en
Feedback
یادداشت‌های ماتیلدا

یادداشت‌های ماتیلدا

Open in Telegram

با لیوان چای وارد بشید. صندوق پستی: http://t.me/HidenChat_Bot?start=663438206

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
1 028
Subscribers
-224 hours
-37 days
+11930 days
Posts Archive
فکر بچه‌دار شدن موهای تنم را سیخ می‌کرد. خودم را در او می‌دیدم، یک نورما جین دیگر در یتیم‌خانه. چیزی درونم اتفاق می‌افتاد. جیم متوجه نمی‌شد؛ دختر کوچولوی پیراهن آبی و بلوز سفید دیگری که در خانه‌های خاله‌ها و عموها زندگی می‌کرد و ظرف می‌شست و نفر آخری بود که شنبه شب‌ها در وان‌هایی حمام می‌کرد که همه در آن حمام کرده بودند. داستان من | مرلین مونرو

پر از این احساس عجیب و غریب شده بودم که دو نفرم: یکی از شخصیت‌هایم نورما جین است از یتیم‌خانه که متعلق به هیچ‌کسی نیست. نام شخصیت دیگرم را نمی‌دانستم، اما می‌دانستم متعلق به کجاست. او متعلق به اقیانوس، آسمان و همه‌ی دنیا بود. داستان من | مرلین مونرو

همچنان خیال‌بافی می‌کردم، ولی نه فقط در مورد عکس پدرم، درباره‌ی خیلی چیزهای دیگر. بیشترین خیال‌بافی‌ام در مورد زیبایی بود. در خیال‌بافی‌هایم خودم را آنقدر زیبا می‌دیدم که وقتی از جایی رد می‌شدم، مردم برای دیدنم به عقب برمی‌گشتند. داستان من | مرلین مونرو

هرچه بزرگ‌تر می‌شدم بیشتر می‌فهمیدم با بچه‌های دیگر فرق دارم، چون نه بوسه‌ای در کار بود و نه قول و قراری. خیلی احساس تنهایی می‌کردم و دوست داشتم بمیرم. همیشه دلم خوش بود به رویاهایم. داستان من | مرلین مونرو

تقریبا هر کسی را که می‌شناختم از خدا برایم حرف می‌زد. همیشه به من می‌گفتند نباید او را ناراحت کنم؛ اما وقتی گریس از خدا حرف می‌زد، گونه‌ام را نوازش می‌کرد و می‌گفت خدا تو را دوست دارد و دارد نگاهت می‌کند. وقتی یادم می‌افتاد گریس چه به من گفته، در تختم دراز می‌کشیدم و برای خودم گریه می‌کردم. تنها کسی که دوستم داشت و نگاهم می‌کرد، کسی بود که نه می‌توانستم صدایش را بشنوم و نه می‌توانستم لمسش کنم. عادت داشتم هربار وقت می‌کردم، تصاویری از خدا برای خودم بکشم. در نقاشی‌هایم خدا کمی شبیه خاله گریس بود. داستان من | مرلین مونرو

اینطور شد که تا مدت‌ها که در تختم دراز می‌کشیدم، دیگر هیچ رویایی در مورد هیچ‌چیز به سراغم نمی‌آمد. داستان من | مرلین مونرو

از اینکه شبیه دخترهای دیگه نیستی که مدام گریه می‌کنن، خیلی بهت افتخار می‌کنم. داستان من | مرلین مونرو

وقتی زیر باران از مدرسه به خانه بر‌می‌گشتم و ناراحت بودم، تظاهر می‌کردم پدرم منتظرم است و دارد غرولند می‌کند که چرا بارانی‌ام را نپوشیده‌ام. هیچ‌وقت بارانی نداشتم؛ همین‌طور جایی به اسم خانه که آنجا بروم. اما در خیال‌بافی می‌شود از روی حقایق پرید، درست به آسانی پریدن گربه‌ای از دیوار پرچین. خیال بافی‌ام این بود: پدرم منتظرم بود و بالاخره به خانه‌ای پا می‌گذاشتم که در آن از ته دل بخندم. داستان من | مرلین مونرو

اینطور برایم جا افتاده بود که همیشه همه به من می‌گویند کاری که دوست دارم را انجام ندهم. داستان من | مرلین مونرو

خوندن زندگینامه و سرگذشت آدم‌ها همیشه برای من جالب بوده. این‌بار سراغ مرلین مونرو رفتم تا روایت زندگی‌ شخصی و هنری‌اش رو از ز
+2
خوندن زندگینامه و سرگذشت آدم‌ها همیشه برای من جالب بوده. این‌بار سراغ مرلین مونرو رفتم تا روایت زندگی‌ شخصی و هنری‌اش رو از زبون خودش بخونم. با من همراه بشید.

با قلبی سنگین و غمگین، تمومش کردم. جان گرین یکی از نویسنده‌هاییه که به خوبی رنج رو در آثارش به تصویر می‌کشه. «در جست‌وجوی آلاسکا»، امید، عشق، دوستی، معنا، مرگ، فقدان، پذیرش و زیستن با رنج رو در یک فضای نوجوانانه و روزمرگی که مختص قلم نویسنده‌اس، روایت می‌کنه. با توجه به اینکه با سبک نویسنده آشنا بودم، کتاب رو دوست داشتم و فکر کنم بعدها هم دوباره بخونمش.

ما نمی‌توانیم کاملا از اینکه کاری درست است یا نه، مطمئن باشیم؛ تا اینکه دیگر وقتی برای انجام دادنش نباشد. در جست‌و‌جوی آلاسکا | جان گرین

همیشه از اینکه متوجه می‌شدم تنها آدم دنیا نیستم که گاهی احساسات و افکار عجیب‌غریب و وحشتناک دارد، شوکه می‌شدم. در جست‌و‌جوی آلاسکا | جان گرین

گویا یه مینی‌سریال هشت قسمتی از کتاب هم ساختن. امشب دانلودش می‌کنم.
گویا یه مینی‌سریال هشت قسمتی از کتاب هم ساختن. امشب دانلودش می‌کنم.

زیبا و غم‌انگیز و حاوی اسپویل کتاب.
زیبا و غم‌انگیز و حاوی اسپویل کتاب.

دلم می‌خواست آخرین کسی باشم که او دوستش داشت؛ می‌دانستم اینطور نبود. در جست‌و‌جوی آلاسکا | جان گرین

آخرین کلمات مری‌ودر لوئیس این‌ها بود: «من ترسو نیستم؛ بلکه خیلی قوی‌ام. مُردن چقدر سخته.» شک ندارم که همینطور است؛ ولی امکان ندارد خیلی سخت‌تر از این باشد که جزو بازماندگان باشی‌. در جست‌و‌جوی آلاسکا | جان گرین

اصلا «درجا مُردن» معنی هم دارد؟ «درجا» چقدر طول می‌کشد؟ یک ثانیه است؟ ده؟ درد آن ثانیه‌ها هم وحشتناک بوده؛ چون قلبش منفجر شده و ریه‌هایش از کار افتاده‌اند و خون و هوایی نبوده که به مغزش برسد و تنها احساسی که داشته هم وحشت بوده است. در جست‌و‌جوی آلاسکا | جان گرین

درد وجود داشت. دردی مزمن و بی‌پایان توی دلم بود که از بین نمی‌رفت. در جست‌و‌جوی آلاسکا | جان گرین

انگار غم‌های خودم کمن که همش کتاب‌های غمگین می‌خونم!