en
Feedback
𝐧𝐚𝐢𝐯𝐞

𝐧𝐚𝐢𝐯𝐞

Open in Telegram

هنوز مطمئن نیستم. از زندگی، از خودم، از تو. از ما. اینجا "از من" می‌نویسم. _اینجام اگه دلت بود "از خودت" برام بنویسی. https://t.me/HarfChatBot?start=79de261b47f0

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
1 170
Subscribers
+1124 hours
+827 days
+25130 days
Posts Archive
بین من و تو یه دنیا فرقه. تو دلت برای ورژن عاشقت تنگ می‌شه و من دلم برای خودِ تو‌.

Repost from واگویه ›
آدمایی که از خوشحالی و پیشرفتت خوشحال می‌شن، آدمای امنی‌ان.

من با واقعیت‌ها کاری ندارم, از خیال و رویاها با من بگو.

بله بله درست فهمیدی بانو هایده همیشه حالم رو خوب می‌کنه فرقی نداره کی و کجا باشه.

می‌دونی من فکر می‌کنم دنیا اون‌قدر بزرگ هست که آدم مناسب تو رو یک‌بار سر راهت‌ قرار نده ولی عشق بهت یاد می‌ده نبینی, که عشق به آدم نوعی انحصارِ نگاه می‌ده.

کاش می‌شد این دیالوگ‌ها رو قاب بگیرم‌ نیسان.
+9
کاش می‌شد این دیالوگ‌ها رو قاب بگیرم‌ نیسان.

می‌گه کاری که باهات کردن رو فراموش کنی درد می‌کشی. فراموش نکن.

فراموش می‌کنی که واقعا هدف زندگی چیه. کمال‌گرا بار میای. تو اوایل بیست-سی‌سالگی فکر می‌کنی باید بزرگ‌تر از چیزی که هستی رفتار کنی و بچه بودن رو از یاد می‌بری. سخت می‌گیری. خودت رو دائما مقایسه می‌کنی. چشم‌هایی که کنارت معلق هستن بیشتر و بیشتر می‌شن تا اینکه صورتت رو با دست‌هات می‌پوشونی. همون دست‌های کنجکاوی که وقتی کوچک‌تر بودن خاک‌بازی می‌کردن چون براشون هیچ اهمیتی نداشت. همون دست‌هایی وقتی توپ رو لمس می‌کنن خوشحال‌ترن. فراموش می‌کنی شاید هدف زندگی والیبال بازی کردن با دوستت توی پارک اون‌ هم ساعت ۱۰ شب به همراه غریبه‌هاست. فراموش می‌کنی که استخر رفتن سر صبح، تخم‌مرغ‌ آب‌پز توی پارک خوردن و قدم زدن چقدر لذت‌بخشه. انگار یادت رفته تو حال خودت بودن و توجه نکردن به اینکه تو دید مردم چه شکلی هستی چه‌طوریه. ولی وقتی هندزفری می‌ذاری و برای خودت می‌خونی، دیوانه‌وار راه می‌ری، می‌پری، می‌رقصی و توجه نمی‌کنی که کسی ممکنه ببینتت، آزادی رو انگار بغل کردی. از بندی که خودت، خودت رو به اسارتش کشوندی. یادت می‌ره چقدر تو دنیای خودت بودن در کنار نیمچه‌نگاهی به دنیای واقعی، از ناراحتی‌ها رهات می‌کنه. به قول جمله ترند شده در تیک‌تاک، تقریبا داشت یادم می‌رفت هدف تمام این‌ها چی بوده. امیدوارم هر وقت هم که فراموش کردم دوباره به یاد بیارم و بیاریم.

