en
Feedback
در سایه‌ سَرو

در سایه‌ سَرو

Open in Telegram

احساسات تنازعی… t.me/HidenChat_Bot?start=7798825711

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
312
Subscribers
No data24 hours
+117 days
+5730 days
Posts Archive
از بی‌خاطره‌گی من هم در «گندمین» بخوانید.
+1
از بی‌خاطره‌گی من هم در «گندمین» بخوانید.

وقتی این نوشته را خواندم، اسم نویسنده‌اش بسیار برایم آشنا بود. من مدتی می‌شود یک فروشگاه بسیار کوچکِ آنلاین درست کرده‌ام. زیورآلات نقره، انتیک، لاجورد و… می‌فروشم. شاید فکر کنید بسیار بیکارم که به این کار روی آورده‌ام؛ اما این‌طور نیست. این کار را برای این شروع کردم که خودم بتوانم خرج کتاب‌هایم را در بیاورم. ما پول‌دار نیستیم، اما فقیر هم نیستیم ولی به گفته‌ی این خانم نویسنده: زیر سایه‌ی سنگین… مجبور شده‌ام ساعتی را که می‌توانم جلوی آفتاب لم بدهم را برای فروشندگی صرف کنم. از طریق این کار آنلاین فروش چندانی نداشتم اما بد نبود. توانستم از پولی که پیدا کردم چند جلد کتاب قطور بخرم. ولی اصل مطلب اینکه این خانم که از سایه‌ی سنگین می‌نویسد از فروشگاه من چندتا زیورِ نقره و لاجورد خواست که -برای من البته- پولش گران بود. چون برایم قبل از درست کردن این زیورآلات پول نفرستاده بود، من از پول شخصی و کم خودم این زیورآلات نقره و لاجورد را درست کردم؛ اما حالا که ماه‌ها از آن اتفاق می‌گذرد هنوز آن زیورآلات پیشم مانده اند و کسی برشان نداشته است. این را ننوشتم که بگویم من خیلی مظلومم. این‌ها جز حقیقت نیستند. من از همین خانم ضرر زیادی کردم و باعث شد که دیگر به آن کارم علاقه نداشته باشم. می‌خواهم بگویم که بعضی از همین‌هایی که از هم‌دردی با دختران زیر سایه‌ی حکومت سرکوب‌گر می‌نویسند، هیچ تصوری ندارند که یک دختر در افغانستان چرا به کار آنلاین رو می‌آورد درحالی‌که می‌تواند همان زمان را صرف قهوه نوشیدن و موسیقی شنیدن کند. پ.ن: راستش را بخواهید دوست نداشتم این را بنویسم اما جداً این نوشته یاد خاطره بدی را در من زنده کرد.

~

Repost from N/a
https://gandomin.com/4658/ فصل‌نامهٔ گندمین در نخستین شمارهٔ خود، هفتاد خاطره از لحظه‌های مکتب دختران در افغانستان را ثبت کرده است؛ خاطراتی که نوشتن‌شان برای شماری اشک خوشحالی و برای برخی اشک ناراحتی به همراه داشت و یادآور ناتمام ماندن فصل رشد، بالنده‌گی و آگاهی بود. این هفتاد خاطره متعلق به یک نسل، یک دوره و یا منطقه‌ای خاص نیست؛ بلکه این فصل‌نامه، پیوند نسل‌ها و جغرافیای افغانستان است؛ از نسل دهه‌های ۳۰ و ۴۰ که راه مکتب را باز کردند تا نسل امروزی که در سال ۱۴۰۴ خورشیدی، با ممانعت‌ها، مکتب را پشت صفحات کمپیوتر و دنیای مجازی تعقیب می‌کنند. ناگفته نماند که ما این خاطرات را بدون صنف‌بندی و درجه‌بندی از نگاه قوت قلم و پخته‌گی، و تنها به‌منظور حمایت از قلم، صدا و خاطره‌های دختران و زنان، به نشر رسانده‌ایم.

