en
Feedback
👄rüya🕊

👄rüya🕊

Open in Telegram

ناشناس

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
284
Subscribers
-324 hours
+87 days
+530 days
Posts Archive
#part69 <<اغوش تو: سودای قدرت>> سروصدای بسیاری به پا شد، سابقه نداشت که یک زن یک مرد را کتک بزند، چه برسد که ان مرد وزیر اعظم کشور باشد. خدمه و افراد فوضول قصر در تالار اصلی جمع شده بودنند و صد ها چشم به من دوخته شده بود. وزرا در دوطرف ایستاده بودنند و باهم پچ پچ میکردنند، عادیل هم در صدر مجلس روی صندلی باشکوه اش نشسته بود. این جلسه ی محاکمه ی من بود! بعد از کتک زدن ان مرد خودم شخصا و مستقیم به اینجا امده بودم تا بعدا که حرفش پیچید عادیل را تحت فشار نگذارند برای برکناری من. نگاه سبز و نگرانش را روی خودم حس میکردم...میدیدم که دست هایش را مشت کرده و نفسش نا منظم بالا می امد. وقتی خودم پا به این جا گذاشته بودم نمیتوانست به راحتی مرا تبرئه کند. سرم را با اعتماد به نفس بالا گرفتم و با خونسردی یک دور سالن را از چشم گذراندم. کمال، وزیر عدلیه با تردید شروع کرد: _خوب...ما اینجا جمع شدیم تا جلسه ی محاکمه ی بانوی اول رو انجام بدیم...ایشون خودشون به جرم ضرب و شتم وزیر اعظم اعتراف میکنند؟ به من خیره شد، به عادیل نگاه کردم که زیر لب و با التماس از من میخواست قبول نکنم...نفس عمیقی کشیدم و با صدایی محکم گفتم: _قبول میکنم! من زدمش.. خیلی زود سرو صداها بیشتر شد و پچ پچ ها بیشتر شدنند! عثمان برای درمان پیش پزشک بود و ابنجا حضور نداشت. عادیل اخم نگرانی کرد و بلند گفت: _همسرم حتما دلیل موجهی برای اینکارش داشته، هیچکس حق نداره با اون مثل یک مجرم رفتار کنه! اون اینجاست فقط برای اینکه توضیح بده همین. صدایش جدی بود و نگاهش تیز و سرد، دیدم که چگونه وزرا ترسیدند و ساکت شدن. دلم میخواست از حمایت بی دریغ و اعتماد کاملش به خودم لبخند بزنم...او همیشه همین بود حتی اگر به خاطر محافظت از من به اون انتقاد میکردن باز هم از من دست نمیکشید... اما من پرنسسی نبودم که نیاز به مراقبت داشته باشد، هرگز نمیگذاشتم عادیل به خاطر من اسیبی ببیند. وزیر عدلیه باز هم به من نگاه کرد و پرسید: _سرورم درست میگه بانو، شما به عنوان مجرم اینجا نیستین پس با خیال راحت حقیقت ماجرا رو بگین. #A

سوال پرسیدن نداره اینکه کاردشیم.. 😞😍

بریم واسه پارت؟

پارت بعدی این رمان

Repost from N/a
#İki_Kişilik_Gece #part5

Repost from N/a
#İki_Kişilik_Gece #part6

وایییی زهرا چقدر قشنگهه😭😭😭😭😭😭😭😭😭

ادیت زدم بعد مدت ها دوسش داشته باشین😂💗🥺

حسرت کشیدم...💔 #edit https://t.me/+_D2ej_24l3BmY2Nk

خوب دیگه شب بخیر.

