The Dragon's Quill
Open in Telegram
Fire cannot kill a dragon. @Bingewatcherukbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
286
Subscribers
+124 hours
+57 days
+530 days
Posts Archive
علت خشم رینا خیلی زود معلوم شد. شاهدخت ایرا رفته بود. اون با طلوع خورشید از دراگون استوت گریخته خودش رو به حیاط رسونده و اژدهایی رو برداشته بود. رینا اعلام کرد که: "نه هر اژدهایی بلکه بالريون اون بالریون رو برده بود بچه دیوانه نه او هیچ جوجه اژدهایی نداشت نه. ایرا باید وحشت سیاه را می برد؛ اژدهای میگور هیولایی که پدرش را کشت. اگر قصد آزارم را نداشت چرا بالريون؟ من چه به دنیا آوردم؟ چه هیولایی؟ از شما می پرسم من چه به دنیا آوردم؟" ملکه آلیسان گفت: "دختری کوچک او فقط یک دختر کوچک عصبانی است."
میگن اژدهایان همیشه حس سوارشون رو درک میکنن و دریمفایر به حدی آشفته و عصبانی بود که باعث شد سیلوروینگ و ورمیثور چنان از جا بلند بشن و غرشی بکنن که هر عان مردم تصور کنن رقص اژدهایان بالریون و کوییک سیلور دوباره تکرار بشه. اما دریم فایر نشست و اژدهایان هم رو تیکه و پاره نکردن. رینا از اژدها پایین اومد و اسم جهریس و آلیسان رو فریاد میزد.
کار کنام اژدها تقریبا تمام بود و سال بیگانه هم همینطور، تجارت در اوج خودش بود و لرد ردواین به شاه پیشنهاد داد که مسابقاتی برگزار کنن تا تسکینی برای این سال سیاه باشه و شاه قبول کرد اما همون لحظه اتفاق جدیدی برای آشفته شدن دربار اتفاق افتاد اونم حضور رینا تارگرین بود.
دفعه بعد که رینا ظاهر شد و برای غذا از اتاقش بیرون اوند بلافاصله با موضوع مخالفت کرد. "تو همه چیز داری و من هیچ ندارم. حالا می خواهی دخترم را هم ببری؟ خب تو او را نخواهی برد. تو تخت پادشاهی مرا داری، خودت را با آن آرام کن. همان شب رینا دخترش شاهدخت ایرا رو به اتاقش احضار کرد تا اونو سرزنش کنه و صدای فریادهای مادر و دختر در سرتاسر طبل سنگی پیچید شاهدخت ایرا پس از اون دیگه با ملکه آلیسان حرف نزد. علیاحضرت که از هر سمت به بن بست خورده بود، بالاخره به کینگزلندینگ برگشت تا در آغوش شاه جهریس و خنده های دخترش شاهدخت دنریس باشد.
حالا که از سمت رینا طرد شده بود تصمیم گرفت به دراگون استون سر و سامون بده و با خواهرزادش ایرا وقت بگذرونه که اینم تصمیم درستی نبود چرا که با خشم و سنگدلی رو به رو شد. شاهدخت به ملکه گفت: "چرا باید به مرگ همه آنان اهمیت بدهم؟ او افراد جدیدی پیدا می کند، همیشه این کار را میکند." وقتی آلیسان سعی کرد داستان هایی از نوزادی خودش برای شاهدخت بگه که چطور رینا تخم اژدها رو در گهوارهش گذاشت و مراقبش بود و برایش مادری میکرد که به گفته آلیسان "انگار مادرم بود." ایرا در پاسخ گفت: "او هرگز به من یک تخم اژدها نداد. فقط مرا ترک کرد و به جزیره فیر پرواز کرد." عشق آلیسان به دختر خودش دنریس هم عصبانیت ایرا رو بیشتر میکرد. "چرا او باید ملکه باشد؟ من باید ملکه باشم نه او." اینجا بود که بالاخره بغض ایرا شکست و با اشک به آلیسان التماس کرد اونم با خودش به کینگزلندینگ ببره. "بانو الیزا گفت مرا هم می برد ولی رفت و مرا فراموش کرد. می خواهم به دربار بازگردم با آن خواننده ها و تلخک ها و لرد ها و شوالیه ها لطفاً مرا هم با خود ببر." ملکه آلیسان که چاره ای نداشت فقط به دختر بچه وعده میداد.
