ru
Feedback
👄rüya🕊

👄rüya🕊

Открыть в Telegram

ناشناس

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
288
Подписчики
-324 часа
+87 дней
+530 дней
Архив постов
#part66 <<اغوش تو: سودای قدرت>> کنار پنجره ایستاده بودم، هوا گرگ و میش بود و نسیم خنکی پرده های بلند و سفید را تکان میداد. دستم را روی شکم تختم کشیدم و رحمم ا ارام نوازش کردم، دلم میخواست اورا حس کنم...اورا دوست بدارم...مادرش باشم. _سلام کوچولوی من. ببخش که با اینکه روزهاست کنارمی من کنارت نبودم، ببخش که به خاطر خودم و ترسم تورو نادیده گرفتم...وانمود کردم وجود نداری... اما تو هستی...پیشمی...اروم اروم رشد میکنی...حست میکنم...عزیزم فکر نکن دوستت ندارم...من فقط اماده نبودم تو توی زندگیم بیای همین...اما حالا حس میکنم تو زیبا ترین هدیه ای هستی که خدا بهم داده. من خیلی کم طعم مادر داشتن رو چشیدم...خانوادم و زود از دست دادم...همیشه تنها بودم. اما حالا که تو هستی...تو درون من رشد میکنی دیگه حس نمیکنم تنهام...مادر نداشتم ولی میتونم مادر تو بشم...خانواده نداشتم ولی میتونیم باهم یه خانواده بشیم...منتظرتم عزیزم...تا روزی که به این بدنیا بیای منتظرتم. لبخند لطیفی روی لب هام نقش بست، روزها بود که کنج اتاق با فرزندم خلوت میکردم...با او سخن میگفتم...حالا که ابر سیاه ترس هایم به خاطر نوری که عادیل به قلبم تابانده بود کنار رفتن میدیدم که من این کودک را دوست داشتم...از او نمیترسیدم...از مادر بودن نمیترسیدم...چون عادیل بود که تمام ترس هامو بغل کنه و امنیت قفل دست هاش رو به دور شونه هام هدیه بده. خبر بارداریم در کل کشور پخش شده بود، وزرا و سیاست مدار های طماع هرروز پشت اتاقم منتظر بودنند تا با من عهد و پیمان ببندن. نگران بودم...نگران اینده فرزندم...اگر پسر میشد گرگ ها به جانش می افتادن و اگر دختر میشد من و او باهم نابود میشدیم‌. نفس لرزانم را به سختی فرو دادم و سمت ایینه رفتم، به انعکاس خودم خیره شدم، رنگ پوستم به خاطر افتاب مرز برنزه شده بود و کمی توپر تر شده بودم به خاطر بارداری. #A

بریم واسه تایپ پارتا

《بازی سرنوشت بخش سوم》 #سرنوشت

《بازی سرنوشت بخش دوم》 #سرنوشت

《بازی سرنوشت بخش اول》 #سرنوشت

شب خوش⭐🌌

#part66 <<اغوش تو: سودای قدرت>> با شنیدن سخنانم گره اغوشش دور شانه هایم شل شد، قلبم یک تپش جا انداخت، فکر های احمقانه و تیر و تارم شروع به جولان دادنند. اما وقتی مرا سمت خودش برگرداند و با اخم های درهم و صورتی کبود مرا نگاه کرد و سرم فریاد کشید تمام ان فکر های بدبینانه ام یکجا نیست و نابود شدنند: _اون بچه رو وقتی تو نباشی نمیخوام اسمه میفهمی نمیخوام؟ چجوری...چجوری حتی فکر اینکه ممکنه بین جون تو و اون نوزاد بیام اونو انتخاب کنم رو کردی؟ انقدر به من بی اعتمادی اسمه...تو واسه من فقط یه زن نیستی...تو همه چیز منی...چرا هیچوقت اینو نخواستی باور کنی؟ صداش از شدت فریاد گرفته و خش دار بود و قفسه ی سینش از شدت خشم و غم محکم تکان میخورد. دلم برای نگاه خیسش رفت، فریادش مرا به خودم اورد...مرا از درون تاریکی ترس ها و گذشته ام بیرون کشید...به من یاد اوری کرد که این مرد نه‌پدرم است نه فاتیح و نه هیچ مرد دیگه ای...او عادیل بود...مردی که هرگز به من اسیب نمیرساند. #A

