Hiraeth
Open in Telegram
مینویسم و خلق میکنم و ثبت میکنم برای بودن ... صدام کن فربد https://t.me/XBCHATBot?start=sec-cgehiefee
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
576
Subscribers
+3024 hours
-147 days
+1630 days
Posts Archive
573
رشد تصوف در فرهنگ ایران تلویحاً بر ناهشیاری و ضرورت خروج از ناهشیار تاکید میکند. مولانا ناهشیاری را در دو بعد میبیند: نخست، بیگانگی با خود یا ناتوانی در تشخیص خودی و غیر خودی: وی همواره بر اهمیت تشخیص خودی و بیگانه ای که در وجود آدمی خانه میکند، تاکید کرده است:
ای تو در پیکار خود را باخته
دیگران را تو ز خود نشناخته.
از دید وی، رذایل بیگانگانیاند که در وجود انسان خانه میکنند و فضایل عین خوداند.
دوم، ناهشیاری نه تنها بر ناآگاهی به رذایلی که هلاکت آورند، دلالت میکند، بلکه بر جنبههای مثبتی که سرچشمهی سعادتاند هم اشاره دارد:
تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق
بلکه گردونی و دریای عمیق
من به روایت من - نیما قربانی
573
همیشه پای یک زن درمیان باید باشه، میشه اینجور گفت اگه عاشقی کنی توی نوشته ها و نگاهت هم تاثیرگذار هست و میتونی از فرصت استفاده کنی و فیلسوف قدری بشی. اما به این فکر میکنم اگر ازدواج کردم و خوشبخت نشدم به هر دلیل، بازهم به نوعی دیگه، فیلسوف خوبی خواهم شد ...
573
اما بعضی از دستآورد های زندگی، تنها و تنها در خلال یه بحران یا پس از عبور از یک دوره سوگواری بدست میان. در عادیترین روزهای آدمی راهی برای داشتنشون وجود نداره. باید تجربهاش کنی تا بفهمی چی میگم ،اما قضیه اینجا تموم نمیشه؛ سوال این هست که اگه روزی خودت به چنین حقیقتی پی ببری، چقدر شهامت و شجاعتش رو داری که برای داشتن بعضی چیزها، خودت با اختیار خودت اون بحران و نقطه عطف رو رقم بزنی ؟
573
Repost from نباید میماندیم - معین دهاز
شما هم میبینید؟
کموبیش همه شبیه هم شدهاند. چهرهها، لباسها، نوشتهها، عکسها، توییتها، لحنها، کلمهها، عادتها، سرگرمیها، ورزشها، رژیمهای غذایی و...
___
میگويند شبکههای اجتماعی ما را تنهاتر کرده، اما شواهد نشان میدهند این ادعا چندان دقیق نیست. شبکههای اجتماعی بسیاری از ما را نهتنها آنطور که خیال میکنیم منزوی نکرده، بلکه برعکس، بیشازحد اجتماعی کرده! احتمالا ما بیشاجتماعی شدهایم و خبر نداریم. خلوت و فردیّتمان مخدوش شده.
لارس اسونسن در کتاب خوبِ "فلسفه تنهایی" از اصطلاح جالبی استفاده میکند: "فرد-جامعه". بهقول اسونسن "فرد" به "فرد-جامعه" تبدیل شده. یعنی جامعه در خویشتنِ فرد رخنه کرده. کمی اغراقآمیز اما قابل درک است. فرد خیال میکند فردیّتی دارد، آزاد است و از جامعه مستقل است و راه خودش را میرود و کار خودش را میکند، اما واقعیت این است که جامعه او را بلعیده. تمام حرکات و کنشها و انتخابهایش، وابسته به خواستههای کلی "جمع" است. خوب یا بد، میخواهد به جمع تعلق داشته باشد. احتمالا این هم محصول وضعیتی اضطرابی است.
مشکل اینجاست که هرگونه تفاوت در خودش و دیگران را اشتباه ارزیابی میکند. این تفاوت را چیزی "بد" یا نوعی "عقبماندگی" یا "شکست" یا حتی عمیقتر، باعث نوعی "ناامنی" تفسیر میکند. سپس به جان خودش میافتد! سرکوب خود و فردیتِ خود اینطور شروع میشود.
این نیاز افراطی به "احساس تعلق به جمع" چنان از کنترل خارج میشود، که فرد دیگر "خود" را از دست میدهد. و در فقدان "خود"، به موجودی مطلوب "جمع" تبدیل میشود. سلیقهای مخصوص خود ندارد، سبک مخصوص خود ندارد، بلکه نسخهای مشابه دیگران شده. هر شاخهای را که بهتصورش اضافه بوده، بیرحمانه قطع میکند.
#معین_دهاز
@nabayad_m
573
و این هم آخرین عکس و آخرین شبی بود که در بوشهر بودم و از فردای بعدش تیکهای از دلم برای همیشه اونجا موند.
573
این عکس رو توی بوشهر سال ۱۴۰۲ گرفتم. به بهانه شب شعر که تو دانشکده معماری برگزار شد، هم توی خود دانشکده یه دوری زدم هم رفتم شهر رو گشتم و حال و هوای عید و آخرسال هم از نزدیک دیدم.
573
شادی و امیدواری و کلماتی از این قبیل، کلماتی صرفا با بار مثبت و حس خوب نیست و نمیتونه این چنین باشه. در پس هر کدوم از اینا، رگه هایی از سوگ و غم های کهنه احساس میشه. هروقت که حس کردی جریان زندگی مثل نسیمی ملایم روحت رو نوازش میکنه، بدون که پشتش قصه هایی از غمهای پشت سر گذاشته در جریانه ...
📷 عکس از اواخر فروردین
573
و شیدایی را میبایست در نادیده ها یافت.
این را از نسیم سحرگاه بپرس که تنها اوست که به یاد می آورد...
573
اما ما به اشتباه احساس سبکی رهایی از سنگینی غم و اندوه رو با فضایی روشن و دلباز، با تکان خوردن برگ سبز درختا و آسمان آبی و نسیم خنک توصیف میکنیم. واقعیت این هست که گاهی باید منظره ای خاکستری با هوای ابری رو تصور کنی، این فضایی از فردای روز پایان اندوه و سنگینی غم روی سینهات هست. همه چیز تموم شد، به انتهای این فصل از قصه زندگیت رسیدی اما قرار هم نبود همه چیز به روشنایی ختم بشه. تو از تاریکی ها گذشتی اما فراموش کردی روزهای خوش تو هم بخشی از اون تاریکی بود و همه اونها هم باید رها میکردی و از سر میگذروندی و فردا اون روزها خودت هستی و خودت. و تنها خودت هستی که الان تو این ساحل به افق بیکران این دریای پر تلاطم و منظره خاکستری خیره شدی و نسیم ملایم ساحل رو، روی صورتت احساس میکنی. راستی شاید این فضایی که توصیف کردم، هنوز رگه هایی از غم و سوگواری رو با خودش داشته باشه نه ؟
یادداشت ۷ تیر
