Hiraeth
Open in Telegram
مینویسم و خلق میکنم و ثبت میکنم برای بودن ... صدام کن فربد https://t.me/XBCHATBot?start=sec-cgehiefee
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
589
Subscribers
+3024 hours
-147 days
+1630 days
Posts Archive
581
از خویش فراموشم، با شعله هم آغوشم
میسوزم و خاموشم، پروانه چنین باید...
#شفایی_اصفهانی
#Melodic_Doom_Death
#Doom_Death 🇩🇰
581
قسمت باشه یه سفری به اهواز بریم و بعد هم از اونور بریم اصفهان و از اتاقمم بیرون نیام :))))
581
اینکه بعضیا از صحبت با من حس خوبی میگیرن و خودشون هم بهم گاهی میگن اینو، به خود منم حس خوبی میده و البته خوشحالم که اینطور هستم برای آدما ...
581
دوست داشتم تا فرصتی پیش بیاد و ادامه کتاب رو بخونم، این مطلب هم برای اینکه از فضای کانت زیاد فاصله نگیریم اضافه کنم. اساسا کانت شخصی هست که نه تنها فلسفه رو نجات داد بلکه افرادی که رشته های مرتبط با فیزیک و حتی شیمی و کلا علوم پایه رو دنبال میکنند هم این فرد رو باید ستایش و تحسین کنند. زمانی رو تصور کنید که گوی دانش و فلسفه در دست انگلیسی ها هست و از قضا به آلمانی ها هم بابت علاقشون به متافیزیک ( اشاره ام به کریستین ولف هست. ) دهن کجی میکردن . فلاسفه انگلیسی حدود دانش و حدود پردازش عقل آدمی رو محدود به تجربه میدونستن و هرآنچه فراتر از تجربه تصور میشد مردود و چرندیات میپنداشتن. همه اینا و رأس این افراد دیوید هیوم اسکاتلندی بود که عملا یک تجربه گرای افراطی به حساب میومد؛ هیوم معتقد بود اکثر دستآورد های علمی بشر که بر پایه اصل علیت استوار هست احتمال خیلی زیاد مردود شمرده میشه و پشتوانه محکمی براش نمیشه داشت و تموم دانش کسب شده بشر رو حاصل ذهن خود انسان میدونست و نه آنچه که واقعا مشاهده و برداشت کرده و این یعنی تنگ تر کردن هرچه بیشتر حدود عقل و پردازش ذهنی بشر و این باعث شد پایه های علمی و حتی فلسفی کمی سست بشه. کانت این خطر رو احساس کرد هرچند که دلیل اقدام کانت برای ارائه فلسفه خودش، تحلیل اعتبار متافیزیک بود اما در وهله بعدی نجات دادن دانش و دستاورد های آزمایشگاهی هم بود بنابراین اون هرآنچه که لازم بود از زرادخانه موافقان و مخالفان و عقل گرایان و تجربه گرایان برداشت و خودش رو تجهیز کرد تا تمام شکاف هایی که هیوم و سایر تجربه گراها به بدنه دانش و عقل بشر انداخته بودن رو پر کنه.
پینوشت: لفظ زرادخانه رو جناب فولادوند تو مقدمه کتابی به کار برده بود و خب من دوست داشتم اینجا هم استفادش کنم.
581
یادم میاد یه زمانی رو که دست روی هرچیزی که میذاشتم، انجام نمیشد و اتفاق نمیوفتاد و خیلی برام عجیب بود این مسئله. بهش که فکر میکنم برام هم خنده داره و هم خیلی تلخ؛ خنده دار از این جهت که مگه میشه آخه تو یه بازه ای دست به هر کاری تو هر مسئله ای بزنی خراب بشه و جلو نره ؟! خب، گفتن جزییاتش لطفی نداره و از حوصله مخاطب خارج هست. اون زمان یه حس آرامشی داشتم که خب چندان خوشایند نبود؛ آرامش ناشی از رسیدن به بن بست و پایان تلاش هایی که تو اون مقطع باید برای خودت میکردی و به هر دلیل نتیجه نداد و یه حس رضایت از اینکه صد خودم رو برای همه چی گذاشتم و خیالم راحته کم کاری نکردم. تو همین روزها بود که گفتم حالا که سراغ هرچیزی میرم و خراب میشه چیکار هست که میتونم بکنم ؟راهش این هست که دیگه برگردی خونه و هیچ کار نکنی.
وقتی برگشتم خونه تنها کاری که میکردم این بود میرفتم جاهای دور قدم میزدم ( ایده عکاسی کردن هم از همین جاها شکل گرفت ) و تا جایی که بشه سعی میکردم بیرون بمونم. نمیدونم، انگار که دوباره برگشتم به همون دوران و به این فکر میکردم الان هم تنها کاری که ازم برمیاد بیرون رفتن و تا لحظه آخر بیرون موندن هست؛ اگه اون دوره مسائل خودشون یکی یکی شروع به حل شدن کردن و راه حل ها افتادن جلوی پام، شاید بتونم مطمئن بشم این روزها هم سپری میشن و ما بین همین آشفتگی ها کلید حل ماجرا رو تو دست های خودم میبینم.
پینوشت: احتمالا موقتی گذاشتمش اینجا و بعدا حذفش کنم ولی در کل ...
یادداشت ۱۷ مرداد
581
کلا همه کارهایی که دوستشون دارم به حالت تعلیق درمیان تو این بازه. قرار بود یه طرح سبک همینطوری بزنم نشد . کلا تا دوره اش نگذره روزمرگی کنسل میشه. لعنتی !
581
این مدت به این عکس بیشتر از بقیه نگاه میکنم. هنوز صداهایی که موقع ثبت عکس به گوشم میرسید توی ذهنم موندن، تو اون تایم خیابون نسبتا خلوت بود و گهگاهی یه ماشینی عبور میکرد و وقتی دور میشد دوباره خیابون میرفت توی سکوت. صدای آواز خوندن گنجشک ها میومد ، از اون دور هم صدای کارگرهای ساختمونی و بیل و کلنگشون و بلند صحبت کردنشون باهم دیگه به گوشم میرسید و البته در آخر گوشی خود صاحب گل فروشی که با صدای بلند فضای اینستا گردی میکرد. تازه اون موقع فکر کنم هوا خنک تر هم بود؛ حداقل انقدری هوا خوب بود که حوصله داشته باشم پیاده سه چهار ساعت بدون وقفه سربالایی برم :)
