en
Feedback
Hiraeth

Hiraeth

Open in Telegram

مینویسم و خلق میکنم و ثبت میکنم برای بودن ... صدام کن فربد https://t.me/XBCHATBot?start=sec-cgehiefee

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
589
Subscribers
+3024 hours
-147 days
+1630 days
Posts Archive
دست ها ... #هنر_من
دست ها ... #هنر_من

#Funeral_Doom_Metal #Atmospheric_Doom #Dark_Ambient #Doom_Metal 🇮🇹

بنظرم نبض زنده بودن هر آدمی، شجاعت گریه کردنش هست؛ گریه کن برای دردهات و غصه هات و البته، بعدش هم گریه برای این جهان و این حیات که اساسا چیزی جز یه تراژدی نیست . گاهی زندگی رو به یه صحنه تئاتر تشبیه میکنم، یا شاید هم یه فیلم بدون هیچ موسیقی متنی؛ تو هر صحنه حتی شادترین لحظات هیچوقت نتونستم اون باریکه غم که همیشه احساس میکنم رو انکار کنم؛ غمی که جزوی از این هستی هست و نادیده گرفتنش رو یک جور خیانت به وجدان میدونم.

این روزا که نه خبری هست و نه اتفاقی خاصی و روزها بیخود و بی‌جهت همینطور می‌گذرن، تصمیم دارم گاهی که تو خاطرات گذشته یه چرخی میزنم اونایی که جالب هستن رو اینجا بنویسم ...

تنهایی با تموم حس های خوب و بدی که با خودش داره به مراتب تجربه خیلی واقعی تر و بعضا انسانی‌تری هست. هر احساسی هم که داری واقعی هست حتی اگه فکر کنی داره بهت فشار میاد. هرچی که باشه بهتر از این خوشی های رنگانگ و فیک و یک بار مصرف هست که همه زندگیمونو برداشته و اجازه یک ساعت خلوت کردن هم ازمون گرفته.

یادم میاد آبان یا آذر ۱۴۰۱ غروب بود . وقتی که دیگه کم کم از هیاهوی روزمرگی دور شدم رفتم تو حیاط پشتی خوابگاه نور چراغ های خیابون و اتاقهای خوابگاه فضاش رو روشن میکرد. قدم میزدم و به یک چیز فکر میکردم و اونم این بود که من این دوره از زندگیم حس یه جوجه رو داره که اینور اونور سرگردونه؛ حس کسی رو دارم که از نو متولد شدم و از طرفی حس سردرگمی و خب چجور بگم حس اینکه انگار اومدم که چیزهای جدید تجربه کنم و رشد کنم و با اتفاقات مهم زندگی روبرو بشم اما بی‌تجربه هم هستم و نگران ... چند سالی گذشت از اون شب‌ها اما هنوز اون حرفها و اون افکار رو با خودم مرور میکنم؛ الان چی ؟ الان چه حسی داری ؟ و خب من قبلا با قاطعیت جواب میدادم و میگفتم دیگه یه جوجه نیستم من یه پرنده جوان هستم که دیگه میتونه شوق پرواز داشته باشه به هر کجا که میخواد پر بکشه و همون لحظه بود که غمی میومد و سینه من رو میشکافت و بهم حالی میشد که نه هنوز زوده تو هنوز هم یه جوجه آسیب پذیر هستی.انقدر تغییرات زندگیم ناگهانی هست و باید خودم از خود قبلیم سریع دل بکنم دیگه از جواب این سوال عاجز هستم . آیا هنوز هم خودت رو یه جوجه میبینی ؟ یا انقدر گذشته که بتونی در جای درستش بگی من یه پرنده جوان هستم و به شوق پرواز دارم زندگی رو ادامه میدم ؟دیگه نمیدونم . شاید اصلا نخوام هیچوقت به این سوال جواب بدم شاید دیگه همیشه خودمو همون جوجه کوچیک بدونم کسی که فقط یاد میگیره و تجربه میکنه و دووم میاره ... / یادداشت ۲۶ مرداد

الان که به خودم رجوع میکنم یه چیزیو فهمیدم . اونم این که شریکم، پارتنرم دوست دخترم یا هرچی که اسمش هست باید کسی باشه که بتونم ازش چیزی یاد بگیرم. پای صحبت و تجربیاتش بشینم و ازش استفاده کنم .چیزهایی که تو زندگی فرصت نشد دنبالشون برم و یادشون بگیرم رو از اون آدم یاد بگیرم و حتی بهتر بگم از هم دیگه چیز یاد بگیریم ...

از بس وقتمو پای کتاب گذروندم نفهمیدم کی امروز تموم شد گذر زمانو نفهمیدم !

photo content

photo content

قسم به بوی طراوت خاک و چوب سوخته میون هوای مه آلود جنگل ....

من خود بر حسب تمایل طبیعی طالب دانشم؛ تشنه معرفتم و بخوبی می‌دانم بیتابی و اشتیاق برای بیشتر دانستن چیست و با هر گامی که به پیش برداشته می‌شود، چه خرسندی و رضایتی بدست می‌آید. /از یاددشت های کانت

Нехай думка, як той ворон, Літає та кряче, А серденько соловейком Щебече та плаче... بگذار فکر، مانند آن کلاغ، پرواز کند و قارقار زند، و دلِ کوچک مثل بلبل، نجوا کند و گریه کند... قسمتی از متن آهنگ که شعری از تاراس شوچنکو، شاعر اوکراینی هست #Atmospheric_Black #Pagan_Black_Metal #Black_Metal #Melancholic 🇺🇦

#هنر_من 🎨🖊️
#هنر_من 🎨🖊️

در مسیر برگشت

✨
+1

خواب دیدم تو یه انجمنی نشستم و راجع به فلسفه صحبت میکنن. استادی که اونجا بود فهمید من تازه وارد هستم و ازم خواست جلوی همه بگم چرا اومدم اینجا بعد که گفتم یکمی فلسفه بلدم و اومدم اینجا چیزای بیشتر یاد بگیرم با صدای بلند گفت آهااااا یعنی از روی کتاب خود فلاسفه هم چیزی خوندیی ؟ بعد گفتم نه خب فقط از روی تاریخ فلسفه میشناسمشون و کتب مفسرهایی که اون فیلسوف رو تحلیل و تفسیر کردن و خب هنوز فرصت نکردم قلم خود اون فیلسوف ها رو بدون واسطه بخونم. بعدش با همون صدای بلند و ترسناکش به من تو جمع اشاره کرد و جلوی همه گفت تو چطور میگی فلسفه بلدی و هنوز کتاب درست حسابی نخوندیی ؟ خواستم از خودم دفاع کنم دیدم شروع به تخریبم کرد و اجازه نداد حرف بزنم حتی :)))))))))))))

چه کنیم که زندگی تازه از ۱۱ شب به بعد شروع میشه

به روزهایی نزدیک میشم که اون حوصله ای که واسه پیاده روی های طولانی و عکاسی داشتم کم کم داره برمیگرده و دوست دارم تو ساعات مختلف از روز برگردم به اونجایی که همیشه دوستش داشتم و حالمو بهتر میکنه، یعنی شمال تهران ‌... 📸

می خواستم به سربازها بگویم نامه ی معشوقه هایشان را اگر بلند بلند بخوانند جنگ تمام می شود... #مبین_اعرابی