سرابْ
Open in Telegram
ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مرهای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
254
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+2030 days
Loading data
Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
October '26Oct '26
October '26
+22
in 6 channels
September '26
+48
in 2 channels
Get PRO
August '260
in 4 channels
Get PRO
July '26
+198
in 2 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 22 October | 0 | |||
| 21 October | 0 | |||
| 20 October | +1 | |||
| 19 October | +3 | |||
| 18 October | 0 | |||
| 17 October | 0 | |||
| 16 October | 0 | |||
| 15 October | 0 | |||
| 14 October | +1 | |||
| 13 October | 0 | |||
| 12 October | +1 | |||
| 11 October | +2 | |||
| 10 October | +4 | |||
| 09 October | 0 | |||
| 08 October | +1 | |||
| 07 October | +1 | |||
| 06 October | +2 | |||
| 05 October | +1 | |||
| 04 October | +1 | |||
| 03 October | +1 | |||
| 02 October | 0 | |||
| 01 October | +3 |
Channel Posts
| 2 | یک جایِ خوب. | 43 |
| 3 | https://t.me/StillNotLikeBefore | 44 |
| 4 | تو بازِ سدره نشینی، فلک نشیمن تُست
چرا چو بوف کنی آشیان به ویرانه...
این شعر بسیار برایم ارزش دارد.
چرا؟ ؛یکوقتی کتاب بوفکور را از کتابخانه گرفته بودم. کسی در صفحهٔ اول کتاب این شعر را نوشته بود.
و از آنجایی که خطِ این بزرگوار ازمنهم بدتر پیچیده بود، به بسیار سختی توانسته بودم کلماتش را کشف کنم و بخوانماش. | 64 |
| 5 | مرگ قسطی
نویسنده: لویی فردینان سلین
ترجمه: مهدی سحابی
این کتاب زندگی است.
نمیخواهم با گفتن این حرف در بارهاش اغراق کرده باشم اما این کتاب واقعن زندگی است.
همیشه اولین اثری که از یک نویسنده میخوانم به یک قسمی متفاوت از آثاری که بعدن از او میخوانم مرا برمیانگیزد. و این باعث میشود که همان حسوحال تا بعدها با شنیدن اسم نویسنده در من زنده شود.
سلینِ عزیز تا صفحههای ۶۰ کتاب، آدم را در چرخفلک مینشاند. چنان میچرخاند و سرگردان میکند که آدم نمیتوانم رویا را از واقعیت، خواب را از بیداری و گذشته را از حالو آینده تشخیص بدهد.
تا که به این صفحهها برسم، داستان در نظرم بسیار گنگ و بی سروته میآمد. و اگر توصیهٔ دو آدمِ بسیار کتابخوان نبود حتمن از خیر خواندنش میگذشتم «اینجا حق دارید فکر کنید که چهتنبلی هستم، چون واقعن هستم»
بعدن، به یک قسمتهایی که رسیدم کمکم نثر و زبان تندِ سلین خوشمآمد. خوشم که نه، عاشقش شدم. «نه که خودم هم بد زبان استم، شاید به همین خاطر». به هر حال، این آمیختهگیای که در کلمات کتاب است، اینکه درد و آشفتگیِ زندگی را به شکل طنز بیان میکند، و اینکه به خواننده اجازه میدهد هم بخندد و هم فحش بدهد، چیزهایی بود که باعث شد مثل کنه بچسپم به کتاب و بخوانماش. بعدتر از آن، عصارههای نابتری در میان این زبانِ آتشین و طنزسیاه پیدا میشود که ارزش کتاب را بیشتر و بیشتر میکند.
در مورد داستان و موضوع کتاب نمیخواهم چیزی بنویسم. بروید بخوانید «البته فکر کنم کمترکسی باشد که مثل من هنوز این شاهکار را نخوانده باشد»
این قسمت و حسی که در پی دارد بسیار آشنا بود.
... همهشان، دیگر نمیبینیشان... دارند رد میشوند و میروند... توی خواب و رؤیایت با بقیه... با هماند... بزودی تمام میشوند... غمانگیزست واقعاً... نفرتانگیز! آدمهای بیگناهی که از جلوی ویترینها رد میشدند... یکدفعه بیاختیار دلم میخواست کار عجیبی بکنم... تن خودم از وحشت به لرزه میافتاد از اینکه بالاخره بدوم و بپرم سرشان... جلویشان وایستم... که حرکت نکنند... یخهکشان را بگیرم... فکر احمقانهای بود البته... اما... نگهشان دارم... که دیگر از جا جمع نخورند... همانجا، دیگر ثابت بمانند... بیحرکت، همیشه... دیگر نبینی که میروند و پیدایشان نمیشود.
| 71 |
| 6 | من: از تو کرده فلانی مره دوستداره. بیشتر دوست داره.
خواهرم: فلانیره بگو بیایه دو روز همراهت زندگی کنه که از بدِ کردگیش پشیمان میشه یا نی. | 75 |
| 7 | No text... | 158 |
| 8 | No text... | 1 |
| 9 | آسمانِ روز. | 3 |
| 10 | Voice message | 15 |
| 11 | Voice message | 1 |
| 12 | یک نفر از جوانانِ عصر حاضر را بردند به زمانِ زندگی مولانا، دم دروازهاش گذاشتند.