photo content
+1

یادمه خیلی ازت می‌ترسیدم. از سکوتت، فریادت، کنایه‌ت، روراست بودنت، عصبانیتت، غمگین شدنت، هیجانت، نگاهت، محبتت. محبتت. محبتت. محبت من رو بیشتر از همه چیز می‌ترسوند چون می‌دونستم قراره زودی تموم بشه و من رو در هاله‌ای از ابهام و سیاهی رها کنه. نمی‌خواستم دوباره منتظر ایستگاه بعدی محبت بمونم. از طرفی می‌ترسیدم دیگه‌ هیچوقت نرسه. ولی الان، فکر می‌کنم دیگه ازت نمی‌ترسم وقتی پیشت هم به شدت معصوم و بی‌گناه، و هم به شدت بی‌رحم و دل‌سرد می‌شم. فکر کنم از اول هیچوقت قرار نبوده دنبال همدیگه توی فرودگاه بدوییم. هواپیمایی که قراره ما رو از هم جدا کنه، مدت‌ها پیش این کار رو کرده. فکر کنم دیگه ازت نمی‌ترسم. فکر کنم دارم بی‌حس‌تر می‌شم. این چیزیه که الان ازش می‌ترسم. که دیگه به آغوش کشیدن آدم‌ها بهم احساس خوبی نده، که نتونم گریه کنم، که وقتی عصبی می‌شم داد نزنم، که وقتی هیجان‌زده‌م بیشتر از همه سر و صدا نکنم؛ نمی‌خوام به تو تبدیل بشم. نمی‌خوام. نمی‌تونم. من می‌خوام خودم بمونم. حتی با اینکه تو می‌تونی به من نترس بودن رو یاد بدی، هر ترسی تو زندگیم به نحوی به تو ختم می‌شه.

برای عشق باید خیلی و خیلی، حتی بیش‌تر از چیزی که می‌شه با کلمه‌ی "خیلی" توضیحش داد، شجاعت داشت؛ برای درد کشیدن، آسیب دیدن، زخم خوردن، تجربه کردن، بوسه، رد شدن، ذوب شدن در عشق، یخ زدن از کلمات، رد شدن از مرزِ منطق، غوطه‌ور شدن در احساس، نافرجامی، لطمه خوردن، خون‌آلودی، لمس‌های بی‌قرار و جزر و مدِ خاطرات. هر طور که فکر می‌کنم، عشق به شجاعتِ زیادی نیاز داره؛ شجاعتی که اجازه بده بتونی عشق رو با بندبندِ وجودت تجربه‌ش کنی.

photo content
+1

تقریبا هرشب درونم یه جنگ درونی بی‌سر و پا شروع می‌شه.

با گوش دادن به آهنگ‌های هایده و مهستی یادش میوفتم. با رفتن توی اینستا یادش میوفتم‌ که بلند بلند ریلز می‌دید. با رفتن به اون رستوران یادش میوفتم‌. با دیدن ماه یادش میوفتم. خلاصه که من ابد و یک‌روزم رو باختم.

من می‌دونم که آدم متفاوت‌تری شدم، ولی انگار درِ قلب‌م همیشه به روی دیگران بازه.

عکستُ باید قاب بگیرم.
عکستُ باید قاب بگیرم.

و عجیب‌تر اینکه فهمیدنِ رنج مشترک, گاهی از خودِ شادی هم آرامش‌بخش‌ترِ.

کافیه یه شب بری کنار دوستات تا متوجه بشی که فقط تو با غم توی اتاق گیر نکردی و انحصاریِ تو نیست. همه یه جنگ پنهانِ درونی دارن، حالا برای یکی دلتنگیه، یکی ترس از آینده، یکی شکست عشقی، یکی خستگی از زندگی. آدم‌ها غم‌‌شون رو با خودشون حمل می‌کنن و ما از بیرون فقط لبخند‌شون رو می‌بینیم.

و من زیاد حرف میزنم. حتی اگه دهنم رو باز نکنم، انقدری توی مغزم با آدم‌های توی زندگیم مکالمه ایجاد می‌کنم که زبون تخیلیم مو در میاره.

چقدر خسته‌ کننده‌ست این همه تلاش برای تلاش کردن.