#part68 <<اغوش تو: سودای قدرت>> نفس حبس شده ام را بیرون دادم و با خونسردی ظاهری به سردی گفتم: _خوش شانسین که نمیخوام همسرمو با همچین موضوعاتی ازار بدم وگرنه به خاطر تهدید و توهین به من و شاهزاده ی اینده میدادم فلکتون کنند جناب وزیر! چشمانش به طرز خطرناکی برق زدنند و مانند ماری بود که صدای هیس هیس کردنش راشنیدم. _شما فقط یه بانوی حرمسرایین این چه جرعتیه که با من اینجوری حرف میزنین. ابروی بالا انداختم و تک خند تمسخر امیزی از دهانم خارج شد، دیگر نمیتوانستم خود و خشمم را کنترل کنم. با ارامش از جا بلند شدم و به سمت وزیر رفتم. با احتیاط و اخم هایی درهم به گام هام و نزدیکیم نگاه کرد. _چیکار میکن-اخخخخ قبل از انکه جمله اش تمام شود عصایش را برداشتم و با تمام زور و قدرتم روی پای راستش کوبیدم. صدای داد دردناکش در اتاقم پیچید و با رضایت لبخند زدم. پایش را گرفته بود و با درد و خشم نگاهن میکرد، روی صورتش خم شدم و با دندان هایی کلید شده و چشمانی که مطمئن بودم از ان اتش میبارید کلمه به کلمه در صورتش غریدم: _هیچکس...هیچکس حق نداره من و بچمو تهدید کنه! بهش رحم نمیکنم پس مراقب زبونت باش وزیر اعظم. من هیچ رحمی به دشمنام نمیکنم و واسه اینکه سربه نیستت کنم نیازی به عادیل ندارم. خشک شده به من خیره بود، باور نمیکرد زن همیشه ساکت و گوشه گیر شاه مثل یک ماده گرگ باشد، من همین بودم....اگر پای عزیزانم در میان باشد از ریختن خون هیچ کسی ترسی نداشتم، وقتی ان سرباز ها را به خاطر دوستانم کشتم از بین بردن این وزیر کاره سختی نبود. میل محافظت از فرزندم مثل پیچکی دور قلبم بود و نگاهم از نفرت تیره شده بود. نمیگذاشتم خانواده ای که با سختی ک زحمت ساخته بودم را نابود کنند.. #A

#part67 <<اغوش تو: سودای قدرت>> عادیل به شوخی گونه هایم را با کف دستش فشار میداد و میبوسید، میگفت چهره ی تپلم دوست داشتنی ترین چیز دنیاست. اما خودم زیاد راضی نبودم، دلم نمیخواست جلوی ان زن های متکبر حرمسرا کم بیاورم، مخصوصا حالا که باردار بودم و نگاه حسادت بارشان را مرتب حس میکردم. صدای در زدن که امد، به خیالم خدمتکار ها بودن پس بیحواس اجازه ی ورود دادم. اما صدای تق تق عصایی را پشت سرم حس کردم...با تعجب سرم را به ان طرف چرخاندم و با وزیر اعظم مواجه شدم. مردی حدود چهل ساله بود، ریش های کوتاه بور، چشمان سبز روشن و بینی گوشتی و صورت گندمی. با انکه مشکلی در راه رفتن نداشت اما همیشه یک عصای چوبی در دستش بود، نگاه مرموز و تیزی داشت که همیشه به من استرس میداد. _عثمان بِی؟ با تعجب اسمش را زمزمه کردم که لبخند سردی زد. _عفو کنید منو به خاطر بی اجازه سر زدنم، موضوع مهمی هست که باید با بانوی اول در میان بزارم. ابرو هایم بالا رفتند و با مکث به او خیره شدم، همیشه اشرافی بودنند که قصد ملاقات با من رو داشته باشن اما فکر نمیکردم حتی وزیر اعظم هم به اینجا بیاد. به رسم ادب بلند شدم و پشت میز نشستم، وزیر هم جلو امد و روبه من روی صندلی نشست. _خوب، میشنوم جناب وزیر. دست هایم را با وقار روی هم گذاشتم و با نگاه جدی و صدای سردم منتظر جوابش ماندم. کمی روی من مکث کرد و بعد عصای چوبی اش را به میز تکیه داد، با صدایی خشک گفت: _حتما حدس زدین موضوعی که میخوام باهاتون درمیون بزارم شاهزاده ی توراهیه. سرام را تکان دادم که ادامه داد: _از اونجایی که شما تنها همسر پادشاهین پس فرزندتون به حتم ولیعهد میشه! اگر فرزندتون پسر بشه که عالیه، بدون هیچ مشکلی جانشین حاکم میشه اما اگر دختر بشه... نگاه تیز و خطرناکی به رحمم انداخت که ضربان قلبم از استرس افزایش پیدا کرد و دستم ناخوداگاه روی شکمم رفت... _اگر فرزندتون یک شاهدخت باشن متاسفانه اوضاع برای شما خوب پیش نمیره. حالا که عالیجناب حاضر نیستن همسر دیگه ای جز شما اختیار کنند پس اون بچه حتما باید پسر باشه! وگرنه مجبور میشیم زن دومی برای ادامه ی نسل سلطنت برای حاکممون انتخاب کنیم. سعی کردم ارام بمانم و فرم چهره ام را بهم نریزم، اما خدا میدانست که با هرکلمه اش دستانم بیشتر مشت میشددند و دلم میخواست با دستان خودم خونش را بریزم. میخواست زهرچشم بگیرد، دخترش شیرین جزو حرمسرا بود و حتمی خیال داشت اگر فرزندم دختر شد از فرصت استفاده کند و دخترش را غالب عادیل کند. #A

