سرابْ
Open in Telegram
ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مرهای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
254
Subscribers
+124 hours
+27 days
+1730 days
Posts Archive
254
چه بناهگاهِ خوبیست اطاقکِ کوچکم. جایی که لحظاتی درون آن فرو پاشیده ام، لحظاتی دیگر اشک ریخته ام تهی شده ام به هیچ رسیده ام، ساعت ها به دیوار های سفیدش و عکسهای روی آن خیره مانده ام و از جهانِ ماورإ آن بریده ام. لحظاتی دیگر شاید چشم از خواب گشوده و روی میز کوچکم از صبحی که با بوی باران بیدار شدم نوشته ام.
و شبها هنگامی که نور ماه رقص برگ های درخت را روی دیوار اطاق به نمایش گذاشته است، سخت دلتنگِ کس و کسانی شده ام...
حالا که در حین نوشتن نگاهم به بیرونِ پنجره میافتد، پرندهای زیبا با نقش های سیاهُ سفید روی شاخهها و تاکِ انگور پرسه میزند، به این فکر میکنم که چقدر متعلق به این اطاقِ دنج هستم.!
254
سالِ قبل به برادر بزرگم که چند روزی ناخوش احوال بود گفته بودم که چهاش شده است، از او پرسیده بودم که چرا جدیداً با من حرف نمیزند و کم حوصله است. و در آخر گفته بودم که آیا کاری کرده ام و او با من قهر است؟.
برادرِ بزرگم گفته بود که فقط حوصله ندارد و این به این معنا نیست که با من قهر کرده.
دیروز همین صحنه دوباره تکرار شد.
برادرِ کوچکم وقتی در آشپزخانه داشتم همان طور چرت میزدم آمد کنارم و از من پرسید که این اواخر چهام شده است.
گفت که چرا صبح ها پرخاشگر شده ام و شام ها مثل زامبی ها راه میروم و به زور میشود چیزی را از من پرسید.
خیلی گفت. از کم حرفتر شدنم، از کم اشتها شدنم، از اینکه دیگر با او بحث های علمی نمیکنم. از اینکه چرا یک ماه شده که کتابِ بیچارگان را تمام نکرده ام.
و در آخر وقتی داشت مثل آدم های بزرگ« چون خودش هنوز پانزده سالگی اش را تمام نکرده » نصیحتم میکرد و به من میگفت که این قدر همه چیز را جدی نگیرم و غمِ دنیا را نخورم، یادم افتاد که روزی من هم به برادرِ بزرگم همین حرف ها را زده بودم.
و از او همین سوال ها را پرسیده بودم.
یادم آمد که آن روز ها چقدر حواسم به تک تکِ رفتار ها و نگاه های برادرم بود و متوجه بودم که یک چیزیاش شده است.
به این کوچکِ تقریباً پانزده ساله نگاه کردم و از اینکه حواسش به من است، از اینکه مرا زیر نظر دارد و برایش مهم است که ممکن چیزی روحاً ازیتم کند.
و از اینکه اینقدر دوستم دارد شدیداً احساس خوشبختی کردم.!
254
پارسال دلیل اینکه هربار بعد از تجربهی حس های ناگوار دلم میخواهد بخوابم را کشف کردم.
نگو در کودکی به معجزهی خواب باور داشتهام و آن باور هنوز هم در بخشی از وجودم مانده است.
254
یکبار وقتی کوچک بودم عینکم شکست،
رفتم خوابیدم وقتی بیدار شدم پدرم درستش کرده بود...
و من حتا هنوزهم وقتی از چیزی نا امید می شوم یا خیلی دلم می گیرد، می روم میخوابم...
خدا کنـد وقتی بیدار شدم همه چیز درست شده باشد...!
254
این ملت، این کشور و این خطِ مرز های پیچو تاب خورده چه ریشهای میتواند در قلبِ من داشته باشد.؟
به علاقه ام نسبت به وطنم فکر میکنم و اینکه چه دفعاتی و تحت چه عنوان هایی از جملهی« وطن دوست» استفاده کرده ام.
ساده و بی آلایش عشقی ملایم از این سرزمین بر دل دارم. از چَوکِ اسپهای نابود شده اش، از پارک ها و مکتب های بسته اش، از روضه شریف اش که سالهاست از چند قدمیاش میگذرم و از دور به شکوهِ گنبد های فیروزهای اش چشم میدوزم، از کفتر های سفید و لاله های سرخش.
و شاید از بُت بامیان ها، بالاحصار ها، دارلامان ها و باغ بابر های ندیده اش...
و از تمام داشته و نداشتهای این مادرِ خاک مَلَک شده عشق و دلبستگیای عمیق در رگهای قلبم جاریست.
254
من میگویم خوبم، اما تو باور نکن
من میگویم قهر نیستم، اما تو باور نکن
من میگویم چیزی نیست، اما تو باور نکن
من میگویم مشکلی نیست، اما تو باور نکن
من میگویم مهم نیست، من میگویم فرق نمیکند، من میگویم...
من حتا میگویم برو، اما تو باور نکن که رفتنت را میخواهم...
تو باور نکن که من سنگ دلم...
254
گفت؛ و تو ادامه خواهی داشت، حتا در یادداشت هایی که لابلای ورق کتابها میگذاری...
- یا در رویایِ یک کتابخانه
254
دوباره در بیوگرافیام نوشتم ؛ و ادامـه دارد...
جملهای که سالهاست میشناسمش، دو سال تمام است که در بیوگرافی تلگرامم مانده.
شاید دوباره به ادامه داشتن ادامه بدهم...!
254
هژده دقیقه پیش وقتی سرِ دسترخوان به پدرم گفتم که در همین دقیقه سال تحویل میشود و همه با هم دعا کردیم، وقتی پدرم بلند بلند دعا میکرد. برای خوبیتِ حال مردم کشورمان، برای خوبیتِ حال خانوادهی مان و برای شادی هرچی بیشتر آدمی.
نمیدانم چرا بغضم گرفته بود. نمیدانم چرا میخواستم سر بر زانوی پدرم بگذارم و بگِریم.
به این فکر میکردم که آیا سالِ قبل نیز چنین دعایی کرده بودیم.؟
و اگر کرده بودیم چرا هرگز برآورده نشد.؟!
و حالا که از پنجره جرقه های بزرگ و رنگارنگ آتش بازی را تماشا میکنم، باز هم بغض گلویم را میفشرد.
باز هم دلم میخواهد کسی بغلم کند و کنارش زار بزنم.
254
نمیدانم این ترسِ از صدای شلیک چرا در من اینقدر شدید است.
هرچی تلاش میکنم بهیاد بسپارم که اینها برای شادیست، باز که صداها را میشنوم نفرتم میگیرد، ترسم میگیرد و در آخر حتا غمم میگیرد...
