en
Feedback
𝐧𝐚𝐢𝐯𝐞

𝐧𝐚𝐢𝐯𝐞

Open in Telegram

هنوز مطمئن نیستم. از زندگی، از خودم، از تو. از ما. اینجا "از من" می‌نویسم. _هنرجوی تئاتر. اینجام عزیزم: https://t.me/SendHarfBot?start=85e726d474ca

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
1 252
Subscribers
+124 hours
+47 days
-430 days
Posts Archive
ریحانه بهم گفت: به این فکر کن که اون هم داره تموم میشه براش و خوشحال باش چون تصمیمی بود که تو گرفتی و اون هم الان پذیرفتش و اینکه شاید درستش همین بود و راه درست همین بود. به این فکر کن تو یک انسان بین ۸ میلیاردی بعدم کره زمین بین چندین سیاره دیگس بعد از اون هم کهکشان بعد از اون منظومه شمسی و ...کیهان و خیلی چیزهای دیگه. میبینی؟ ما که هیچی حتی سیاره ما سرِ سوزن هم نیستش پس چرا از این عمر کوتاهی که داده شده لذت نبریم حتی از درد هم لذت میتونیم ببریم چون ناراحتی همیشه هست مهم اینه بعد از کلی سختی بازم لبخند بزنیم چون آدم‌ها ناچارند‌ با تصمیم‌هایی که گرفته شده زندگی کنن.

مدام به خودم می‌گم خیلی حیفی عزیزم. خیلی. این همه رویا، این همه استعداد، این همه حرف نگفته، این همه خداحافظی‌ نکرده، زندگی نزیسته، حیفه‌.

الان که توی ضعیف‌ترین و شکست‌خورده‌ترین ورژن خودمم بیشتر از همیشه جسارت ادامه دادن رو می‌فهمم. درود به تمام آدمایی که این جسارت رو داشتن. ولی داستان من همین‌جا تمومه، حتی اگه تموم نشه یه منِ جدیدی متولد می‌شه که باید از نو بشناسمش‌. ولی صبر کن، مگه من حوصله‌ش رو دارم دیگه؟

"من بلد نیستم عاشق باشم اما دوست داشتم یه بخشی از خودم رو بدم به تو حتی اگه قرار بود زیر پات لهش کنی. من چیزی از عشق سر درنمیارم اما کنار تو میتونستم خود واقعیم باشم، بدون هیچ ترسی. به بی نهایت باور ندارم اما مطمئنم اگه همچنین چیزی وجود داشت، انتخاب من، تو بودی؛ تا ابد و یک روز."

می‌شه اینو گوش بدین. سه ساعته دارم باهاش گریه می‌کنم.

"هنوز یارِ تو هستم حالیتم‌ نیست, به هیچکی دل نبستم حالیتم‌ نیست, سیاه چشمون می‌خوام حالمو بپرسی, بشی مهمونم احوالم رو بپرسی"

Repost from نیلی‌گون
بعد از اون روز، بخش بزرگی از وجودم تبدیل به غروب جمعه شد.

می‌دونم عزیزم، عقل منم حقیقتی که می‌گی رو خوب می‌دونه ولی دلم رهاش نمی‌کنه.

Repost from ساقی
یه ویدیو دیدم گفت: آدما چیزی رو به تو میدن که خودشون دارن، نه چیزی که در حقیقت تو لایقشی. اگه احساس می‌کنی چیزی که دریافت می‌کنی خیلی کمتر از چیزیه که لایقشی، خودت باید کسی بشی که در حد لیاقتت باهات درست و به اندازه رفتار می‌کنه.

مسئله برنده شدن نیست، مسئله اینه بتونی قهرمان خلق کنی.

ریسک‌ کردن نوعی زنده‌بودن ایجاد می‌کنه.

داشتم به دوستم می‌گفتم: همون‌طور که بعضی عددها بهتره هیچ‌وقت روی ترازو دیده نشه، بعضی تجربه‌ها هم بهتره اصلا وارد زندگی نشه. تو می‌مونی و یه نسخه‌ی جدیدی که حالا نمی‌دونی باهاش قراره چه غلطی بکنی.

وقتی آدم‌ زخمیه‌ خیلی وقت‌ها برای نجات خودش داستان رو جور دیگه‌ای تعریف می‌کنه‌ ولی می‌دونم الان منطق چنان کمکی هم نمی‌کنه‌.

غمت رو نگه‌دار. شاید الان وظیفه‌ت نباشه که نابودش کنی.

تا همیشه بنده‌ی شروع‌های دوباره‌م.

انسان‌ها فقط امنیت‌ نمی‌خوان، گاهی عدم قطعیتِ‌ کنترل شده هم لازم دارن.

شاید اولش فقط یه کار باشه، ولی بعدش مغزت به ریتم کار عادت می‌کنه، بدن توی اون سیستم تنظیم می‌شه و هویت کم‌کم با اون نقش گره می‌خوره‌ و خودِ فرد شروع می‌کنه همون فشار رو ادامه دادن.

انسان‌ها متفاوت نیستن‌ در نوع رنج، متفاوت‌اند در زبان گفتن رنج‌.

رنج انسانی خیلی از تفاوت‌های ظاهری رو بی‌اثر می‌کنه.