#part65 <<در اغوش تو: سودای قدرت>> اولین بار بود...اولین بار که از کودکی که درون رحمم رشد میکرد سخن میگفتم...اولین بار بود که درباره ی تیکه ی از وجودمان حرف میزدیم. اوایل با ذوق و خوشحالی در اردوگاه مرا بغل میگرفت و سرش را به شکمم میچسباند، با کودکش حرف میزد و برایش داستان میگفت. اما من در سکوتی سرد کم کم اورا هم ساکت کردم. انگار وقتی میدید که برای فرزندمان ذره ای انتظار نمیکشم و حرفی از او نمیزنم امید او هم میمرد. کم کم این مسئله ناگفته ای میان ما دوتا شد که نادیده اش میگرفتیم. نکه از موجودی که درون رحمم خوابیده بود متنفر باشم...من از مادر شدن متنفر بودم...از زن بودن و فدا شدن. اگر مادر شما را هم به جرم مادری میکشتن...رحمش را جلوی چشمانتان باز میکردند تا بچه را نجات بدهند...میفهمید که چرا نمیتوانستم با خودم...با کودکم...با مادر بودن کنار بیایم. سکوتش طولانی شد، میخواستم سرم را برگردانم و اورا ببینم اما نگذاشت...جفت دستان بزرگ و تنومندش را دور شانه هایم حلقه و کرد و از پشت مرا در اغوش گزفت. چانه ی تیزش را روی شانه ام گذاشت و زیر گوشم با نفس های داغ و صدای خش دارش زمزمه کرد: _فکر میکردم بچمون و نمیخوای اسمم...خیلی ترسیدم...خیلی...اگر تو نمیخواستیش نمیدونستم چجوری باید زندگی میکردم از این به بعد...من اون بچه رو وقتی میخوام...وقتی دوسش دارم که تو بخواهیش و علاقه داشته باشی بهش. دلم لرزید، فهمیدم مدت هاست با او غریبه شده ام...مدت هاست قلب هایمان از هم فاصله گرفته است...فهمیدم خیلی وقت است که او درد میکشد و من نفهمیدم. دستم را بالا اوردم و روی دست او گذاشتم، نوازشش کردم و با بغض گفتم: _من فقط خیلی میترسم عادیل...مادرم جلوی چشمام به خاطر زایمان مرد...از مرگ نه ولی اینکه به دست تو بمیرم میترسم...از اینکه به جرم زن بودن بمیرم میترسم... قطره اشکی ارام روی گونه ام افتاد. #A

کامنت بزارین من برم پارت بعدی تایپ کنم

#part64 <<اغوش تو: سودای قدرت>> صبح وقتی چشمانم را باز کردم اورا کنارم ندیدم...یک لحظه قلبم تهی و چشمانم سرد شدنند...اما وقتی در باز شد و اورا سینی به دست دیدم نفس حبس شده ام ازاد شد. لباس سفید و شلوار پارچه ای راحتی پوشیده بود و در دستانش سینی صبحانه داشت. وقتی چشمان بازم را دید لبخند مهربانی زد که تضاد چشمگیری با غم و کدری نگاهش داشت. _بیدار شدی افولیم؟ لحنش شیرین و گرم بود، اما گلویش باد کرده بود...میدیدم که چگونه بغض و خشمش را قورت داده بود تا مرا ناراحت نکند. با احتیاط و ارام نشستم و به بالشت پشتم تکیه دادم، موهای بلندم باز بود و مانند ابشاری روی شانه هایم افتاد. _صبح بخیر عزیزم. ارام زمزمه کردم به گونه ای که خودم هم به زحمت ان را شنیدم، جلو امد و سینی نقره ای را جلوی پاهایم گذاشت. بوی نان تازه و برشته شده شکمم را به ضعف انداخت و اب دهانم را پرسرو صدا قورت دادم. به واکنشم خندید و درون نان پنیر و زیتون گذاشت، لقمه را قبل از اینکه خودش بخورد جلوی لب هایم قرار داد و با ملایمت بهم غذا داد. _بدنت این مدت خیلی ضعیف شده، بمیرم برات... کلمه ی اخر را با صدای ضعیفی زمزمه کرد، مخاطبش من نبودم انگار به خودش میگفت. لبخند ارامی زدم و بورک را از بشقاب برداشتم، اول خودم یک گاز زدم و بعد چشمانم از لذت بسته شدنند. باقی اش را درون دهان عادیل گذاشتم. برق شادی در مردمک های سبز رنگش دیدم، مرد طفلک من دلتنگ روز های قدیم بود. صبحانه که تمام شد، سینی را روی میز گذاشت، کلافه موهای ازادم را پشت گوشم فرستادم و اخم کمرنگی کردم...دلم میخواست فورا حمام کنم. با دیدنم فورا از جا برخواست و کنارم نشست: _سرتو بچرخون. با تعجب مکث کردم و بعد سرم را به سمتش برگرداندم. با مهارت شروع به شانه کردن موهای درهمم کرد و گه گاه نوازش ها و بوسه هایش را روی سرم حس میکردم. با ضرافت شروع با بافتن موهایم کرد و با کش مویی ساده ان را بست. دلم برای توجه هایش ضعف میرفت، با انکه از من و دروغ هایم دلخور بود اما حتی یکبار هم با رفتارش به رویم نیاورد. _اگر دختر دار بشیم موهای اونم میتونی ببافی. با بیحواسی زمزمه کردم و بعد هم خودم و هم او شوکه شدیم. #A