سلام حوریا! ما همدیگر را نمی‌شناسیم و چند ماهی میشود که در کانالت جاین هستم و بسیار دوستش دارم، مخصوصاً نامه‌هایی که می‌نویسی. (شاید چون نامه را خودم دوست دارم و یک اصالت خاصی دارد بنظرم) نمی‌دانم دقیقاً چند سالت است اما مطمئن هستم کمتر از بیست یا هژده باشی. هم‌سن تو خواهرزاده‌ای دارم اما او شبیه تو نیست. وقتی حرف‌هایت را در کانالت می‌خوانم، در‌ می‌یابم که بیش از حد حساس و نکته سنج هستی و هر چیزی برایت اهمیت دارد حتا اگر برایت ربطی نداشته باشد. چند برابر از سن‌ات بزرگ شده‌یی و در قلب کوچکت می‌توانی غمِ همه عالم را جا بدهی. دلم می‌خواست خواهرزاده‌ام شبیه تو باشد اما او بی‌تفاوت و خودخواه بزرگ شده و این عادت‌اش است ولی به هر حالش دوستش دارم. واقعاً گاهی دلم می‌خواهد طوری که خواهرزاده‌ام را نوازش می‌کنم، تو را هم نوازش کنم و بگویم: « اینقدر غصه نخور، همه چیز خوب می‌شود اگر نشود باید قلب مهربانت را خوب نگه‌بداری چون هنوز شروع زندگی تو است و یک مسیر طولانی در پیش داری و مقدار زیاد از قوی بودنت را برای بعدها بگذاری.» شاید حرف‌هایم عجیب بنظر برسد ولی دوست داشتم بگویم و باید؛ که گفتم. می‌دانم دست خودت نیست و این چیزی است که هستی و همین تو را برایم بی هیچ دلیلی ارزشمند کرده. نمی‌دانم این حسی که نسبت برت دارم از کجا آمده. خوب حوریای عزیز، از دور نوازشت میکنم، مواظب خودت باش.

Repost from N/a
"برای آزادی" https://t.me/addlist/L5Dz5oYOLpJlMTY1 این فولدر چی چیزی رامیتواند تغیر دهد ؟ چی تاثیری دارد برای انسان های زیر سلطه ی استبداد؟ چه راهی میتواند برای ازادی باز کند، یا حد اقل نشان دهد؟ متوجه شدید چقدر استبداد خطرناک است، که نه تنها درس و دانش و کتاب را ممنوع می‌کند، نه تنها دروازه های مکاتب و دانشگاه ها را می‌بندد و دهان‌ها را خاموش میکند، بلکه اذهان عامه را هم خاموش، و امید و آرزوها را کوچک کرده. آن‌قدر کوچک که "ازادی" حق انسانی مان خلاصه می‌شود به یک لینک تلگرامی. این را از روی تمسخر نمی‌گویم. در دل این کار غم بزرگیست. غم نسلی که آن‌قدر از میدان زندگی واقعی پس زده شده که برای پیدا کردن چند صدای همفکر، مجبور است در گوشه‌ی اینترنت پناه بگیرد و اسمش را بگذارد برای آزادی.

أنا لحبیبی | فیروز.m4a2.82 MB

موسیقی سریال «بازی تخت و تاج.»

4_5953977870974977105.mp34.98 MB

برای بربین عزیزم بربین این روزها مدام شوق نوشتن نامه دارم؛ مدام می‌خواهم بنویسم از هر آن‌چه مارا در این چارچوب اسیر کرده است. اما سوال اینجاست که آیا نوشتن کافی‌ست؟ فکر می‌کنم بله. نوشتن کافی‌ست برای قابل تحمل‌ کردن زندگی و زنجیر‌هایش. ح می‌گوید زندگی غم‌انگیز نیست. او سیزیف‌وار زندگی می‌کند و من از اینکه او مخالف عقیده‌‌ی من زندگی می‌کند خوشحالم؛ -اگرچه مدت‌هاست که یالوم اندیشه‌هایم را سست کرده‌است-. اما چرا بربین. زندگی غمگین‌کننده است. قبل از نوشتن این نامه، کتاب «روان درمانی اگزیستانسیال» و بخش انکار مرگ را می‌خواندم. درمورد مرگ می‌خوانم و به ده‌ها دختری می‌اندیشم که بدون دیدن و زندگی کردن می‌میرند. به پسرانی فکر می‌کنم ذهن‌شان را پُر کرده‌اند از اندیشه‌ی جنگ و کشتار. به مردان سیاست می‌اندیشم که با کشتن، خودنمایی می‌کنند.‌ به زنان می‌اندیشم بربین. به جنگ، جنگ‌های جهانی، زنانی که می‌نویسند و به زنانی که با عشق انقلاب می‌کنند… یاد آن بخشی از کتاب «کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم» از اسلاونکا دراکولیچ می‌افتم. «بر سر خاکش ایستاده‌ام، فقط آرزو می‌کنم به خاطر اوهم که شده، دنیای پس از مرگ وجود داشته باشد.» خواهرم می‌گوید که روحم لطیف است و نباید اخبار را دنبال کنم. مدتی می‌شود خبرها را دنبال نمی‌کنم بربینم. اما این غم به اخبار ربطی ندارد. هزار و یک زن درون سینه‌ام عاشق می‌شوند و درون سینه‌ام تیرباران می‌شوند… شعر می‌شنوم و نعناع‌هایم جوانه زده‌اند. کاش می‌توانستم خورشید را در بالکن‌مان ساکن کنم. کاش نور آفتاب همیشه روی گل‌هایم بتابد تا شکوفه‌هایشان بسته نشوند. اما نمی‌شود بربین. الیاس علوی می‌گوید: در همین لحظه که من و تو عرق عیشیم دریاها حرکت می‌کنند کوه‌ها حرکت می‌کنند از مرزی می‌گذرند و وارد مرز دیگری می‌شوند. می‌نویسم بربین. می‌نویسم اگر چشم‌هایم امان بدهد… زندگی یک مربع توخالی‌ست بربین. زندگی غمگینم می‌کند. ۱۹ جون-۲۰۲۶ ۱۲:۰۰ نیمه شب

