𝐧𝐚𝐢𝐯𝐞
الذهاب إلى القناة على Telegram
هنوز مطمئن نیستم. از زندگی، از خودم، از تو. از ما. اینجا "از من" مینویسم. _اینجام اگه دلت بود "از خودت" برام بنویسی. https://t.me/HarfChatBot?start=79de261b47f0
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
1 170
المشتركون
+1124 ساعات
+827 أيام
+25130 أيام
أرشيف المشاركات
1 174
میدونی من فکر میکنم دنیا اونقدر بزرگ هست که آدم مناسب تو رو یکبار سر راهت قرار نده ولی عشق بهت یاد میده نبینی, که عشق به آدم نوعی انحصارِ نگاه میده.
1 174
فراموش میکنی که واقعا هدف زندگی چیه. کمالگرا بار میای. تو اوایل بیست-سیسالگی فکر میکنی باید بزرگتر از چیزی که هستی رفتار کنی و بچه بودن رو از یاد میبری. سخت میگیری. خودت رو دائما مقایسه میکنی. چشمهایی که کنارت معلق هستن بیشتر و بیشتر میشن تا اینکه صورتت رو با دستهات میپوشونی. همون دستهای کنجکاوی که وقتی کوچکتر بودن خاکبازی میکردن چون براشون هیچ اهمیتی نداشت. همون دستهایی وقتی توپ رو لمس میکنن خوشحالترن. فراموش میکنی شاید هدف زندگی والیبال بازی کردن با دوستت توی پارک اون هم ساعت ۱۰ شب به همراه غریبههاست. فراموش میکنی که استخر رفتن سر صبح، تخممرغ آبپز توی پارک خوردن و قدم زدن چقدر لذتبخشه. انگار یادت رفته تو حال خودت بودن و توجه نکردن به اینکه تو دید مردم چه شکلی هستی چهطوریه. ولی وقتی هندزفری میذاری و برای خودت میخونی، دیوانهوار راه میری، میپری، میرقصی و توجه نمیکنی که کسی ممکنه ببینتت، آزادی رو انگار بغل کردی. از بندی که خودت، خودت رو به اسارتش کشوندی. یادت میره چقدر تو دنیای خودت بودن در کنار نیمچهنگاهی به دنیای واقعی، از ناراحتیها رهات میکنه.
به قول جمله ترند شده در تیکتاک، تقریبا داشت یادم میرفت هدف تمام اینها چی بوده. امیدوارم هر وقت هم که فراموش کردم دوباره به یاد بیارم و بیاریم.
1 174
یادمه خیلی ازت میترسیدم. از سکوتت، فریادت، کنایهت، روراست بودنت، عصبانیتت، غمگین شدنت، هیجانت، نگاهت، محبتت. محبتت. محبتت. محبت من رو بیشتر از همه چیز میترسوند چون میدونستم قراره زودی تموم بشه و من رو در هالهای از ابهام و سیاهی رها کنه. نمیخواستم دوباره منتظر ایستگاه بعدی محبت بمونم. از طرفی میترسیدم دیگه هیچوقت نرسه. ولی الان، فکر میکنم دیگه ازت نمیترسم وقتی پیشت هم به شدت معصوم و بیگناه، و هم به شدت بیرحم و دلسرد میشم. فکر کنم از اول هیچوقت قرار نبوده دنبال همدیگه توی فرودگاه بدوییم. هواپیمایی که قراره ما رو از هم جدا کنه، مدتها پیش این کار رو کرده. فکر کنم دیگه ازت نمیترسم. فکر کنم دارم بیحستر میشم. این چیزیه که الان ازش میترسم. که دیگه به آغوش کشیدن آدمها بهم احساس خوبی نده، که نتونم گریه کنم، که وقتی عصبی میشم داد نزنم، که وقتی هیجانزدهم بیشتر از همه سر و صدا نکنم؛ نمیخوام به تو تبدیل بشم. نمیخوام. نمیتونم. من میخوام خودم بمونم. حتی با اینکه تو میتونی به من نترس بودن رو یاد بدی، هر ترسی تو زندگیم به نحوی به تو ختم میشه.
1 174
Repost from بارشِ یاقوتهای خُرد شده
برای عشق باید خیلی و خیلی، حتی بیشتر از چیزی که میشه با کلمهی "خیلی" توضیحش داد، شجاعت داشت؛ برای درد کشیدن، آسیب دیدن، زخم خوردن، تجربه کردن، بوسه، رد شدن، ذوب شدن در عشق، یخ زدن از کلمات، رد شدن از مرزِ منطق، غوطهور شدن در احساس، نافرجامی، لطمه خوردن، خونآلودی، لمسهای بیقرار و جزر و مدِ خاطرات. هر طور که فکر میکنم، عشق به شجاعتِ زیادی نیاز داره؛ شجاعتی که اجازه بده بتونی عشق رو با بندبندِ وجودت تجربهش کنی.
1 174
با گوش دادن به آهنگهای هایده و مهستی یادش میوفتم. با رفتن توی اینستا یادش میوفتم که بلند بلند ریلز میدید. با رفتن به اون رستوران یادش میوفتم. با دیدن ماه یادش میوفتم. خلاصه که من ابد و یکروزم رو باختم.
1 174
کافیه یه شب بری کنار دوستات تا متوجه بشی که فقط تو با غم توی اتاق گیر نکردی و انحصاریِ تو نیست. همه یه جنگ پنهانِ درونی دارن، حالا برای یکی دلتنگیه، یکی ترس از آینده، یکی شکست عشقی، یکی خستگی از زندگی. آدمها غمشون رو با خودشون حمل میکنن و ما از بیرون فقط لبخندشون رو میبینیم.
1 174
و من زیاد حرف میزنم. حتی اگه دهنم رو باز نکنم، انقدری توی مغزم با آدمهای توی زندگیم مکالمه ایجاد میکنم که زبون تخیلیم مو در میاره.
