما هم مثل ما دوست دارید که گروهی کتابخوانی کنید و انگیزه بیشتری بگیرید، کتاب‌ها رو تحلیل کنید و هزارتا کار خفن دیگه انجام بدید؛ بیاید کنارمون:) هم تیکه کتاب داریم، هم کتاب می‌خونیم، هم حرف می‌زنیم و هم کلی بده بستون کتاب هست🥹✨🤍 آیدی ما توی تلگرام و بله: 🆔 @ketabgardonn

4-02 Borj.m4a12.19 MB

آن کس که بدم گفت، بدی سیرت اوست وان کس که مرا گفت نکو خود نیکوست حال متکلم از کلامش پیداست از کوزه همان برون تراود که در اوست.

‏«حرف آن‌هایی که می‌گفتند تنها راه بازگشت به زندگی فراموش‌کردن است در کتم نمی‌رفت. می‌خواستم همه‌چیز را به خاطر بسپارم، روی چیزی سرپوش نگذارم، چیزی را بزک نکنم و اتفاق‌ها را همان‌طور که بودند در خاطرم ثبت کنم.»

در ‏دنیای مدرن واقعیت این است که انسان‌ها دیگر این جهان را باور ندارند. حتی وقایعی را که برایشان روی می‌دهد، خواه عشق باشد خواه مرگ، باور ندارند. انگار که این وقایع فقط تا حدی به ایشان مربوط می‌شود نه به‌تمامی. دلوز

ما هنوز کنار نام‌هایی زندگی می‌کنیم که دیگر پاسخ نمی‌دهند، کنار خاطره‌هایی که؛ هر شب سنگین‌تر از دیروز بر سینه می‌نشینند. غم، سایه‌ی همیشگی خانه‌های ما شده.

photo content

کاش می‌فهمیدی‌: در خزانی که از این دشت گذشت سبزها باز، چرا زرد شدند خیل خاکستری لک‌لک‌ها در افق‌های مسی‌رنگ غروب تا کجاهای کجا کوچیدہ‌ست. کاش می‌فهمیدی: زندگی، محبس بی‌دیواری‌ست و تو محکوم، به حبس ابدی و عدالت ستم معتدلی‌ست که درون رگ قانون جاری‌ست کاش می‌فهمیدی‌: دوستی، آش دهن‌سوزی نیست عشق، بازار متاع جنسی‌ نیست آرزو گور جوانمردان‌ست مردہ از زندہ همیشه، هر آن، در جهان بیشتر است. کاش می‌فهمیدی: چیزهایی‌ست که باید تو بفهمی‌، اما... بهتر آن‌ست کمی گریه کنم. کیومرث منشی‌زاده

فصلِ بدِ خاکستری تسلیم شد و بی‌صدا گذشت؛ چه قلبِ بی‌سخاوتی ندیمِ من بود.