𝐧𝐚𝐢𝐯𝐞
Open in Telegram
هنوز مطمئن نیستم. از زندگی، از خودم، از تو. از ما. اینجا "از من" مینویسم. _هنرجوی تئاتر. اینجام عزیزم: https://t.me/SendHarfBot?start=85e726d474ca
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 251
Subscribers
No data24 hours
+57 days
-130 days
Posts Archive
1 252
یادمه خیلی ازت میترسیدم. از سکوتت، فریادت، کنایهت، روراست بودنت، عصبانیتت، غمگین شدنت، هیجانت، نگاهت، محبتت. محبتت. محبتت. محبت من رو بیشتر از همه چیز میترسوند چون میدونستم قراره زودی تموم بشه و من رو در هالهای از ابهام و سیاهی رها کنه. نمیخواستم دوباره منتظر ایستگاه بعدی محبت بمونم. از طرفی میترسیدم دیگه هیچوقت نرسه. ولی الان، فکر میکنم دیگه ازت نمیترسم وقتی پیشت هم به شدت معصوم و بیگناه، و هم به شدت بیرحم و دلسرد میشم. فکر کنم از اول هیچوقت قرار نبوده دنبال همدیگه توی فرودگاه بدوییم. هواپیمایی که قراره ما رو از هم جدا کنه، مدتها پیش این کار رو کرده. فکر کنم دیگه ازت نمیترسم. فکر کنم دارم بیحستر میشم. این چیزیه که الان ازش میترسم. که دیگه به آغوش کشیدن آدمها بهم احساس خوبی نده، که نتونم گریه کنم، که وقتی عصبی میشم داد نزنم، که وقتی هیجانزدهم بیشتر از همه سر و صدا نکنم؛ نمیخوام به تو تبدیل بشم. نمیخوام. نمیتونم. من میخوام خودم بمونم. حتی با اینکه تو میتونی به من نترس بودن رو یاد بدی، هر ترسی تو زندگیم به نحوی به تو ختم میشه.
1 252
Repost from بارشِ یاقوتهای خُرد شده
برای عشق باید خیلی و خیلی، حتی بیشتر از چیزی که میشه با کلمهی "خیلی" توضیحش داد، شجاعت داشت؛ برای درد کشیدن، آسیب دیدن، زخم خوردن، تجربه کردن، بوسه، رد شدن، ذوب شدن در عشق، یخ زدن از کلمات، رد شدن از مرزِ منطق، غوطهور شدن در احساس، نافرجامی، لطمه خوردن، خونآلودی، لمسهای بیقرار و جزر و مدِ خاطرات. هر طور که فکر میکنم، عشق به شجاعتِ زیادی نیاز داره؛ شجاعتی که اجازه بده بتونی عشق رو با بندبندِ وجودت تجربهش کنی.
1 252
با گوش دادن به آهنگهای هایده و مهستی یادش میوفتم. با رفتن توی اینستا یادش میوفتم که بلند بلند ریلز میدید. با رفتن به اون رستوران یادش میوفتم. با دیدن ماه یادش میوفتم. خلاصه که من ابد و یکروزم رو باختم.
1 252
کافیه یه شب بری کنار دوستات تا متوجه بشی که فقط تو با غم توی اتاق گیر نکردی و انحصاریِ تو نیست. همه یه جنگ پنهانِ درونی دارن، حالا برای یکی دلتنگیه، یکی ترس از آینده، یکی شکست عشقی، یکی خستگی از زندگی. آدمها غمشون رو با خودشون حمل میکنن و ما از بیرون فقط لبخندشون رو میبینیم.
1 252
و من زیاد حرف میزنم. حتی اگه دهنم رو باز نکنم، انقدری توی مغزم با آدمهای توی زندگیم مکالمه ایجاد میکنم که زبون تخیلیم مو در میاره.
1 252
هرچی زندگی منو جلوتر هل میده بیشتر متوجه این موضوع میشم که آدمها نون دلشونو میخورن و سهمشون از دنیا رو از جنس دلشون میگیرن.
1 252
Repost from مَرد سانفرانسیسکویی
چی شد که در سکوتم، تصمیم به سکوت گرفتم؟ انگار که تمام رسالتم، محافظت از این سکوته.
1 252
بذار بهت بگم و اگه دوست داشتنی قبول کن. آدمها گاهی از ناتوانی آسیب میزنن نه از بدی، گاهی سکوت از فریاد خیلی خطرناکتره و گاهی دوست داشتن کافی نیست.
1 252
آدمها وقتی در حال جنگیدنان، گریه نمیکنن؛ وقتی بست میشینن یه جا و میشکنن، که دیگه نیازی به جنگیدن نمیبینن. برای یه چیز هم گریه نمیکنن، برای همهچیز گریه میکنن.
1 252
همیشه سوگ بخاطر مرگ کسی نیست. سوگِ دوستی که دیگه برنمیگرده. سوگِ دور شدن از جایی که حس و معنای خونه رو داشت. سوگِ اون نسخهای از خودت که دیگه هرگز نخواهی بود و تو این سوگ رو در کنار چیزهای دیگه با خودت حمل میکنی به امید اینکه خودش کمکم کوچیکتر بشه. بالاخره میگذره، اکثر چیزها میگذره. اما همهش مهم بوده، همهش. حتی فقدانهایی که هیچکسی نمیبینه و نمیفهمه.
