Before the Betrayal
前往频道在 Telegram
Memories of me and Mahsa before the betrayal.
显示更多未指定国家未指定类别
1 239
订阅者
-1424 小时
-1287 天
+1 00030 天
帖子存档
1 238
چنین چیزی وحشتناک بود. ساعات بیشمار، چهبسا بیشتر از ساعات عمر آدمی، در ذهنم حیوحاضر است، ساعاتی که زمان تنهایی تصورشان میکردم، چه بسیار غروبها در اتاق یک هتل با سروصدای خیابانی ناآشنا یا چشمانداز حیاط پشتی، چه بسیار شبها در ایستگاه قطار، در بین راه، روزهای بهاری در پارکی عمومی پر از کالسکهی بچه و پر از زبان بیگانه، بعد دوباره بعدازظهرهایی در میخانههای کثیف، پیادهروی در زیر باران، در جنگل، با این اطمینان که دیگر هیچوقت با آدمی که اشتیاق دیدنش را داری همکلام نخواهی شد. وداعهای گوناگون، وداعهای شستهرفته و سریع، وداعهای صادقانه، و البته وداعهای رقتانگیز، پرسوزوگداز، پرطولوتفصیل، وداعهای بزدلانه، بله، ساعات بیشمار، و با اینهمه هرگز تنها نبودم، به معنی دقیق کلمه، حتی یک ساعت هم. هربار راه گریزی درونی پیدا میکردم، خاطرهای شیرین یا ناخوشایند، گفتوگویی پرشور با آدمی نامرئی، کسی که اغلب وجود خارجی نداشت، ولی من او را در عالم خیال شکل میدادم تا تنها نباشم، یا امید به دیداری بسیار خوشایند در نبش خیابان بعدی یا یکی دورتر. اسم این تنهایی است؟
اشتیلر ماکس فریش علیاصغر حداد
1 238
05/11
امروز هم داره بدون تو میگذره عزیزم.
توی کانالت هم زیاد چیزی نذاشتی. حتی اگر لینکی هم گذاشتی، یادم بود که گفتی بهت پیام ندم چون باعث میشه سر صحبت دوباره باز بشه، برای همین فقط از دور نگاه کردم و مزاحمت نشدم.
امروز دوباره رفتم توی صفحهی چتمون و بعضی از حرفهامون رو خوندم. فکر کردم شاید یه کم جای خالی نبودنت رو پر کنه. بین پیامها به یه جایی رسیدم که بهم گفته بودی برم دوست پیدا کنم که بدون تو تنها نباشم. یادمه منم گفتم این کار رو نمیکنم و منتظر میمونم تا برگردی و تا اون موقع با تنهایی کنار میام.
امروز خبر خاصی هم نبود. بیشتر دنبال کارهای همیشگی خودم بودم. فرصتهای شغلی رو بررسی کردم، شرکتهایی که براشون رزومه فرستاده بودم رو دوباره چک کردم و ببینم خبری شده یا نه. روز آرومی بود، ولی از اون روزهایی که آدم هر از گاهی ناخودآگاه میره سمت فکر کردن.
بزار ازین دنیای بد ، دنیای کورنابلد سفر کنم تا خواب تو
1 238
Repost from ازقیطریهتااورنجکانتی
مغزم،
مغزم درد میکند از حرف زدن،
چقدر حرف زده ام،
چقدر در ذهنم حرف زده ام.
محمود دولت آبادی
1 238
فاشیسم با اولین بمبهایی که پرتاب میشوند آغاز نمیشود، با وحشتی که در هر روزنامهای میتوان دربارهاش نوشت آغاز نمیشود؛ فاشیسم از روابط میان انسانها آغاز میشود. فاشیسم نخستین مسئلهای است که در رابطهی میان یک مرد و یک زن رخ میدهد.
اینگهبورگ باخمان
1 238
Repost from «چایوکاغذ»
+1
[ شاید سختترین نبرد آدمی
زیستن امیدوارانه
شونه به شونهی ناامیدی باشد ]
1 238
امروز هم یکی از همان روزهایی بود که جای خالی یک نفر بیشتر از همیشه احساس میشد.
بخشی از روز را به مرور خاطرات و نوشتههای قدیمی گذراندم. بعضی از آنها هنوز هم لبخند به لبم میآورند؛ یادآوری روزهایی که گفتوگوها سادهتر بودند و حضور آدمها ملموستر. با این حال، هیچ خاطرهای جای خودِ آدم را نمیگیرد و دلتنگی همیشه راهی برای یادآوری این حقیقت پیدا میکند.
گاهی آدم چیزی را دیر به یاد میآورد؛ حرفی که دوست داشت بزند، درخواستی که فراموش کرده بود مطرح کند یا صدایی که کاش فرصت شنیدنش را داشت. بعضی صداها حتی وقتی سکوت حاکم است، در ذهن میمانند و از یاد نمیروند.
امروز متنی خواندم که رنگ و بوی خستگی و فرسودگی داشت. از آن دست نوشتههایی که آدم را وادار میکند به حال نویسنده فکر کند و آرزو کند کاش میتوانست باری از دوشش بردارد. گاهی بزرگترین ناراحتی این نیست که نتوانی کسی را خوشحال کنی؛ این است که نتوانی کنارش باشی وقتی به همراهی نیاز دارد.
شاید اگر فاصلهای نبود، میشد ساعتها قدم زد، حرف زد، از نگرانیها گفت و اجازه داد زمان بخشی از سنگینی دل را با خودش ببرد. اما بعضی وقتها تنها کاری که از آدم برمیآید، فکر کردن و امیدوار ماندن است.