بریم واسه پارت عشقا

ریلزی که فستر قول داده بود تو راهه🔥🔥

Repost from N/a
قضیه جدی و واقعیه
+1
قضیه جدی و واقعیه

Repost from N/a
گریه فقط😭😭😭😭😭😭

Repost from N/a
یه ادیت خفن براتون آوردم 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

ویدیو هوش مصنوعی خیلی قشنگ بود 🥹🤍

ادامه پارت های بازی سرنوشت... علاقمند بودید بخونید و نظرتون رو بگید اگر مضخرفه بگید ادامه ندم 😞😂

کامنت بارون کنید که شب پارت داریم باز🎀🙏

#part63 <<اغوش تو: سودای قدرت>> شوکه شدم...فقط با چشمانم به نگاه منتظر و شکسته ی عادیل خیره شدم. _تو..باور کردی؟ حرفی نزد...فقط تماشایم کرد...سردرگم بود...شکسته بود...داغون بود...همه را میدانستم اما باز هم نشد که دست لرزانم را مشت نکنم و به سینه اش نکوبم. _با توام...میگم باور کردی؟ جوابمو بده. جیغ کشیدم، بلند...از اعماق روح شکسته ام. به من نگاه کرد، رنج میکشید...میدیدم...اما نمیخواستم درکش کنم...نمیخواستم به او حق بدهم...او حق نداشت به من...به عشقم...به پاکی که با چنگ و دندان سالها حفظ کرده بودم شک کند. نفس عمیق و لرزانی کشید...مشت هایم را بوسید و روی تنم خم شد، پیشانی اش را به پیشانیم تکیه داد و خیره در مردمک چشمانم زمزمه کرد: _من باور نکردم...هرگز به تو شک نمیکنم اسمم...ولی اون حرومی چرا باید این دروغو بگه؟ چرا وسط جنگ سربازاشو ول میکنه و میفته دنبال تو؟ چه گذشته ای دارین... نفسم بالا نمی امد، دلم نمیخواست از گذشته بگوییم...دلم نمیخواست به سوال هایش جواب دهم...میدانستم اگر چیزی نگوییم ترکی بزرگ روی اعتمادمان می افتد...اما من حاضر نبودم. حاضر نبودم که خودم را...درونم را نشان او دهم. اگر میفهمید روزی معشوقه ی فاتیح بودم رهایم میکرد؟ اگر تاریکی درونم را میدید از من بیزار میشد؟ او هم مانند مردان دیگر بود؟ به عشقش شک نداشتم اما کدام مردی در زندگی من بود که فرق داشته باشد؟ پدرم که مادرم را برای ارزوی پسر دار شدن قربانی کرد؟ فاتیح که مرا به اسم عشق زندانی کرد؟ کدام مرد در زندگی من مردانگی داشت که من اعتماد کنم و خودم را...گذشته ام را...زخم هایم را...تاریکی ام را نشان عادیل بدهم؟ منتظر جوابم بود...با درد...با التماس...با تمام وجود...اما زبانم تکان نمیخورد تا حرفی بزنم. ناامید شد...برق چشمانش از بین رفت...گرد غم و شکستگی را در صورتش دیدم...کمر خم شده اش...گلوی باد کرده اش را...اما نتوانستم...نتوانستم حرفی بزنم. مرا ببخش عزیزم...اما حتی اگر اعتمادت را به من از دست بدهی نمیتوانم ریسک کنم و با گفتن حقیقت ریسک نداشتنت را به جان بخرم. توقع داشتم فریاد بزند...جواب بخواهد...گله کند...اما او فقط پلک هایم را بوسید...گونه ام را نوازش کرد و با اشک هایش صورتم را خیس کرد...ارام کنار گوشم با صدای گرفته اش زمزمه کرد: _بخواب اسمم...نمیدونم چرا نمیگی...اما حتی اگر واقعیت داشته باشه مهم نیست...حتی اگر یه بچه هم از اون مرد داشی مهم نبود...همین که دارمت کافیه...فقط همینو ازم نگیر. بغض کردم...اما نگاهم نکرد...فقط پشت سرم به ارامی خوابید و با نوک انگشتانش رحم دردناکم را نوازش کرد...لاله ی گوشم را بوسید و نگذاشت ببینم که چگونه اورا شکستم. #A