𝐧𝐚𝐢𝐯𝐞
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
550
Subscribers
No data24 hours
-4177 days
-61830 days
Posts Archive
550
بیا بهت یه چیزایی رو یادآوری کنم. نذار کاری کنن که فکر کنی کارای درستی که داری میکنی، اشتباهه. بلند بلند خندیدن، آزاد و رها بودن، خونه مجردی داشتن، میلِ به استقلال فردی، لاک قرمز، لاک سیاه، موی چتری، خیسشدن زیر بارون، پوششی که دوست داری داشته باشی، حرفزدن با خودت، رقصیدن، جیغزدن، دیوونهی یه هدفی بودن، دیوونهی زندگی کردن. اجازه نده کاری کنن فکر کنی تو مسیر اشتباهی عزیزم. یادت نره خودت کی بودی و کی میخوای بشی. هرکاری میخوای بکن، مهم نیست چی میشه و بابت زندهبودن روحت خجالت نکش. صدات رو پایین نیار، ذوقت رو قایم نکن، رویات رو لااقل خودت برای خودت کوچیک نکن. خودت بمون.
550
بچهها لینک ypt دوستم اگه خواستید بیایید کنارمون درس بخونید. خودمم اونجام اکثرا.🤝
https://link.yeolpumta.com/P3R5cGU9Z3JvdXBJbnZpdGUmaWQ9NzIzNzM4OQ==
550
وقتی فردا رسید، خودت رو بنداز وسط جمع کسایی که هنوز به صبحها باور دارن. کمکم خودتم باورت میشه.
550
Repost from N/a
من قبل از تو هم آدمِ غمگینی بودم، باید آدم دیگهای رو واسه غمگین کردن انتخاب میکردی.
550
Repost from N/a
اون منی که: پسر خوشگله صدات میکرد، عاشق صدات بود، کل آیندهاش رو با تو میدید، فکر میکرد برات مهمه، عکستو بغل میکرد میخوابید، همه عالمو خسته کرده بود انقدر از تو گفته بود، برات گریه میکرد، مواظبت بود، نگرانت بود، حواسش بود، گدایی توجه میکرد، ضعیف بود پیشت، التماس میکرد بمونی، ذوق میکرد با یه پیام خشک و خالیت، مراعاتت رو میکرد، به دوست کصکشت پیام میداد تا از حالت با خبر باشه، یک هفتهی مدام چک میکرد که آنلاین میشی یا نه، به دوست کصکشت با بغض زنگ زد، عاشق خانوادهات بود، دوستت داشت، عاشقت بود. این منِ احمق هم امشب مرد. اینم چالش کردم با دستای خودم. پیش خودت، چون قرار بود همیشه پیش هم باشید.
550
داشتیم نمایشنامهی جدید رو میخوندیم. برگشتم به استاد گفتم این شخصیت خیلی دوستداشتنیه. بهم گفت: نه، دوستداشتنی نیست. قابل فهمه، درکش میکنی. یکی از بچهها پرسید مگه فرق دارن؟ مگه هرکیو دوست داری متقابل درکش هم نمیکنی؟ استاد گفت نه. آدمهای دوستداشتنی رو راحتتر میشه مورد قضاوت قرار داد. این شخصیت قابلفهمه. وقتی یک نفر رو بفهمی، حتی اگر باهاش موافق نباشی، دیگه نمیتونی بهش برچسب بزنی. این شخصیت عمیقتر از اونیه که فقط دوستش داشته باشیم. چون حتی دارین بیاهمیتترین بخشهای وجودش رو میخونین، این حس براتون ایجاد شده.
550
دیدم عزیز چایی دم کرد، بابابزرگ هم داره میخنده با خودم گفتم پس فرصت خوبیه برای حرفی که نگه داشته بودم زمانِ مناسبش برسه. خیلی جدی گفتم اگه مردم جسدم رو در راه علم اهدا کنید. بابابزرگم به عزیز نگاه کرد و گفت نه انگار ما تو این خونه نباید بخندیم و زد ایراناینترنشنال نگاه کرد. وا:)
