خانوم شیرین
Відкрити в Telegram
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
390
Підписники
-124 години
-107 днів
-3730 днів
Архів дописів
390
نه فقط با حرف که من با دل و جان دوستت دارم؛ که تو برای من فراتر از یک یاری، تو تنها بهانه منی، برای لبخند زدن، در زمانه ای که زندگی از قهوه تلخ هم، تلخ تر است.
390
شاید اگر در ازای تک تک درد هایمان آغوشی برایمان باز میشد اکنون تا این حد پژمرده و تنها نبودیم.
390
پشت نقاب بی تفاوتی بزرگسالی هممون اون بچه های کوچیکی هستیم که با دیدن یه پروانه از ذوق رو پاش بند نمیشد.
390
و استوار ایستادهایم؛
بیآنکه کسی متوجه شود
چه زخمهایی بر دستهایمان نشسته،
از بس که تکههای شکستهی قلبمان را
کنار هم گذاشتهایم.
390
کمحرف شدهام. دوست ندارم توضیحی به کسی بدهم
و هیچ توضیحی از کسی نمیخواهم.
همونطور که میشل مونتنی میگفت:
غمهای کوچک پُرحرفند،
غمهای بزرگ لال
میترسم که لال شده باشم.
