یادداشتهای ماتیلدا
Open in Telegram
با لیوان چای وارد بشید. صندوق پستی: http://t.me/HidenChat_Bot?start=663438206
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 028
Subscribers
-224 hours
-37 days
+11930 days
Posts Archive
1 031
خوشگلا! لطفا از چنل نوپای دوستمون حمایت کنید. حتی اگه خریدی ندارید، جوین شید که حضورتون هم دلگرمیه.🩵
1 031
در پاسخ این پیام نوشت:
سلام دوستان
یونسم،شغلم چاپ و صحافی کتابه
تازگیا یه چنلی زدم که بتونم کتابهایی ک چاپ میشن رو ارائه بدم
انواع کتابها و رمان های زبان خارجی(بدون سانسور) رو میتونی سفارش بدی.
ترجیحم بر اینه که کتابهایی رو بزارم بقیه ببینن که ارزش خوندن داشته باشن،یا برای کسایی خوب باشه که میخوان زبانشون رو تقویت کنن.وگرنه ک بیشتر از 1000عنوان رو میتونم ساپورت کنم(تقریبن میشه هر کتابی که بخوای) رو میتونی سفارش بدی.
آیدی چنل:
@yela_book
آیدی خودم:
@younes_ilbeigi
1 031
یک بار سعی کردم یادم بیاید قبل از آمدن او زندگیام چطور بود. چیزی تغییر نکرده بود، امیدی نبود، چشمانداز روشنی هم نبود و همهی درها هم بسته بودند. هنوز مشکلات سرجایشان بودند، تک به تک، اما مثل گرد و غباری فوت شده بودند کنار.
داستان من | مرلین مونرو
1 031
عاشق من شخصیت فردگرای نیرومندی داشت، نه به این معنا که سلطهگر باشد؛ مرد قوی نیازی نمیبیند به زن سلطه کند. او هیچوقت قدرتش را به زنی که عاشقش شده نشان نمیدهد، بلکه قدرتش را به دنیا نشان میدهد.
داستان من | مرلین مونرو
1 031
انگار کف اقیانوس بودم و امیدی به دیدن نور روز نداشتم و همینطور امیدی به اینکه برای اولین بار عاشق شوم. نه تنها اصلا عاشق نشده بودم، بلکه اصلا رویایی هم از آن در سر نداشتم. عشق در نظر من چیزی بود که مال بقیهی مردم بود، آنها که خانه و خانواده داشتند. اما همان وقت که در کف اقیانوس بودم، عشق به من تلنگری زد، بلندم کرد و من را به هوا برد و روی پاهایم نگه داشت. به دنیا نگاه کردم، طوری که انگار تازه متولد شدهام.
داستان من | مرلین مونرو
1 031
هنوز در زندگیام همهچیز کاملا سیاه نبود؛ بله واقعا اینطور نبود. وقتی جوانی و سالم، میتوانی برای روز دوشنبه برنامهی خودکشی بچینی و چهارشنبه دوباره شاد و خندان باشی.
داستان من | مرلین مونرو
1 031
بله، چیز خاصی در من بود و من آن را دریافتم. من از آن دخترهایی بودم که آنها را توی اتاقخواب، مُرده پیدا میکنند؛ در حالی که شیشهی خالی قرص خوابآور هم بغلدستشان است.
داستان من | مرلین مونرو
1 031
خجالت میکشیدم به چشمهای کسی نگاه کنم. وقتی آدم از درون شکسته باشد، اینطوری میشود.
داستان من | مرلین مونرو
1 031
میدانستم آنها با من فرق دارند. آنها افکار و تخیلات من را نداشتند. من در سرم چیزی کمتر از هنرپیشه شدن نمیپروراندم. خودم میدانستم درجه سهام. حتی میتوانستم خلأ استعدادم را حس کنم؛ درست مثل لباسهای زیر ارزانی که تنم بودند. اما خدایا چقدر دوست داشتم یاد بگیرم و عوض شوم تا پیشرفت کنم! چیز دیگری نمیخواستم؛ نه پول، نه مرد، نه عشق؛ فقط و فقط قدرت بازیگری میخواستم. در حالی که زیر تلألؤ نورها بودم و دوربین رویم تمرکز کرده بود، ناگهان خودم را شناختم. چقدر خام و خالی و بیفرهنگ بودم من! دختری یتیم و عبوس با کلهای اندازهی تخم غاز!
داستان من | مرلین مونرو
1 031
برهنه نشستن جلوی دوربین و ژستهای شاد و زننده گرفتن من را به خاطرات و خیالات بچگیام میبرد. وقتی دیدم این رویا، تنها رویایی است که از آن همه خیالاتم به حقیقت پیوسته، غمگین شدم.
داستان من | مرلین مونرو
1 031
سلام بر آذر خانوم کتابخون
پاشا یوتوبر مورد علاقه منه برام جالب بود پوشه مرلین هم زمان شد با کتاب تو
گفتم واست بفرستمش
https://youtu.be/uZeJuHLIi68?si=kkaiCzNfrI4wdlpI
1 031
هالیوودی که من میشناختم، هالیوود بدشانسی بود و بدبختی؛ تقریبا هر کس را که میشناختم یا سؤتغذیه داشت یا به فکر خودکشی بود.
داستان من | مرلین مونرو
1 031
بازیگری برایم چیزی جذاب و زیبا بود؛ چیزی مثل آن رنگهای روشن و براقی که نورما جین کوچولو در خیالبافیهایش میدید. یک هنر نبود، مثل بازیای بود که بهت قدرت میداد تا از آن دنیای تیره و ملالآوری که میشناسی، بیرون بروی و قدم به دنیای آنچنان روشن و درخشانی بگذاری که حتی تصورش هم قلبت را از حرکت بازمیدارد.
داستان من | مرلین مونرو
1 031
گرسنهای و با خودت میگویی: «برای کمر باریک شدنم بهتره چیزی نخورم. توی دنیا هیچی بهتر از یه شکم صاف نیست.»
داستان من | مرلین مونرو
1 031
وقتی آدم جوان و سالم باشد، تنهایی خیلی بیشتر مهم میشود. با چشمهای تنهایم به خیابانها نگاه میکردم. هیچ قوم و خویشی نداشتم که به دیدنشان بروم یا دوستی که با او جایی بروم.
داستان من | مرلین مونرو
1 031
الان در رابطه با بچهدار شدن احساس متفاوتی دارم؛ در حقیقت یکی از آن چیزهایی است که آرزویش را دارم. او هرگز یک نورما جین نمیشود. میدانم چطور بدون دروغ بزرگش کنم. هیچکس در مورد هیچچیز به او دروغ نمیگوید و من خودم به همهی سوالهایش پاسخ میدهم. اگر جواب سوالهایش را بلد نباشم، به دانشنامه مراجعه میکنم. جوابش را پیدا میکنم. هرچه بخواهد به او میگویم: در مورد عشق، روابط زناشویی و در مورد همهچیز!
داستان من | مرلین مونرو