رینا زنی نبود که به راحتی تسلی پیدا کنه و مرگ عزیزانش و خوراندن همسر سومش به اژدها اونو دچار مالیخولیای سیاهی کرده بود. رینا بجای اینکه به خواهرش خوشامد بگه تلاش کرد اونو برگردونه حتی تا جایی پیش رفت که جلوی چشم همه دربار سر آلیسان فریاد کشید و وقتی ملکه راضی نشد برگرده رینا خودش رو در اتاقش حبس کرد.
در کینگزلندینگ لرد دیمون ولاریون از مقام دست شاه به بهانه کهن سالی استعفا داد. شورای کوچک لرد مایلز رو برای مقام دست شاهی بعدی مناسب دیدن. کلاغی پرواز کرد و لرد مایلز ظرف دو هفته راهی کینگزلندینگ شد. اما ملکه آلیسان در انتخاب دست شاهی بعدی دخالت نکرد چرا که ترجیح داده بود به دراگون استون بره تا تسکینی برای خواهرش رینا باشه.
رینا حتی به خودش زحمت نداد که جوابش رو بده. در عوض خطاب به نگهبانانش گفت: "او را بگیرید و اخته کنید، ولی زخم را بدوزید می خواهم اندام های قطع شده اش را کباب کنید و به خوردش بدهید تا زمانی که همه آنرا نخورده نگذارید بمیرد." اندرو فارمن وقتی نگهبانان دور میز نقاشی شده حرکت کردند تا دستگیرش کنن گفت: "نه همسرم میتواند پرواز کند، پس من هم میتوانم." با این حرف ضربه ای به نزدیکترین مرد زد. تا پنجره پشت سرش عقب رفت و بیرون پرید سقوطش کوتاه بود. به سمت پایین و به سوی مرگش پس پس از آن رینا تارگرین بدن اندرو رو تکه تکه کرد و خوراک اژدهایانش کرد.
اما اندرو فارمن در تالار میز نقاشی شده پیدا شد که شمشیری در دست داشت. اون نه تنها مسموم کردن رو انکار نکرد بلکه رجزخوانی هم کرد: "برای آنها جام های شراب بردم و آنها نوشیدند. آنها از من تشکر کردند و نوشیدند چرا نه؟ یک شراب ریز، مردی خدمتکار این چیزی است که آنها در من می دیدند. اندروی شیرین اندروی بانمک چه کاری می توانستم بکنم غیر از سقوط از اژدها؟ خب کارهای زیادی می توانستم بکنم میتوانستم یک لرد باشم، میتوانستم قانون تصویب کنم و خردمند باشم و به تو آرامش بدهم میتوانستم دشمنانت را بکشم به همان راحتی که دوستانت را کشتم و می توانستم به تو فرزندانی عطا کنم."
وقتی این حرفا رو از زبون رگو شنیدن کلاغی رو به دراگون استون و مستقیم به رینا تارگرین رسوندن. رینا بلافاصله بعد از خوندن نامه دستور داد شوهرش رو دستگیر کنن اما اندرو فارمن در هیچ جا پیدا نشد. در برج قلعه استاد آنسلم رو دیدن که با خنجری بین کتفش مرده بود. رینا گفت: "همسر من کرمی است که شهامت این کار را ندارد."
دراز به شاه اطمینان داد: "در شهرهای آزاد با این چیزها آشناتریم شک نکنید این اشک است. استاد پیر به زودی این را میفهمید، پس باید پیش از همه میمرد من هم اگر بودم همین کار را میکردم نه اینکه این کار را بکنم. زهر ... ننگ آور است." لرد ولاریون در اعتراض گفت: "فقط زنان دچارش شده اند." رگو دراز گفت: "پس فقط زنان زهر را خورده اند."
رگو دراز مسئول پنتوسی خزانه شاه اولین کسی بود که وقتی جهريس انجمن کوچکش رو برای بررسی مرگ های سنگ اژدها گرد آورد مشکوک شد. اون روایات استاد آنسلم رو خواند ابروهاش رو در هم گره کرد و گفت: "بیماری؟ این بیماری نیست. گرفتگی شکم مرگ در یک روز... این اشکهای لیس است."
شاه ژبهریس با غافلگیری گفت: "زهر؟"
"Give me Cersei Lannister, Lord Karstark, and you would see how gentle a woman can be." Catelyn replied."
- goatlyn
