یادداشتهای ماتیلدا
Open in Telegram
با لیوان چای وارد بشید. صندوق پستی: http://t.me/HidenChat_Bot?start=663438206
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 030
Subscribers
+324 hours
+27 days
+12330 days
Posts Archive
1 030
راستش من از چیزهای خالی میترسم. حالا میخواهد حفره باشد، میخواهد جیب یا یخچال یا جا.
بوطیقای جهالت | حمیدرضا ابک
1 030
سرم بازار مسگرهاست وقتی دیگهای بزرگ را میکوبند، اما دلم سکوت دهشتناک کویر مصر است وقتی بلندترین آوای طنین افکنده در آن، فریاد ماه است؛ ماه صبور.
بوطیقای جهالت | حمیدرضا ابک
1 030
اوایل تمامشان بیتابی میکردند از این همه نرسیدن، از این همه عجز، اما به گمانم حالا دیگر اسیر پنجهی تقدیرند. فهمیدهاند که تلاشها فرجامی ندارد. دریافتهاند که لابد اصلا قرار نبوده برسند و باید همانجا، آرام و بیهیاهو، باقی عمر را سر کنند.
بوطیقای جهالت | حمیدرضا ابک
1 030
شاید گمان کنید که دلتنگی حالتی لحظهای و گذراست چون زندگی ادامه دارد و آدمی با واقعیات زندگی میکند، نمیدانم اما از من به شما نصیحت، دیدهام که دلتنگها هرگز نتوانستهاند همان آدمی شوند که پیش از آن بودهاند. یادتان باشد هر برنامهای میریزید و هر قولی به خودتان و دیگران میدهید، گوشهی ذهنتان داشته باشید که: البته، دلتنگی اگر بگذارد.
بوطیقای جهالت | حمیدرضا ابک
1 030
من به مقامِ «امید پس از ناامیدی» نائل شدهام. بیرقدارِ «بالاتر از سیاهی رنگی نیست». وارث لبخندهایی که از سر شوق نیستند اما لبخندند.
بوطیقای جهالت | حمیدرضا ابک
1 030
«تنهایی» مصونیت است نه محدودیت. تنهایی به ما کمک میکند تا خودمان را از هجوم صداها و نورها و آدمها نجات بدهیم. صداها و نورها و آدمهایی که صداها و نورها و آدمهای ما نیستند.
بوطیقای جهالت | حمیدرضا ابک
1 030
مگر نه اینکه آدمهایی هم هستند که وقتی روزگار مرگشان فرا میرسد، بار و بندیل میبندد به سمت دریا؟ مگر همین حمید هامون خودمان، هامون من و تو، نبود که پیکانش را میتاباند در پیچهای چالوس و دنبال معجزه میگشت و آخرش که رسید به دریا، ریشش بلند شده بود و حرفهای حکیمانه میزد؟ حالا گیرم که آخر فیلمش را سانسور کردند و تنش را از دل دریا کشیدند بیرون که سیاهنمایی نشود، ترویج نهیلیسم نشود، ملت نریزند توی خیابان بگویند «سینمای نهیلیست، نمیخوایم، نمیخوایم» و چهارستون بدن کیرکگارد را در قبرش بلرزانند. من و تو که میدانیم آخر داستان حمید هامون چه بود؟ گور پدر تمام روایتهایی که به پاسداشت حقیقت سانسور میشوند.
بوطیقای جهالت | حمیدرضا ابک
1 030
اگر رئیسجمهور شوم، میدهم سر در همهی رابطهها تابلویی با خط محمد احصایی نصب کنند که «رعایت فاصلهی ایمنی الزامی است.»
بوطیقای جهالت | حمیدرضا ابک
1 030
اگر آدمی را دیدید که جایی نشسته است، فروپاشیده و خیره به زمین، زمین ویران، نشسته است، حیرت نکنید. ببینید و بگذرید. چیزیش نیست؛ بند دلش پاره شده و برای آنکه بند دلش پاره شده، کاری از کسی بر نمیآید؛ از هیچکس، حتی خداوندگار.