Repost from N/a
« برای آزادی» یک کانال‌های «برای آزادی» را مرتب می‌خوانم. آنچه آشکار است این است که نوشتن، سخن گفتن و حضور در عرصه‌ی عمومی برای زنان و بسیاری از اقلیت‌ها و دیگراندیشان در افغانستان با محدودیت‌های شدید مواجه است. اما در همین بزنگاه هر متن کوتاه، هر روایت شخصی و هر کلمه‌ای که در کانال‌هایی «برای آزادی» منتشر می‌شود، معنایی فراتر از یک یادداشت روزانه پیدا می‌کند. این نوشته‌ها صرفاً ثبت تجربه‌های فردی نیستند. اعلام حضور کسانی‌اند که نظم مسلط تلاش کرده است آنان را به سکوت و ناپیدایی محکوم کند. اگر از منظر ژاک رانسیر به این پدیده بنگریم، سیاست دقیقاً در همین لحظه متولد می‌شود؛ زمانی که کسانی که «بی‌سهم» و «بدون حق» انگاشته شده‌اند، حق سخن گفتن خود را به رسمیت می‌شناسند و بر برابری بنیادی خویش پای می‌فشارند. نظم مسلط ممکن است زنان و اقلیت‌ها را از آموزش، کار، حضور اجتماعی و حتی نوشتن محروم کند، اما همین که زنی می‌نویسد، تجربه‌اش را روایت می‌کند و مخاطبی را خطاب قرار می‌دهد، تقسیم تحمیلی از سوی حکومت، میان «کسانی که حق سخن دارند» و «کسانی که باید خاموش بمانند» را مختل می‌کند. در این معنا، نوشتن به امر سیاسی بدل می‌شود. از سوی دیگر، این نوشته‌ها را می‌توان در پرتو مفهوم «فروسیاست» نیز فهمید. فروسیاست مقاومت‌هایی آرام، روزمره و گاه پنهان است که در زیر سطح آشکار قدرت جریان دارند. دختران نویسنده نه از جایگاه قدرت رسمی، بلکه از دل زیست روزانه و در فضاهای محدود و ناامن، امکان دیگری از بودن را خلق می‌کنند. آن‌ها حافظهٔ جمعی را زنده نگه می‌دارند، رنج‌ها را به فراموشی نمی‌سپارند و به یکدیگر یادآوری می‌کنند که سکوت، سرنوشت محتوم نیست. ارزش این کنش دقیقاً در همین جا نهفته است: نوشتن دفاع از انسانیت، حفظ کرامت و مقاومت در برابر حذف است. هر روایت، شهادتی است بر این که زنان افغانستان هنوز حاضرند، هنوز می‌اندیشند، هنوز احساس می‌کنند و هنوز حق دارند جهان را از منظر خود توصیف کنند. کانال‌های «برای آزادی» نشان می‌دهند که حتی در تاریک‌ترین شرایط نیز میل به آزادی، برابری و دیده‌شدن خاموش نمی‌شود. دو اما اهمیت این نوشتن‌ها فقط در شکستن سکوت و ثبت رنج خلاصه نمی‌شود. آنچه از دل این روایت‌ها زاده می‌شود، شکل‌گیری نوعی «فرهنگ تاب‌آوری»، «فرهنگ مقاومت» و «سنت اعتراض» بومی است. سنتی که به نسل‌های بعدی می‌آموزد چگونه در دل محدودیت، کرامت انسانی خود را حفظ کنند؛ چگونه حقیقت را روایت کنند و چگونه در برابر حذف شدن ایستادگی کنند. مقاومت، پیش از آنکه در خیابان و سازمان‌های رسمی ظاهر شود، در زبان، حافظه و روایت شکل می‌گیرد. آگاهی جمعی نخستین دستاورد است. زنانی که تجربه‌های خود را می‌نویسند و می‌خوانند، درمی‌یابند که رنج آنان فردی و جدا از یکدیگر نیست، بلکه بخشی از تجربه‌ای