en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

سرابْ

سرابْ

Open in Telegram

ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مره‌ای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
255
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+1630 days
Posts Archive
به مهمانیَ انگورهای نرسیده.!
به مهمانیَ انگورهای نرسیده.!

. تا چند به هر مرده و بیمار بگریم وقت است به خود گریم و بسیار بگریم بیدل_

دست‌و صورتم را شستم- نفسی تازه کردم- . یک کفِ دو دست هم برای گلِ تازه روییده در گلدان آب پاشیدم. هردو نفسی تازه کردیم.!

خطاب به کسانی که راجع به قربانی و گوشت خواری مشکل دارید و حرف از چشم های معصومِ گوسفند قربانی می‌زنید. گیاه خوارانِ عزیز، که نمی‌خواهید حیوانات بیچاره را بکشید و بخورید.! ؛ «داداش شما اگر علف هم بخورید در هر صورت یک موجودِ زنده ره باید پایانِ حیات بدهید.!» - به برگ های معصومِ نعنا هم نگاه کرده چطور دلتان می‌شود بخورید‌اش؟!!

غروب ها، دلم از دیوارها می‌گیرد، می‌خواهم به سرخیَ ابرها چنگ بزنم.

وان غروب...
وان غروب...

یک بزرگوار برایم فیلم انداخته بود، دارم برایِ غم انگیز بودنِ صحنه های جنگ اشک می‌ریزم؛ به این فکر می‌کنم که به آن بزرگوار گفته بودم فیلم های جنگی نیانداز!

گپ این‌که حتا اگر آرایشِ عزیز هم جبری می‌بود، آدم«زن» از آن متنفر می‌شد. چیزی که به وسیله‌ی جبر به انسان تحمیل می‌شود و او برای انجام آن مجبور است، حتا اگر زیبا و خوب باشد و مانند بسیار مسائل دیگر حتا اگر سعادتِ دنیا و آخرتِ آدمی را به دنبال داشته باشد، برای انجام آخرین کاری خواهد بود که انسان به آن تن می‌دهد. بشر به دنبال آزادیست حتا در چیز های خطرناک و به قیمتِ ترک آنهایی که زمانی خواستنی بوده یا راه رسیدن سعادت را برای او نشان داده است.

او که چهار سال دارد، خیلی اصرار داشت که به لب‌های کوچک‌اش رژ لب بزنم و بلاخره مجبور شدم این کار را بکنم. وقتی کارم تمام شد گفتم؛ یسنا تکان نخور، حرف هم نزن و تا وقتی ای د روی لبت است هیچ کاری نکو، که خراب میشه.! چند دقیقه همانطور ماند و واقعن هیچ کاری نکرد ولی بعدش با بی حوصلگی از روی چوکی پایین آمد و گفت؛ پاکش کو، دگه خوشش ندارم.!

Repost from ضمایم
شعر از عشقری صدا؛فرهاد دریا

عید سعید قربان بر همه‌ سبز دلان مبارک.!

چند مدت قبل یکی گفته بود «تو دگه بیش از حد مرد ستیز استی!» خیرست، میان این همه زن ستیز گاهی هم مرد ستیز پیدا شود.!

پیش آمده با دخترانی هم‌صحبت شده‌ام، یا گاهی در صفحات مجازی دیده ام که شعارشان «شبیه مرد بودن» است، و صراحتاً به این موضوع افتخار می‌کنند. چند مدت قبل که با یکی از دوستان صحبت می‌کردم، او میان سخنانش چندین بار به این مسئله که عادت هایش بیشتر شبیه مردان و پسرانه است تا دخترانه اشاره کرد. در آخر یک‌بار از او پرسیدم «منظورت از عادت های پسرانه چیست؟» و او به بعضی چیزهای دیگر اشاره کرد که بنظرم نیامد هیچ یک از آن عادت ها و خصوصیات مخصوص مرد باشد. مثلاً گفت «من فوتبال دوست دارم» و در ادامه نام چند تیمِ مشهور فوتبال را برد که من چیزی از آنها نمی‌دانستم. ولی آیا چه کسی گفته فوتبال را فقط باید مردان دوست داشته باشند؟. یا چه کسی گفته زن نمی‌تواند آهنگ های محلی «دمبوره» گوش بدهد، یا اینکه یک دختر آرزوی موتور راندن، یا درایوریَ یک موتر را داشته باشد، چه ربطی به مردانگی دارد. اینکه حالا می‌خواهم بگویم؛ هیچ عادت و خصوصیتی فقط مخصوص مرد بوده نمی‌تواند مگر «خشونت»، شاید به ظاهر تا حدی مرد ستیزانه به نظر برسد. هر یک از مردانی که در حالِ خواندن این متن هستند، اگر حتا یک‌بار در عمرِ خود چنان عصبانی شده باشند که بعداً از خودِ در آن لحظه‌ی شان وحشت کرده باشند، می‌فهمند منظورم دقیقاً چیست. از نظر من مرد هیچ چیزِ سرشتی‌ای ندارد، مگر مجموع پدیده هایی در تناقض با زیبایی از قبیل خشونت، خشم، ظلم، وحشی‌گری و هر آنچه که انسان را به نا انسانی وصل می‌کند. یک مرد؛ وحشی، ظالم، خشم‌گین، وحشتناک و خشن به دنیا می‌آید. و بعداً در مواجهه با دنیا و گذرِ زمان خصوصیت ها و احساساتِ دیگر را می‌یابد؛ زمانی که دیگر پسرِ یک زن است، برادرِ یک زن است، و در نهایت همسرِ یک زن است. مرد در مواجهه با دنیایی که در آن زن وجود دارد است که عشق را می‌شناسد، محبت را مزه مزه می‌کند و به معنای واقعی انسانیت پی می‌برد. مرد به وسیله‌ی از خویشتن‌گذریَ مادر، مهربانیَ خواهر، و عشق بی پایانِ همسر است که به خود زحمتِ انسان شدن را می‌دهد... اکنون با عرض پوزش از تمام مردانِ بزرگوار، می‌خواهم دوباره به این موضوع تأکید کنم که هیچ خصوصیت و عادتی مطلقاً مردانه نیست، مگر توحش. و هیچ زنی قرار نیست شبیه مرد باشد مگر اینکه اصل و بنیادِ وجودش را وارونه کند.