زن مولانا از مولانا پرسید؛ این دیگر کیست یا مولانا؟ این جوانک، وین چهوضع جامهاش تنکردن است. تو گویی آدم شبحی بیند سرگردان و عجیب.
مولانا آمد از جوانِ عصر حاضر پرسید؛ تو کهای جوان؟ وینجا چهمیکنی؟
جوانِ عصر حاضر گفت؛ مچم!
زن مولانا گفت؛ یا مولانا، این زبان ما نفهمد.
مولانا به فکر فرو رفت و گفت؛ خیر. او زبان ما بفهمد، جوانکِ تنبل همیخواهد بگوید؛ «من چه میدانم». منتهی تنبلی و سهلطلبی بر او چیره گشته است، پس میم را از«من» چ را از«چه» و میمی دیگر را از«میدانم» برگرفته است و میگوید؛ «مچم». | 149 |
| 13 | یک نفر از جوانانِ عصر حاظر را بردند به زمانِ زندگی مولانا، دم دروازهاش گذاشتند.
زن مولانا از مولانا پرسید؛ این دیگر کیست یا مولانا؟ این جوانک، وین چهوضع جامهاش تنکردن است. تو گویی آدم شبحی بیند سرگردان و عجیب.
مولانا آمد از جوانِ عصر حاظر پرسید؛ تو کهای جوان؟ وینجا چهمیکنی؟
جوانِ عصر حاظر گفت؛ مچم!
زن مولانا گفت؛ یا مولانا، این زبان ما نفهمد.
مولانا به فکر فرو رفت و گفت؛ خیر. او زبان ما بفهمد، جوانکِ تنبل همیخواهد بگوید؛ «من چه میدانم». منتهی تنبلی و سهلطلبی بر او چیره گشته است، پس میم را از«من» چ را از«چه» و میمی دیگر را از«میدانم» برگرفته است و میگوید؛ «مچم». | 1 |
| 14 | یک نفر از جوانانِ عصر حاظر را بردند به زمانِ مولانا، دم دروازهاش گذاشتند.
زن مولانا از مولانا پرسید؛ این دیگر کیست یا مولانا؟ این جوانک، وین چهوضع جامهاش تنکردن است. تو گویی آدم شبحی بیند سرگردان و عجیب.
مولانا آمد از جوانِ عصر حاظر پرسید؛ تو کهای جوان؟ وینجا چهمیکنی؟
جوانِ عصر حاظر گفت؛ مچم!
زن مولانا گفت؛ یا مولانا، این زبان ما نفهمد.
مولانا به فکر فرو رفت و گفت؛ خیر. او زبان ما بفهمد، جوانکِ تنبل همیخواهد بگوید؛ «من چه میدانم». منتهی تنبلی و سهلطلبی بر او چیره گشته است، پس میم را از«من» چ را از«چه» و میمی دیگر را از«میدانم» برگرفته است و میگوید «مچم». | 11 |
| 15 | پاییز میرسد که مرا مبتلا کند.
مبلا به چی؟
؛ آنفلوانزا، ریزش، سرماخوردگی، خشکی جلد، ریزش مو، گلو درد، سرماخوردگی، سرماخوردگی، سرماخوردگی... | 119 |
| 16 | مادر میگوید «آدم در جوانی چالهچقریِ زندگی را نمیفهمد». | 113 |
| 17 | مادرم را در قالب یک دختر جوان میبینم.
دختری با موهای خرمایی براق و چشمان سبزی که آنسوی مژههای بلندش برق میزنند.
چادرِ گلدوزیاش را یکطرفه روی سرش انداخته. وقتی راه میرود زنگولههای کفشش شرنگشرنگ میکند و دامنِ پرچینش نمایشی دارد. این دختر به پیچهاش چه پینگهای رنگوارنگی زده، چقدر به بلندی چوتیهای چندینتاییاش مینازد...
مادر نیز مثل من، رنگ سبز را دوست دارد. «به گفتهٔ یک نفر که شاید چون رنگ چشمهایمان سبز است».
مادرم، مادرم در نوجوانی اسبی داشته و بعدازظهر ها اسبسواری میکرده. او را در لحظهای میبینم که «به گفتهٔ خودش» چادرش را از سرش برداشته و روی کرهاسبش میاندازد، بعد سوارش میشود و میتازد. از سربالاییهای دهکده بالا میرود و با هربار پایکوبیدنِ اسب، موهایش در باد میرقصند.
حسرت در دلم تار میدواند. یکلحظه آرزو میکنم کاش در روزگار نوجوانی مادرم میزیستم. کاش یکی از دوستانش بودم، کاش یکی از خواهران کوچکش بودم. حاظر بودم شلهاش شوم و گاهی خودم را به پایش میانداختم تا مرا هم با خودش ببرد اسبسواری.
دوست داشتم در آن روزگار که شبهای عید، مردم در لگن خینه تر میکردهاند و دستوپایشان را تا مچ در خینه غرق میکردند میزیستم. در آن روزگارانی که زندگی رنگانهتر بوده... | 115 |
| 18 | اگر شاعر میبودیم، از اینی میتوانست یک شعر خلق شوه. | 21 |
| 19 | اینجا که تو جاگَه انداختهای جانِ من است. | 106 |
| 20 | «شاید انسان بیشتر از معشوق بودن خواهان درک شدن باشد.»
میلان کوندرا-بار هستی | 106 |
