en
Feedback
یادداشت‌های ماتیلدا

یادداشت‌های ماتیلدا

Open in Telegram

با لیوان چای وارد بشید. صندوق پستی: http://t.me/HidenChat_Bot?start=663438206

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
1 030
Subscribers
+324 hours
+27 days
+12330 days
Posts Archive
دلم می‌خواد عین بوکوفسکی و سلینجر حرف بزنم باهات بلکه یکم به خودت بیای زن.

هیچ‌وقت موفق نشدم با کتاب صوتی و الکترونیکی ارتباط پایداری برقرار کنم. کتاب رو باید لمس کنی، بو کنی، با خودکاری چیزی هایلایتش کنی، گل‌های فصل رو لا‌به‌لای ورق‌هاش خشک کنی، بوک‌مارک بذاری وسطش. کتاب صوتی و الکترونیکی روح نداره؛ من با چیزهایی که روح ندارن، نمی‌تونم ارتباط بگیرم.

نمی‌دونم این لیست بلندبالای کتاب‌هایی که باید بخرم رو با این قیمت‌ها چجوری تهیه کنم؟ کاش می‌شد آدم‌هایی که نمی‌دونن با پولشون چیکار کنن، برای من کتاب بخرن.

از آدم‌های خوب می‌ترسم، چرا که خوبی را چوبه‌ی داری کرده‌اند برای آویختن دیگرانی که به هر دلیلی نتوانسته‌اند خوب باشند. به همین خاطر است که من از هر کسی که خودش را در تمام جنایت‌های جهان شریک نداند، همیشه هراسانم. بوطیقای جهالت | حمیدرضا ابک

ما رسما بی‌مسئله‌ایم، باری به هر جهت. سرسری کار می‌کنیم، سرسری عاشق می‌شویم، سرسری جدا می‌شویم، سرسری درس می‌خوانیم، سرسری سیاست می‌ورزیم و سرسری می‌میریم. بوطیقای جهالت | حمیدرضا ابک

هرچه بیشتر برای فراموشی تلاش کنی، بیشتر خودش را تحمیل می‌کند. هرچه دورتر شوی، نزدیک‌تر شده‌ای. بوطیقای جهالت | حمیدرضا ابک

Repost from N/a
هرچیزی که مربوط به عباس معروفی میشه غمگینم میکنه.

عباس معروفی قربانی بیماری‌ درمان‌ناپذیری شد که غم و اندوه به جانش انداخته بود. به گفته‌ی خودش، سیمین دانشور به من گفت «غصه یعنی سرطان؛ غصه نخوری یک‌وقت معروفی!» و من غصه خوردم. دیالوگ‌باکس | اپیزود شماره‌ی هشتاد و پنج

امروز از دیالوگ‌باکس، بیوگرافی عباس معروفی رو گوش دادم و بسی لذت بردم. در قسمت اول، زندگی و فعالیت‌های ایشون در ایران و در قس
امروز از دیالوگ‌باکس، بیوگرافی عباس معروفی رو گوش دادم و بسی لذت بردم. در قسمت اول، زندگی و فعالیت‌های ایشون در ایران و در قسمت دوم، رویدادهای پس از ترک ایران روایت شده. صحبت‌های خود آقای معروفی، درس زندگی و تلاشه، درس ناامید نشدن و دووم آوردن. چیزهای جدیدی یاد گرفتم از نوشتن، خوندن، بزرگ و شریف بودن. واقعا گوش دادنش رو پیشنهاد می‌کنم.

