خانوم شیرین
Open in Telegram
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
391
Subscribers
-324 hours
-87 days
-3930 days
Posts Archive
391
کمحرف شدهام. دوست ندارم توضیحی به کسی بدهم
و هیچ توضیحی از کسی نمیخواهم.
همونطور که میشل مونتنی میگفت:
غمهای کوچک پُرحرفند،
غمهای بزرگ لال
میترسم که لال شده باشم.
391
من چیزی از عشقمان
به کسی نگفتهام!
آنها تو را هنگامی که
در اشکهای چشم
تن میشستهای دیدهاند
نزار قبانی
391
اونقدر نگران نجات دادن یا ناراحت نکردن بقیه بودیم که نفهمیدیم بجاش بیشترین ظلم و بی توجهی ها رو به خودمون کردیم.
تلخه اما گاهی ما جلیقه نجات بقیه و طناب دار خودمون بودیم.
391
آری، حتی آن لحظههای تلخ هم گذشتند؛
اما از لبهایمان چیزی نماند،
جز گورستانی برای لبخندهایمان.
391
از وقتی گفتی «دوستت دارم»،
ملودی آرامی در گوشم نواخته شد؛
ملودیای که هر بار در خاطرم تکرار میشود، تمام وجودم را ستارهباران میکند.
البته اشتباه نکن؛
ستارههای وجود من هرگز به زیبایی
ستارههایی که در چشمهایت ساکناند، نیستند.
391
عشق
راهیست برای بازگشت به خانه
بعد از کار
بعد از جنگ
بعد از زندان
بعد از سفر
بعد از …
من فکر میکنم
فقط عشق میتواند
پایان رنجها باشد
به همین خاطر
همیشه آوازهای عاشقانه میخوانم
من همان سربازم
که در وسط میدان جنگ
محبوبش را فراموش نکرده است
رسول یونان