مشترک و ساختاری است. این «آگاهی»، امکان فریب و معامله بر سر حقوق مردم را دشوارتر می‌کند. دیگر به آسانی نمی‌توان حقوق زنان و شهروندان را در پشت درهای بسته و به نام مصلحت‌های سیاسی، قومی یا پروژه‌های سازمانی معامله کرد؛ زیرا مردمی که روایت می‌کنند و روایت‌های یکدیگر را می‌خوانند، از وضعیت خود آگاه‌اند و نسبت به آن حساسیت و حافظهٔ تاریخی پیدا کرده‌اند. در گام دوم، از دل این آگاهی، همبستگی و اعتماد شکل می‌گیرد؛ نوعی پیوند میان‌نسلی میان کسانی که روایت می‌کنند و کسانی که روایت‌ها را به ارث می‌برند. این اعتماد اجتماعی سرمایه‌ای گران‌بهاست. نسلی که داستان‌های مقاومت را می‌شنود، خود را تنها نمی‌بیند و درمی‌یابد که پیش از او نیز کسانی ایستاده‌اند، سخن گفته‌اند و هزینه پرداخته‌اند. اما این مسیر باید گام دیگری نیز بردارد. آگاهی و همبستگی، اگرچه ضروری‌اند، کافی نیستند. این مجموعه‌های پراکندهٔ روایت‌گران، برای اثرگذاری پایدارتر، نیازمند اشکالی از سازماندهی‌اند. سازماندهی‌ای که الزاماً به معنای ساختارهای سلسله‌مراتبی و رسمی نیست، بلکه به معنای ایجاد شبکه‌های اعتماد، مشارکت افقی، هماهنگی، یادگیری متقابل و برنامه‌ریزی جمعی است. تنها از خلال چنین سازمان‌یافتگی‌ای است که حافظه به نیرو، همبستگی به قدرت اجتماعی و اعتراض به ظرفیت تغییر تبدیل می‌شود. شاید بتوان گفت که ارزش واقعی این فضاها در همین است: آنان نه فقط امکان سخن گفتن را حفظ می‌کنند، بلکه زیرساخت‌های اخلاقی و اجتماعی آینده‌ای متفاوت یا یک یوتوپیای جدید را می‌سازند. آینده‌ای که در آن شهروندان آگاه‌ترند، اعتماد بیشتری به یکدیگر دارند، زندگی انسانی تر است، سنت اعتراض را به عنوان بخشی از زندگی دموکراتیک به رسمیت می‌شناسند و کمتر اجازه می‌دهند نخبگان سیاسی، قومی یا وابسته به ساختارهای کمک‌رسانی، به نام مردم و بدون حضور و رضایت آنان، بر سر حقوق و سرنوشتشان تصمیم بگیرند. این روایت‌های کوچک، در حقیقت، تمرین‌های روزمره‌ی آزادی‌اند.

موسیقی فیلم « در حال و هوای عشق».

🍪
+1
🍪

Repost from N/a
سلام دوستان دخترانی که در افغانستان، با دل پر از امید برای کانکور آماده می‌شدید و رویای پوهنتون را در سر داشتید؛ اما با آمدن طالبان فرصتِ تحصیل را از شما گرفتند، روزنامه‌ی هشت صبح می‌خواهد گزارشی آماده کند و اگر دوست داشتید روایت تان نوشته یا شنیده شود برایم پیام بگذارین. ممنونِ تان ✨️🌱 به این آی‌دی👈 @zaino82ha

file_37339683.14 MB

چشم‌ها…
+2
چشم‌ها…

البته منکر نمی‌شوم که امروز در نسل جدید افغانستان زبان فارسی کم‌کم تحت تاثیر زبان انگلیسی و پشتو قرار گرفته. اما امیدوار و بسیار امیدوارم که فارسی برای نسل بعد همچنان شکر بماند!

امروز در صنف درمورد ریشه زبان فارسی دری صحبت می‌کنیم. فقط می‌توانم بنویسم فارسی شکر است!

🪴
+6
🪴

🌲
+8
🌲