بوطیقای جهالت | حمیدرضا ابک
1 030
پوست آدمیزاد کلفتتر از این حرفهاست. کنار میآید. با همهچیز کنار میآید. ما نمیمیریم. دق نمیکنیم. حتی زندگیمان را با رفتن کسی تعطیل نمیکنیم. شاید هم موفقتر و پیروزتر، دروازههای فردا را فتح کنیم اما لاولوی این زیستنها و موفقیتها و پیروزیها و قهوه خوردنها و رقصیدنها و دوست داشتنها، پنهان و یواشکی، یاد آن کیفیت ازدسترفته میافتیم. انگشتهای پایمان گُر میگیرد، قلبمان مچاله میشود، پلکمان خیس میشود، نفسمان بند میآید و در جواب دیگریِ دیگری که در برابرمان ایستاده و میپرسد: «چی شد؟»، میگوییم: «هیچی عزیزم، هیچی.»
بوطیقای جهالت | حمیدرضا ابک
1 030
بعد چند روز دور افتادن، این کتاب رو شروع کردم. البته نویسنده در مقدمهاش نوشته که این یک کتاب نیست و راستش همین جمله کافی بود تا خوشم بیاد ازش.
1 030
هر وقت گرفتار افکار دردناکی میشوم که مثلا چرا بورخس نیستم و تا کی باید عمرم را صرف جدا کردن برگ رازقی از ساقه و کوبیدن گل در هاون کنم، یاد این حرف مادر میافتم که اگر یاد بگیرم معنای همین کارهای کوچک را بفهمم، زندگی حقیقی یا همان چیزی که روح ساری در جهان مینامندش، درونم به راه میافتد. دیگر مهم نیست بورخس باشم یا نباشم. حتی اگر ساعتها بیحرکت گوشهای بنشینم، در بودنم روی زمین و حتی در کوبیدن رازقی در هاون، در روحی شریکم که بورخس هم بخشی از آن است و آنوقت، من بورخسم.
راهنمای مردن با گیاهان دارویی | عطیه عطارزاده
1 030
کتابهایی از عباس معروفی که واقعا دوست داشتم: سمفونی مردگان، سال بلوا، فریدون سه پسر داشت، نام تمام مردگان یحیاست.
کتابهایی که توی لیستم هست و هنوز نخوندم: تماما مخصوص، پیکر فرهاد، ذوب شده، دریاروندگان جزیرهی آبیتر.
چندتا نمایشنامه و مجموعه داستان هم داره که هنوز سراغشون نرفتم.
1 030
به هر کسی که ادبیات ایران رو در حد و اندازهی وقت گذاشتن نمیدونه، پوزخندی میزنم و رد میشم. حتی ذرهای از میزان غم و رنجی که کتابهای ایرانی به من دادن، توی غمگینترین کتابهای خارجی هم قابل لمس نبود. غم کتابهای ایرانی رو با پوست و گوشت و استخونم حس میکنم. بیپروا باهاشون گریه میکنم. درکشون میکنم و تعمیم میدم به شرایط فعلی. عباس معروفی، شاهکاریه که تمام آثارش رو باید خوند، هایلایت کرد، معرفی کرد و در نهایت، دوباره و دوباره خوند تا ارزش قلم بینظیرش دونسته بشه.
1 030
دارم رفته رفته تبدیل به آدمی میشوم که به فکر کردن فکر میکند. حالا فکر کردن برای من عادت شده، هدف شده. همهاش دلم میخواهد بنشینم و فکر کنم؛ مهم نیست که دستهایم به چه کاری مشغولند.
سمفونی مردگان | عباس معروفی
1 030
من معمولا یک چیزی همراهم هست که بخونم، تا مجبور نباشم ریخت مردم رو ببینم.
چارلز بوکوفسکی
