en
Feedback
یادداشت‌های ماتیلدا

یادداشت‌های ماتیلدا

Open in Telegram

با لیوان چای وارد بشید. صندوق پستی: http://t.me/HidenChat_Bot?start=663438206

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
1 032
Subscribers
+124 hours
+17 days
+12030 days
Posts Archive
مثل این است که خودشان نمی‌خواهند ما سر و سامان بگیریم. دست‌هایی در کار است که نمی‌گذارد. یا می‌خواهد ما از درون بپوسیم و از بین برویم یا می‌خواهد به همین وضع فعلی نگاهمان دارد. سووشون | سیمین دانشور

زری گریه‌کنان گفت: «هر کاری می‌خواهند بکنند اما جنگ را به لانه‌ی من نیاورند. به من چه مربوط که شهر شده عین محله‌ی مردستان... شهر من، مملکت من همین خانه است اما آن‌ها جنگ را به خانه‌ی من هم می‌کشانند.» سووشون | سیمین دانشور

یکی بود، یکی نبود، یک دختر کوچولویی بود که اسمش مینا بود. این دختر، تنها دختری بود که وقتی ستاره‌ها در آسمان نبودند، برای ستاره‌ها گریه می‌کرد. من به عمرم هرگز بچه‌ای را ندیدم که برای ستاره‌ها گریه بکند. سووشون | سیمین دانشور

بعضی آدم‌ها عین یک گل نایاب هستند، دیگران به جلوه‌شان حسد می‌برند. خیال می‌کنند این گل نایاب تمام نیروی زمین را می‌گیرد. تمام درخشش آفتاب و تری هوا را می‌بلعد و جا را برای آن‌ها تنگ کرده، برای آن‌ها آفتاب و اکسیژن باقی نگذاشته. به او حسد می‌برند و دلشان می‌خواهد وجود نداشته باشد. یا عین ما باش یا اصلا نباش. شما تک و توکی گل نایاب دارید و بعد خرزهره دارید که به درد ترسانیدن پشه‌ها می‌خورند و علف‌های نجیب که برای بره‌ها خوبند. خب همیشه شاخه‌ای بلندتر و پربارتر از شاخه‌های دیگر یک درخت می‌شود و حالا این درخت بلندتر، چشم و گوشش باز است و خوب می‌‌بیند. آن‌ها می‌گویند نبین و نشنو و نگو. سووشون | سیمین دانشور

زن‌های شهر با لباس‌های رنگارنگشان در بغل افسرهای غریبه می‌رقصیدند و مردهایشان روی مبل‌ها نشسته بودند و آن‌ها را می‌پاییدند. گفتی بر سر آتش نشسته‌اند. شاید هم خوشحال بودند. شاید هم خون خونشان را می‌خورد. آدم که توی دل مردم نیست. سووشون | سیمین دانشور

یکی از دلایلی که خوندن کتاب‌های ایرانی رو خیلی دوست دارم، توصیف‌ها، ضرب‌المثل‌ها، کنایه‌ها و حرف زدن مردم عادی تو زمان‌های قدیمه. دلم غنج می‌ره برای این همه شیرینی و زیبایی زبون فارسی.

بعد مطرب‌ها آمدند. نعمت قانون می‌زد و همکار شکم‌گنده‌اش تار می‌زد و پسرک زیر ابرو برداشته‌ای «گلم، گلم، یار گلابتون» را خواند و رقصید و بعد «عزیزم، عزیزم، برگ بیدی» را خواند و بعد ضرب گرفتند و چند تا زن و مرد با لباس‌های عاریتی قشقایی، رقص دستمال و چوبی هشلهفتی کردند. زری همه‌چیز تقلبی دیده بود اما قشقایی تقلبی به عمرش ندیده بود. سووشون | سیمین دانشور

خیلی طاقت می‌خواهد که آدم هفده سال به دروغ زندگی کند. کارش دروغی، لباسش دروغی و سر تا پایش دروغ باشد. سووشون | سیمین دانشور

خوندن کتابی که هدیه گرفتی یه‌جور دیگه بهت می‌چسبه. بریم که با هم سووشون بخونیم.
خوندن کتابی که هدیه گرفتی یه‌جور دیگه بهت می‌چسبه. بریم که با هم سووشون بخونیم.

زندگی مثل یه کتاب می‌مونه. نمی‌تونی یه چپتر رو بدون خوندن رد کنی؛ باید خط به خطش رو بخونی، با تموم کرکترها آشنا بشی، بعضی جاهاش گریه کنی، بعضی جاهاش قهقهه بزنی، یه وقتا چیزی رو می‌خونی که می‌گی کاش نمی‌خوندم، یه وقتا دلت نمی‌خواد یه صفحه به پایان برسه. باید ادامه بدی تا ببینی انتهای کتاب چی برات داره. قوی باش. داستانت هنوز تموم نشده.

تمومش کردم و واقعا نمی‌تونم انتخاب کنم که نمایشنامه‌ی اولی رو بیشتر دوست داشتم یا دومی رو. جفتشون عالی بودن، خودکار از دستم نمی‌افتاد انقدر که زیر جملات خط می‌کشیدم. اگه نمایشنامه دوست دارید و اگه قلم کامو رو دوست دارید، خوندنش رو پیشنهاد می‌کنم.

یانک در زندان است و طناب دار سرد است. او در آستانه‌ی مرگ است. شاید هم الان مُرده. برای اینکه دیگران زندگی کنند. اما اگر دیگران زندگی نکنند؟ اگر او برای هیچ مُرده باشد چی؟ عادل‌ها | آلبر کامو

اگر مرگ تنها راه چاره باشد، راه غلطی در پیش گرفته‌ایم. راه درست آن است که به سوی زندگی، به سوی آفتاب برود. آدم نمی‌تواند مدام در سرما زندگی کند. عادل‌ها | آلبر کامو

گرندوشس: عشقی جدا از خدا وجود ندارد. کالیایف: چرا، عشق به مخلوق. گرندوشس: مخلوق فاسد است. با او چه می‌شود کرد جز آنکه نابودش کرد یا بخشیدش؟ کالیایف: می‌شود با او مُرد. عادل‌ها | آلبر کامو

گرندوشس: تو جوانی؛ نمی‌توانی بد باشی. کالیایف: من وقت جوانی کردن نداشتم. عادل‌ها | آلبر کامو

کاش می‌شد حتی یک ساعت، سیاه‌بختی دردناک این دنیا را فراموش کرد و بالاخره به رهایی رسید. فقط یک ساعت زودگذر که آدم برای دل خودش زندگی کند. می‌توانی مجسم کنی؟ عادل‌ها | آلبر کامو

ولی عشق یعنی همین؛ آدم همه‌چیزش را بدهد، همه‌چیزش را فدا کند و توقع عوضش را هم نداشته باشد. عادل‌ها | آلبر کامو

برایتان تکرار می‌کنم: کشتن بچه‌ها، مخالف شرافت است. عادل‌ها | آلبر کامو

به هر حال، لازم شد که عادت کنم. یاد گرفتم که با شدیدترین دلهره‌ها آرام باشم. عادل‌ها | آلبر کامو

فرقی که دارم این است که زندگی به نظرم شگفت‌انگیز می‌آید. من زیبایی و خوشبختی را دوست دارم و برای همین است که از استبداد متنفرم. عادل‌ها | آلبر کامو