خانوم شیرین
Open in Telegram
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
398
Subscribers
-324 hours
-57 days
-2530 days
Posts Archive
398
Repost from یادداشتهای مهآلود
پاییز را از دست نده!🍂
جهت یادآوری برای لذت بردن از پاییز؛
برای وقتهایی که آنقدر درگیر روزمرگی میشویم که یادمان میرود فصلها را باید زندگی کرد، نه فقط از تقویم رد شد.
وقتی نارنگی پوست میکنی، عجله نکن. بگذار عطرش روی دستهایت بماند و تمام اتاق را پر کند.
انار دون کن و دانه به دانه بخور؛ همانطور که ترشی و شیرینیاش را مزه میکنی، چند لحظه چشمهایت را ببند و از همین خوشی کوچک لذت ببر.
برای خودت چای بریز و نوشِ جان کن؛ گاهی تنها، گاهی کنار خانواده و گاهی هم با دوستان.
یک دمنوش تازه امتحان کن،
شبها شیر گرم بنوش.
برای خودت یک پلیلیست بساز که بعدها با شنیدنش یادت بیاید این روزها چه حالی داشتی.
بیرون برو. هر روز یک مسیر را انتخاب کن و کمی آرامتر از همیشه راه برو. به درختها نگاه کن، هوای خنک را نفس بکش و به خشخش برگهای زرد و نارنجی زیر قدمهایت گوش بده. پاییز آنقدر زیباست که حیف است فقط از پشت پنجره تماشایش کنیم.
لباسهای پاییزیات را بپوش، شال گردنت را بردار و حتی اگر قرار نیست جای خاصی بروی، برای خودت
خوشپوش باش. به پارک برو، روی یک نیمکت بنشین و چند دقیقه هیچ کاری نکن.
کتاب بخوان، شعر بخوان، فیلم ببین، پادکست گوش کن و شبها دفترت را باز کن و برای خودت بنویس؛ نه برای اینکه کسی بخواند، فقط برای اینکه بعضی حرفها جایی برای ماندن و یادگار شدن داشته باشند.
و هر روز یک چیز کوچک را تازه تجربه کن.
قرار نیست اتفاق بزرگی بیفتد تا از
زندگی لذت ببری.
گاهی حال خوب، همین یک عصر پاییزیست؛
یک فنجان چای، بوی نارنگی و پرتقال روی دستها، صدای برگها زیر قدمها
و دلی که برای چند دقیقه هیچ چیز بیشتری نمیخواهد.
این پاییز را فقط پشت سر نگذار؛ یکبار، آرام و با حوصله، زندگیاش کن.
398
این شعرها
تنها مدارکی هستند
که به مردم اثبات می کنند
تو چقدر زیبا بوده ای،
من چقدر مجنون ...
نزار قبانی
398
+1
سلام بر آنهایی که وقتی تو را خاموش یافتند رهایت نکردند؛
مگر بعد از آن که نور و روشنایی را به تو بازگرداندند...
محمود درویش
398
به من
تاریکیهای وجودت را هم نشان بده؛
مطمئن باش...
همانقدر که مشتاق دیدنِ
نیمهی درخشان روی ماهت هستم،
نیمهی تاریکت را هم
دوست دارم...
شیرین
398
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم، تو، پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو ، بار دیگر تو
فروغ فرخزاد
398
قهوهی پاییزی چرا؟
جانم را
با نگاهِ گرمت
سرریز کن؛
و بعد
مرا
با چاشنیِ اندوهِ تهنشینشده
در چشمانم،
در آغوشت
یک نفس
سر بکش...
شیرین
