𝟜𝔸𝕄
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
765
Subscribers
-1524 hours
+637 days
+14630 days
Posts Archive
764
Awwwww
چیز خاصی نیست عشقوم
همین مریضیه هست
انفولانزاعه... کروناعه... چیه دقیقا نمیدونم، همونو گرفتم
764
Repost from N/a
── ♱ ──
𖥔 ࣪ ׅ 🕸𝖠𝗌 𝗐𝖾 𝗋 𝗇𝖾𝖺𝗋 𝕳𝖺𝗅𝗅𖣠𝗐𝖾𝖾𝗇,
𝕱𝗈𝗋𝗐𐐼ִֹ𝗋𝖽 𝗍𝗁𝗂𝗌 𝗆𝖾𝗌𝗌𝖺𝗀𝖾 𝗍𝗈 𝗎𝗋 𝖼𝗁𝖺𝗇𝗇𝖾𝗅𝗌 𝗌𝗈 𝖨'𝗅𝗅 𝗀𝗂𝗏𝖾 𝗎 𝖺 𝖧𝖺𝗅𝗅𝗈𝗐𝖾𝖾𝗇 𝒞𝗈𝗌𝗍𝗎𝗆𝖾 𝒪𝗎𝗍𝖿𝗂𝗍 + 𝑀𝖺𝗄𝖾𝗎𝗉 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝘁𝗵𝗶𝘀, 𝖻𝖺𝗌𝖾𝖽 𝗈𝗇 𝗎𝗋 𝖼𝗁𝖺𝗇𝗇𝖾𝗅'𝗌 𝗏𝗂𝖻𝖾𝗌.
For privates
˖𓉸🎃𝖫𝗂𝗆𝗂𝗍: 𝖨'𝗅𝗅 𝖼𝗋𝗈𝗌𝗌
ִ ִֶָ་༘🕷𝖡𝖾 𝗃𝗈𝗂𝗇 𝗁𝖾𝗋𝖾 𝗉𝗅𝗌 ִ ۪۫ ˖🦇
764
Repost from N/a
1405٫07٫16
یک دلهره و اضطراب عجیب درونم دارم که هیچ دلیل محکمی برایش پیدا نمیکنم. از خودم و زندگیام شرمگینم؛ از اینکه به آن چیزهایی که میخواستم تا بیستویکسالگی به دست بیاورم، نرسیدهام. به گمانم، نه آنقدر که باید قوی و شجاع بودم و نه آنطور که میخواستم شد... دلم میخواهد حنا بر دستانم بزنم، سیاه بر تن کنم و به دور جسد آرزوهایم برقصم؛ آرزوهایی که خاکسترشان در آسمان آبی شناور است... از میان تمام احساساتم، تنها عشق به او و اندکی اهمیت و توجه به عزیزانم مانده است و باقی آنچه درونم میگذرد، در استرس، ترس از آیندهای نامعلوم و حسرت فرصتهایی که از دست دادهام، خلاصه میشود... احساس خفگی میکنم؛ آنقدر شدید که گویی کسی گلویم را گرفته و فشار میدهد، اما خفهام نمیکند؛ بلکه اجازه میدهد بهسختی نفس بکشم... من خسته نیستم، کلافهام؛ از این همه ابهام و از محروم ماندن از خیلی چیزها... کاش میتوانستم هر وقت دلتنگش میشوم، او را در آغوش بگیرم... کاش میتوانستم کنارش باشم، اما نمیتوانم و از لمس دستان زیبایش محرومم... کاش نشانهای از آینده داشتم؛ نشانهای که بگوید آیا این روزگار تلخ و مبهم بالاخره به پایان میرسد یا نه... امیدم با ترس گره خورده است. ساده بگویم، در عین امیدواری میترسم ناامید شوم؛ میترسم نشود آنچه که میخواهم بشود...— نگاشته ای از کسی که در سکوت ، رازهای حقیقت را فاش کرد...
