یادداشتهای ماتیلدا
Open in Telegram
با لیوان چای وارد بشید. صندوق پستی: http://t.me/HidenChat_Bot?start=663438206
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 028
Subscribers
-224 hours
-37 days
+11930 days
Posts Archive
1 029
وقتی فقط یک آرزو داشته باشید، بیشتر احتمال دارد به حقیقت بپیوندد، چون فقط به سمت آن میتازید و راه دیگری پیش رویتان نیست.
داستان من | مرلین مونرو
1 029
میدانستم متعلق به مردم و متعلق به همهی دنیا هستم؛ نه به این خاطر که زیبا بودم یا استعداد داشتم، بلکه بهخاطر اینکه اصلا به هیچکس و هیچچیز تعلقی نداشتم. مردم تنها خانوادهی من، تنها شاهزادهی سوار بر اسب سفید من و تنها خانهای بودند که در رویاهایم داشتم.
داستان من | مرلین مونرو
1 029
همیشه فکر میکردم ستارههای سینما افراد مستعد و جالبیاند، پر از خصوصیات خاص. با ملاقات آن شخصیت در مهمانیها، او را بیروح و حتی سراسیمه مییافتم. اغلب در مهمانیها چندین ساعت ساکت میایستادم تا آن ستارهی سینمای کودکیام که برایم مثل بت شده بود، در هم بشکند و به آدمی کوچک و کسلکننده تبدیل شود.
داستان من | مرلین مونرو
1 029
لباس، شهرت، پول، آینده و هرچه آرزویش را داشتم را به دست آورده بودم. حتی چند تا دوست هم داشتم و همیشه عشق در هوا موج میزد. اما با همهی این چیزهای افسانهای که برایم اتفاق افتاده بودند، بهجای اینکه خوشبخت باشم، افسرده شدم و در نهایت به ناامیدی رسیدم. به یکباره انگار در زندگیام اتفاق اشتباهی روی داد و زندگی برایم تحملناپذیر شد، مثل همان روزهای اولِ پر از یأس.
داستان من | مرلین مونرو
1 029
معمولا در مصاحبهها دروغ میگفتم که بیشترش در مورد پدر و مادرم بود. میگفتم مادرم مُرده و پدرم هم در اروپاست. دروغ میگفتم چون خجالت میکشیدم همهی دنیا بفهمند مادرم در بیمارستان روانی بستری است و من حاصل ارتباط نامشروعم و هرگز صدای پدر غیرقانونیام را نشنیدهام.
داستان من | مرلین مونرو
1 029
سلام خانوم.
من قبلا پیام داده بودم در مورد کارگروه کتابخوانی و شما لطف کردی گفتی که داخل کانالت میذاری.
پس اگه کسی سطح زبانش حداقل متوسطه و عاشق کتاب خوندنه؛ این لینک احتمالا به دردش میخوره:
https://t.me/EnglishPathAcademy/414
1 029
با خودم عهد کردم بعد از اینکه کمی اوضاعم به ثبات رسید، دوباره خواندن همهچیز را از سر بگیرم. باید همهی کتابها را میخواندم و همهی شگفتیهای دنیا را کشف میکردم.
داستان من | مرلین مونرو
1 029
شب که میشد روی تختم دراز میکشیدم و به این فکر میکردم که ایکاش در دورهی رنسانس بودم. البته تا الان مُرده بودم، اما میارزید.
داستان من | مرلین مونرو
1 029
خیلی وحشتناک است که کمی امیدوار شوی و بالا بروی، بعد یک دفعه لیز بخوری پایین و ببینی نه کاری هست، نه امیدی، نه پولی و نه جایی.
داستان من | مرلین مونرو
1 029
به هیچوجه سرزنشم نمیکرد. میگفت زندگی پر است از پیچیدگیها و اشتباهات. میخواست منتظر بماند تا قلبم دوباره قوی شود و اگر توانستم من هم او را دوست بدارم.
داستان من | مرلین مونرو
1 029
میگفت: «یکی از دلایلی که حرفی برای گفتن نداری، این است که اصلا هیچجا نرفتی و هیچچیز ندیدی.»
داستان من | مرلین مونرو
1 029
شب در رختخوابم گریه کردم. عشق ورزیدن ناامیدانه، برای دل غم بزرگی است.
داستان من | مرلین مونرو
1 029
چیزی که موقع خوندن این کتاب غمگینم میکنه، خود کتاب نیست. اینه که مرلین، به عنوان کسی که مطلقا هیچ پولی نداشته، با دستمزدی که از چندتا عکاسی و نقشهای کوچیک میگرفته، برای خودش اتاقی اجاره کرده، ماشین مدل پایین و دستچندمی خریده و گذران زندگی میکنه. چیزی که برای ما با حقوق بالا هم خیلی تلاش و پسانداز میطلبه!
1 029
با دیدنم، طوری به من لبخند زدند که انگار یک تکه شیرینی فرانسویام!
داستان من | مرلین مونرو
1 029
در مدتی که عاشق این مرد بودم، همچنان دنبال کار هم میگشتم. دیگر حرفهام را فراموش کرده بودم. فقط دنبال کار بودم، چون فکر میکردم اگر استخدام جایی باشم، او بیشتر دوستم خواهد داشت. فکر میکردم از اینکه میبیند همینطوری علافم و فقط کارم این است که در خانه منتظرش بشینم، عصبی میشود. گاهی اوقات مردها از اینکه آنها را خیلی دوست داشته باشی، احساس گناه میکنند و ناراحت میشوند.
داستان من | مرلین مونرو
1 029
سلام گرم به خوشگلای کتابخون.✨
امشب میام که بعد چند روز ادامهی کتاب رو بخونیم.