#part66 <<اغوش تو: سودای قدرت>> کنار پنجره ایستاده بودم، هوا گرگ و میش بود و نسیم خنکی پرده های بلند و سفید را تکان میداد. دستم را روی شکم تختم کشیدم و رحمم ا ارام نوازش کردم، دلم میخواست اورا حس کنم...اورا دوست بدارم...مادرش باشم. _سلام کوچولوی من. ببخش که با اینکه روزهاست کنارمی من کنارت نبودم، ببخش که به خاطر خودم و ترسم تورو نادیده گرفتم...وانمود کردم وجود نداری... اما تو هستی...پیشمی...اروم اروم رشد میکنی...حست میکنم...عزیزم فکر نکن دوستت ندارم...من فقط اماده نبودم تو توی زندگیم بیای همین...اما حالا حس میکنم تو زیبا ترین هدیه ای هستی که خدا بهم داده. من خیلی کم طعم مادر داشتن رو چشیدم...خانوادم و زود از دست دادم...همیشه تنها بودم. اما حالا که تو هستی...تو درون من رشد میکنی دیگه حس نمیکنم تنهام...مادر نداشتم ولی میتونم مادر تو بشم...خانواده نداشتم ولی میتونیم باهم یه خانواده بشیم...منتظرتم عزیزم...تا روزی که به این بدنیا بیای منتظرتم. لبخند لطیفی روی لب هام نقش بست، روزها بود که کنج اتاق با فرزندم خلوت میکردم...با او سخن میگفتم...حالا که ابر سیاه ترس هایم به خاطر نوری که عادیل به قلبم تابانده بود کنار رفتن میدیدم که من این کودک را دوست داشتم...از او نمیترسیدم...از مادر بودن نمیترسیدم...چون عادیل بود که تمام ترس هامو بغل کنه و امنیت قفل دست هاش رو به دور شونه هام هدیه بده. خبر بارداریم در کل کشور پخش شده بود، وزرا و سیاست مدار های طماع هرروز پشت اتاقم منتظر بودنند تا با من عهد و پیمان ببندن. نگران بودم...نگران اینده فرزندم...اگر پسر میشد گرگ ها به جانش می افتادن و اگر دختر میشد من و او باهم نابود میشدیم‌. نفس لرزانم را به سختی فرو دادم و سمت ایینه رفتم، به انعکاس خودم خیره شدم، رنگ پوستم به خاطر افتاب مرز برنزه شده بود و کمی توپر تر شده بودم به خاطر بارداری. #A