به نظر می‌رسد زیاده، نسبت به جامعه و آدم‌هایش خوشبین بوده‌ام. این اواخر کم‌کم آن‌رویِ آدمی برایم نمایان می‌شود.

عادت ، ناجوانمردانه ترین بیماری است زیرا هر بداقبالی را به ما می قبولاند ، هر دردی را و هر مرگی را در اثر عادت ، در کنار افرادِ نفرت انگیز زندگی می کنیم به تحمل زنجیرها رضا می‌دهیم بی عدالتی ها و رنج‌ها را تحمل می‌کنیم به درد ، به تنهائی و به همه چیز تسلیم می شویم عادت ، بی رحم ترین زهر زندگی ست زیرا آهسته وارد می شود ، در سکوت کم‌کم رشد می‌کند و از بی خبری ما سیراب می‌شود و وقتی کشف می کنیم که چطور مسمومِ آن شده ایم می بینیم که هر ذرهٔ بدنمان با آن عجین شده است می‌بینیم که هر حرکت ما تابع شرایط اوست و هیچ داروئی هم درمانش نمی‌کند یک مرد - اوریانا فالاچی

کتاب‌های خوب و خواندنی که امروز با خود آوردم.
کتاب‌های خوب و خواندنی که امروز با خود آوردم.

Repost from ضمایم
سراب رد پای تو داریوش

گاهی، نیمه شب‌ها که جسمِ بیگانه‌ام را با خود می‌کشانم و روی تُشَک می‌اندازم، تمام استخوان های بدنم انگار در جایی که باید نیستند و درد می‌کند. کمرم تیر می‌کشد، پاهایم گز‌گز می‌کنند و حس می‌کنم خون در رگ های نحیفِ بازوانم مرده‌اند. خوابم نمی‌بَرد، مغذم در سرم سنگین می‌شود طوری که حس می‌کنم برای گردنم زیاده از حد سنگین و تحمل ناپذیر است. پیشِ خودم دنبال دلیلی می‌گردم. فکر می‌کنم و فکر می‌کنم، ولی هیچ کوهی نکنده‌ام، کسی هم تا سرحد مرگ کتک‌ام نزده است، از روی هیچ سخره‌ای هم پرت نشده ام. پس این حجمِ خستگی از کجا می‌آید.؟ از چهار ساعت نشستن پای حدیث و خطبه خوانی های استادان مدرسه، یا برای پنج دقیقه راه رفتن تا رسیدن به آن، یا هم از اینکه دو ساعت برای پختن غذای شب در آشپزخانه روی پا می‌ایستم؟ بنظرم نمی‌رسد هیچ یک از این کارهای تکراری و ساده‌ای که در هر روز انجام می‌دهم بتواند چنین کوفتگیَ وحشتناکی را در وجودم به رخنه کردن بیاندازد. نفس هایم به‌زور راهشان را به قفسه‌ام می‌یابند و در همین حالات گاهی هم چیزی در سمتِ چپ سینه‌ام به درد می‌آید، فشرده می‌شود. و مایع گرمی از گوشه‌ی چشم‌هایم می لغزد و در موهای شقیقه‌ام گم‌ می‌شود. جازبه‌ی زمین را بیشتر از همیشه حس می‌کنم، یا شاید هم وزن خودم را. مثل آنکه ذوب شده ام و جز چند تکه استخوانِ شکسته که بر زمین چسپیده‌اند چیزی از من نمانده است. یادم می‌رود پاهایم را به چه شکلی گذاشته بودم، یادم می‌رود آیا دست هایم در کنار بدنم بودند یا باز، یادم می‌رود عینکم را درآورده بودم یا نه،... و این فراموشی کم‌کم به خوابی آشفته بدل می‌شود.

فوروارد- شاید برای دختران افغانستان کاری انجام داده نتوانم، ولی سوگند به قلم که به اندازه‌ی تمام‌شان و شاید بیش‌تر، غمگینم

غم‌انگیز و در عین حال خیلی وحشتناک نیست؟!