از روز خودم اگر بگویم، بخش قابل توجهی از آن را در زمین فوتبال گذراندم. دو بازی پشت سر هم بیشتر از چیزی که تصور میکردم از من انرژی گرفت. بازی دوم را تقریباً با آخرین توان ادامه دادم و نتیجه هم چندان به نفع ما تمام نشد. حالا که به آن فکر میکنم، بیشتر از هر چیز خندهدار به نظر میرسد تا ناراحتکننده.
شب هم مثل بعضی شبهای دیگر با انتظار گذشت. انتظار برای یک گفتوگو، یک خبر، یا حتی چند جمله کوتاه. اما گاهی شبها فقط شب هستند و باید اجازه داد آرام بگذرند.
وقتی کسی نباشد، بعضی چیزها رنگ دیگری میگیرند؛ انگار بخشی از روشنایی روز کمرنگ میشود و سکوت، بلندتر از همیشه به گوش میرسد. :::
05/10
1 238
سلام سلام🥰
اگه شما هم مثل ما دوست دارید که گروهی کتابخوانی کنید و انگیزه بیشتری بگیرید، کتابها رو تحلیل کنید و هزارتا کار خفن دیگه انجام بدید؛ بیاید کنارمون:)
هم تیکه کتاب داریم، هم کتاب میخونیم، هم حرف میزنیم و هم کلی بده بستون کتاب هست🥹✨🤍
آیدی ما توی تلگرام و بله:
🆔 @ketabgardonn
1 238
Repost from About Alphagirl🪽✨
آن کس که بدم گفت، بدی سیرت اوست
وان کس که مرا گفت نکو خود نیکوست
حال متکلم از کلامش پیداست
از کوزه همان برون تراود که در اوست.
1 238
«حرف آنهایی که میگفتند تنها راه بازگشت به زندگی فراموشکردن است در کتم نمیرفت. میخواستم همهچیز را به خاطر بسپارم، روی چیزی سرپوش نگذارم، چیزی را بزک نکنم و اتفاقها را همانطور که بودند در خاطرم ثبت کنم.»
1 238
در دنیای مدرن واقعیت این است که انسانها دیگر این جهان را باور ندارند. حتی وقایعی را که برایشان روی میدهد، خواه عشق باشد خواه مرگ، باور ندارند. انگار که این وقایع فقط تا حدی به ایشان مربوط میشود نه بهتمامی.
دلوز
1 238
ما هنوز کنار نامهایی زندگی میکنیم
که دیگر پاسخ نمیدهند،
کنار خاطرههایی که؛
هر شب سنگینتر از دیروز بر سینه مینشینند.
غم، سایهی همیشگی خانههای ما شده.
1 238
کاش میفهمیدی:
در خزانی که از این دشت گذشت
سبزها باز،
چرا زرد شدند
خیل خاکستری لکلکها
در افقهای مسیرنگ غروب
تا کجاهای کجا
کوچیدہست.
کاش میفهمیدی:
زندگی، محبس بیدیواریست
و تو محکوم،
به حبس ابدی
و عدالت ستم معتدلیست
که درون رگ قانون
جاریست
کاش میفهمیدی:
دوستی، آش دهنسوزی نیست
عشق، بازار متاع جنسی نیست
آرزو گور جوانمردانست
مردہ از زندہ
همیشه،
هر آن،
در جهان بیشتر است.
کاش میفهمیدی:
چیزهاییست که باید تو بفهمی، اما...
بهتر آنست
کمی گریه کنم.
کیومرث منشیزاده
1 238
شبِ هجرت
05/09
دیشب، شبِ هجرت بود. هجرتی که میدانم موقتی است، اما برای منی که تمامِ مسیر را با او ترسیم کرده بودم، آزاردهنده و تلخ گذشت.
او دیشب از خودش راضی نبود؛ از حسِ کمبودی میگفت که مثل یک سایه روی افکارش سنگینی میکرد. حسِ ناکافی بودن. تمامِ توانم را گذاشتم تا به او ثابت کنم چقدر اشتباه میکند، اما انگار کلماتِ من در برابرِ دیوارهای ذهنی او کم میآوردند. او دخترِ فوقالعادهای است، اما گاهی این فکرهای خاکستری، دیدِ او را نسبت به خودش تار میکند.
وقتی گفت: «شاید من برای تو مناسب نباشم»، قلبم فرو ریخت. مدام خودم را سرزنش میکردم؛ یعنی حرفهای من باعث شده او اینقدر به خودش تردید داشته باشد؟
حرف از «جداییِ همیشگی» زد. کلمهای که طاقتِ شنیدنش را نداشتم. به او گفتم که تئوریِ من، «رشد در کنارِ هم» است؛ اینکه با هم بزرگ شویم و با هم به مقصد برسیم.
بعد از آن همهچیز تغییر کرد. شروع کردیم به رویاپردازی. رویاهایی آنقدر قشرنگ که حیف است قبل از به وقوع پیوستن، در نطفه خفه شوند. آن لحظات، کمی آرامم کرد.
اما امروز... بیداریام طعمِ تلخی داشت. نبودنش، جای خالیاش در پیامها، و مرورِ دوباره و دوبارهی حرفهای دیشب. تمامِ روز در خودم بودم. در دنیایِ کدهایی که انگار امروز هیچکدامشان کامپایل نمیشدند.
منتظر بودم. تا ساعت یکِ بامداد چشم به صفحه گوشی دوختم. منتظرِ یک نشانه، یک پیام، یک «شب بخیر». اما نیامد.
امشب باید بدونِ شنیدنِ صدایش بخوابم.
شبِ بیعاطفه برگشت، شبِ بعد از رفتنِ تو...
خواستنت پناهِ من بود، تو غروبِ بیکسیهام.
:::
