خانوم شیرین
Open in Telegram
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
390
Subscribers
-124 hours
-107 days
-3730 days
Posts Archive
390
عجیب است؛ گاهی بیشتر از نبودن یک نفر، دلت برای آن خود قدیمیات تنگ میشود؛ همان آدمی که کنار او، بیدلیل خوشحال بود.
390
تا زمانی که مطمئن نشدین از حستون و توی بلاتکلیفی هستین یا برای فرار از مشکلات روزمره و پیدا کردن یه سرگرمی، اسم عشق رو بدنام نکنید، با احساسات هم بازی نکنید و اینقدر به قول شهرزاد تجاوز نکنید به کلمه بی پناه و مظلومِ عشق...
390
شلوغی همیشه انرژی ام را میگیرد؛ اما تنهایی، آرامآرام مرا به آغوش خودم برمیگرداند.
هیچوقت به اندازهی شبهایی که در اتاق تاریکم، با موسیقی مورد علاقهام تنها بودم، احساس زنده بودن نکردهام.
390
نمیدانم تو را پیدا کردهام یا به گمشدهای رسیدهام که تمام عمر در جستوجویش بودم؛
تو انگار پیش از آمدنت، سالها در قلبم زندگی کردهای.
390
راستش را بخواهی، هر بار که به چهرهات نگاه میکنم، برای لحظهای میان رویا و واقعیت معلق میمانم؛ مگر میشود این همه زیبایی، فقط سهم یک انسان باشد؟
390
کاش ارزش حضورِ انسانهای مهم زندگیمان را پیش از آنکه به خاطره تبدیل شوند، بدانیم؛ چون وقتی دیر شود، حتی تمام قدردانیهای دنیا هم نمیتوانند جای خالی یک نفر را پر کنند.
390
او از آن آدمهاییست که بودنش، به جهان رنگ و لعابی تازه میدهد؛ وقتی او کنارم است، حتی غمهایم نیز لباس شادی بر تن میکنند.