بریم واسه تایپ پارتا

《بازی سرنوشت بخش سوم》 #سرنوشت

《بازی سرنوشت بخش دوم》 #سرنوشت

《بازی سرنوشت بخش اول》 #سرنوشت

شب خوش⭐🌌

#part66 <<اغوش تو: سودای قدرت>> با شنیدن سخنانم گره اغوشش دور شانه هایم شل شد، قلبم یک تپش جا انداخت، فکر های احمقانه و تیر و تارم شروع به جولان دادنند. اما وقتی مرا سمت خودش برگرداند و با اخم های درهم و صورتی کبود مرا نگاه کرد و سرم فریاد کشید تمام ان فکر های بدبینانه ام یکجا نیست و نابود شدنند: _اون بچه رو وقتی تو نباشی نمیخوام اسمه میفهمی نمیخوام؟ چجوری...چجوری حتی فکر اینکه ممکنه بین جون تو و اون نوزاد بیام اونو انتخاب کنم رو کردی؟ انقدر به من بی اعتمادی اسمه...تو واسه من فقط یه زن نیستی...تو همه چیز منی...چرا هیچوقت اینو نخواستی باور کنی؟ صداش از شدت فریاد گرفته و خش دار بود و قفسه ی سینش از شدت خشم و غم محکم تکان میخورد. دلم برای نگاه خیسش رفت، فریادش مرا به خودم اورد...مرا از درون تاریکی ترس ها و گذشته ام بیرون کشید...به من یاد اوری کرد که این مرد نه‌پدرم است نه فاتیح و نه هیچ مرد دیگه ای...او عادیل بود...مردی که هرگز به من اسیب نمیرساند. #A

#part65 <<در اغوش تو: سودای قدرت>> اولین بار بود...اولین بار که از کودکی که درون رحمم رشد میکرد سخن میگفتم...اولین بار بود که درباره ی تیکه ی از وجودمان حرف میزدیم. اوایل با ذوق و خوشحالی در اردوگاه مرا بغل میگرفت و سرش را به شکمم میچسباند، با کودکش حرف میزد و برایش داستان میگفت. اما من در سکوتی سرد کم کم اورا هم ساکت کردم. انگار وقتی میدید که برای فرزندمان ذره ای انتظار نمیکشم و حرفی از او نمیزنم امید او هم میمرد. کم کم این مسئله ناگفته ای میان ما دوتا شد که نادیده اش میگرفتیم. نکه از موجودی که درون رحمم خوابیده بود متنفر باشم...من از مادر شدن متنفر بودم...از زن بودن و فدا شدن. اگر مادر شما را هم به جرم مادری میکشتن...رحمش را جلوی چشمانتان باز میکردند تا بچه را نجات بدهند...میفهمید که چرا نمیتوانستم با خودم...با کودکم...با مادر بودن کنار بیایم. سکوتش طولانی شد، میخواستم سرم را برگردانم و اورا ببینم اما نگذاشت...جفت دستان بزرگ و تنومندش را دور شانه هایم حلقه و کرد و از پشت مرا در اغوش گزفت. چانه ی تیزش را روی شانه ام گذاشت و زیر گوشم با نفس های داغ و صدای خش دارش زمزمه کرد: _فکر میکردم بچمون و نمیخوای اسمم...خیلی ترسیدم...خیلی...اگر تو نمیخواستیش نمیدونستم چجوری باید زندگی میکردم از این به بعد...من اون بچه رو وقتی میخوام...وقتی دوسش دارم که تو بخواهیش و علاقه داشته باشی بهش. دلم لرزید، فهمیدم مدت هاست با او غریبه شده ام...مدت هاست قلب هایمان از هم فاصله گرفته است...فهمیدم خیلی وقت است که او درد میکشد و من نفهمیدم. دستم را بالا اوردم و روی دست او گذاشتم، نوازشش کردم و با بغض گفتم: _من فقط خیلی میترسم عادیل...مادرم جلوی چشمام به خاطر زایمان مرد...از مرگ نه ولی اینکه به دست تو بمیرم میترسم...از اینکه به جرم زن بودن بمیرم میترسم... قطره اشکی ارام روی گونه ام افتاد. #A