𝐧𝐚𝐢𝐯𝐞
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
550
Subscribers
No data24 hours
-4177 days
-61830 days
Posts Archive
550
Repost from مَرد سانفرانسیسکویی
میدونی چرا اولینقدم سختترینه؟ چون باید خودت رو بلند کنی، و هیچچیز سنگینتر از حجم افکار نیست.
550
۱۴۰۴ عزیز، تو بدترین بودی، احساسات دروغین رو به خوردم دادی و سنگدلیهای صادقانه رو به آغوشم آوردی و عزیزترین افرادم رو ازم گرفتی. بدترین، برای همیشه برو و لطفا دیگه برنگرد. دیگه هیچوقت برنگرد.
550
تهش اسم تمام ستارهها رو هم بدونی، فایدهای نداره اگه قادر نباشی برای کسی ازشون صحبت کنی. حتی اگر چند نفر رو کنارت داشته باشی و کسی نتونه پیشونیش رو به پیشونیت تکیه بده و محتویات مغزت رو بخونه، تنهایی نفر ثابت زندگیته. انتظار طاقتفرساست و نرسیدن به جواب طاقتفرساتر.
550
دیشب اونقدر غمگین بودم که انگیزهای برای برگشتن به خونه نداشتم و همینطوری نیمساعت به تیرِ چراغبرق خیره شده بودم.
550
وقتی زمین میخورم، مدتها روی زمین میشینم و غصهی زمینخوردنم رو میخورم؛ اما همونجا خونه نمیسازم.
550
بذار آماتور باشی، بیسیک باشی، نادان باشی و حتی نامحبوب باشی ولی شروع کن. انقدر از مبتدی بودن فرار میکنی که اصلا فرصت حرفهای شدن پیدا نمیکنی. شروع کردن رو به کامل بودن گره نزن چون زندگی هیچوقت این قانون رو قبول نمیکنه و مدام جلو پات سنگ میندازه. اون ورژنِ واقعیت که دنبالشی نتیجهی شروع کردنهاست، نه علتش.
550
بذار اماتور باشی، بیسیک باشی، بهاندازهای جاهل باشی و حتی نامحبوب باشی ولی شروع کن. انقدر از مبتدی بودن فرار میکنی که اصلا فرصت حرفهای شدن پیدا نمیکنی. شروع کردن رو به کامل بودن گره نزن چون زندگی هیچوقت این قانون رو قبول نمیکنه و مدام جلو پات سنگ میندازه. اون ورژنِ واقعیت که دنبالشی نتیجهی شروع کردنهاست، نه علتش.
550
خودآگاهم هنوز به این یقین نرسیده که دیگه قرار نیست پشت تلفن بپرسی "کِی میای؟"، ناخودآگاهم دائم گریه میکنه. رفتی و دیگه انگار همه چیز تموم شده. تمام خاطرات توی قلبم رو چیکار کنم حالا؟
550
چنل قبلیم رو که پاک کردم محمد بهم گفت انصافا دلیلت چی بوده من که میدونم این چنل پارهی تنته و سهساله مینویسی پس بگو بهم. گفتم من که هرچی از غمهام مینویسم یا چندنفر لفت میدن یا میان ناشناس و میگن "قویباش"، "انگیزشی بنویس اینا چیه"، "چرا دروغ پشت سر هم میبافی"، "تشنهی توجهی" و همچین لفاظیهایی. اینبار میخوام خودم باشم. میخوام دردمو حس میکنم. میخوام مواان نکنم. میخوام زندگیش کنم، چون باور دارم درد باید حس بشه و چه دردی معتبرتر از دردی که من دارم؟ پس این منم و این چنل. قراره اینجوری ادامه پیدا کنه، اگه محتوا بابدلتون نیست و به دلتون نمیشینه لطفا لفت بدید. مطمئن باشید ذرهای ناراحت نمیشم چون احترامِ به منی هست که مینویسم. به هرحال قراره خودم باشم، مووان نکنم، قوی نباشم، انگیزشی ننویسم نه؟ پس چرا میمونی شمایی که دلخواهت نیست!
550
یک روز شروع میکنم به نوشتن یک کتاب درباره بابا و بعدها با اقتباس ازش یک فیلم میسازم. شاید هم سریال. شاید هم کتابی دارای مجموعهای طولانی. تا تو بدونی چقدر بودنت توی زندگیِ من مهم و حیاتیه مرد. خستهم کردی. برگرد.
550
حرف؟ حرف زیاد دارم. بارها تو سرم در قالب داستان بلند، کوتاه، نمایشنامه، فیلمنامه، متن آهنگ و حتی یک کلمه ساختمشون. ولی بذار نگم.
550
از هیچ غمی تا الان مووان نکردم ولی هرموقع، هرجای خالی پیدا کنم، میشینم و برای تکتک این جراحات و از دستدادنها گریه میکنم عزیزِ من.
550
گمان میکنم مطمئنی که اشتیاق به ترک کردن دارم. ترک کردن تو، این مکان، این احساسات. هیچ کلماتی نشاندهنده عمق اشتباهت نیستند. دلم نمیخواهد که بروم، دلم هیچوقت خواستار فرار کردن نیست، همیشه در آرزوی ماندن خواهم پوسید. اما باید بدانی، چیزی نیست که برایش بمانم. چیزی نیست که بتواند مانند خاطرات خوش گذشته و خندههای محو، قلب من را به طرز زیبایی زندانی کند. من محکوم به رفتنم. کاش میدانستی که چقدر، چقدر و چقدر، دلم میخواست بمانم. چقدر میخواستم که بمانم.