ما سخت‌جان نبودیم. ما آدم‌های ساده‌ای بودیم که فکر می‌کردیم این وطن باید دوباره وطن بشود. نه پوست‌کلفت بودیم، نه شجاع. کمی آرمان‌خواه بودیم و کمی واقع‌گرا. بوطیقای جهالت | حمیدرضا ابک

انگار برای من، همه‌چیز باید پیچیده و عجیب باشد. هیچ‌چیزی در زندگی من به سادگی به دست نیامده است. هیچ‌وقت در قرعه‌کشی مهمی برنده نشده‌ام، هیچ‌وقت پول بی‌حسابی خودش را پرت نکرده در آغوش من، انگار باید برای به دست آوردن هرچیزی زجر می‌کشیدم. بوطیقای جهالت | حمیدرضا ابک

نویسنده، این رو برای دوستانش که از ایران مهاجرت کردن، نوشته...

رفقا، رفقای لعنتی! این‌بار نمی‌گویم جایتان کنار ما خالی است. این‌بار نمی‌گویم اگر اینجا بودید چه آتشی می‌سوزاندیم، این‌بار باید گوشتان را بیاورید جلو تا برایتان بگویم: به رویمان نیاورید، اما اینجا، حتی جای ما هم خالی نیست. اینجا کسی ما را دوست ندارد. ما به شهر آبا و اجدادی‌مان تبعید شده‌ایم. بوطیقای جهالت | حمیدرضا ابک

تارهای روح هر کسی با چیزی می‌لرزد؛ یکی با موسیقی، یکی با بو، یکی با تصویر، یکی با لمس. اما من اهل کلمه‌ام؛ آدم کلمه. از دیدن و بوییدن و چشیدن و لمس کردن لذت می‌برم اما گردنه‌های پرپیچ زندگی من، گردنه‌هایی بودند سرشار از کلمه. بوطیقای جهالت | حمیدرضا ابک

من را که به سخت‌جانی خود این گمان نبود، آن گمان بود. تیرهایی هم که مرا نکشتند، قوی‌ترم نکردند. آرام آرام رگ‌هایم را پر کردند از رخوت، تا برسم به اینجایی که هستم: طبقه‌ی هجدهم. شاید اگر یکی همان موقع بود که با من یک فیلم ببیند یا چشمانش را ریز کند و بخندد و بگوید «جان من این انگشت کوچیکه‌ی پامو یکم بمال» نمی‌پریدم. بوطیقای جهالت | حمیدرضا ابک

معمولا تصور ما از نقشمان در جهان هستی و نسبتمان با اطرافیانمان و میزان دلبستگی ما به آن‌ها، بیش از اندازه اغراق شده است. تعداد آدم‌هایی که بعد از مرگ کسی رسما اعلان تعطیل زندگی کرده باشند، زیاد نیست. بعد هم وقتی با کاردک از روی آسفالت‌ها جمعت کنند که اساسا نیستی تا بخواهی به این چیزها فکر کنی. بوطیقای جهالت | حمیدرضا ابک

چرا باید تمام عمرم صرف جمع کردن این تکه‌تکه‌هایی شود که هر کدامشان به گوشه‌ای از جهان پرتاب شده‌اند؟ تکه‌هایی که گمان می‌کنم تکه‌های من‌اند و نیستند؛ که انهدام جزئیات، اول از همه، کلیت را از درون فرو می‌پاشد. بوطیقای جهالت | حمیدرضا ابک

هر انسانی باید بتواند خسته شود، رها کند، دست بکشد، گوشه بگیرد و با تمام وجود، دلش بگیرد. آنگاه شاید از دل این خاکستر، دوباره شعله‌ای، زبانه‌ای، آتشی. شاید. بوطیقای جهالت | حمیدرضا ابک

بعد می‌بینی اصلا انگار کاره‌ای نبودی. باد هرجا می‌خواسته وزیده و تو را هم برده است. فقط تو خیال می‌کردی انتخاب کرده‌ای و خوشحال بوده‌ای از اینکه همه‌چیز در کنترل خودت بوده. باورت شده بود که داری کاری می‌کنی اما کدام کار؟ این لحظه‌ها که راه خودشان را رفته‌اند. بوطیقای جهالت | حمیدرضا ابک