رمان جزیره مرگ
Closed channel
به قلم: لیلا محمدیان ژانر: فانتزی، تخیلی🐚 پارت گذاری: شنبه تا چهارشنبه روزی یک پارت لینک پیام ناشناس من https://telegram.me/HarfBeManBot?start=MTkyMDA2NTc1 کپی📛پیگرد قانونی دارد...
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 003
Subscribers
-424 hours
-907 days
-30530 days
Posts Archive
1 003
همیشه همینطور بود. سالها بود که من آرزوی رفتن از جزیره و دیدن دنیای بیرون رو داشتم، اما به دستور پدر حتی اجازه نداشتم پامو از خط ساحل فراتر بزارم! در عوض ادوارد، رقیبم، بیشتر زندگیش رو توی دنیای بیرون و روی دریاها گذرونده بود!
و حتی به ماموریتهایی توی زندگیش رفته بود که من احتمالا باید فقط به خواب میدیدم. بعد از سالها وقتی برگشت به جزیره و دوباره با پدر همکاری کرد؛ بعد از هربار برگشت کشتی ها از ماموریتها، پدر برای افرادی که برگشته بودن جشن بزرگی برپا میکرد.
و مسلما... ادوارد هر دفعه زنده برمیگشت...
آهی کشیدم و لباس سرخ رنگی که ماریا برام آماده کرده بود رو برانداز کردم. میشد گفت، زیادی تنگ و ظریف بود. یا حتی... زنونه؟
پوزخندی گوشه لبم نشست و با بی میلی لباس رو روی تخت پرت کردم. حتی تصور اینکه در تمام طول مهمونی با اون لباس تنگ زنده بمونم هم برام دور از باور بود!
به سمت کمد لباسهام رفتم و لباس مشکی رنگی که دامن حریر و لختی داشت رو بیرون آوردم. ابرویی بالا انداختم و زیر لب غریدم: حداقل از بقیشون راحت تره!
و قبل از اینکه ماریا بیاد و مجبورم کنه از زیرش کورست بپوشم، لباس رو تن کردم. گردنبندی که از بدو تولد همیشه گردنم بود و پدر هیچوقت نمیذاشت درش بیارم رو از زیر یقه لباس بیرون کشیدم و گذاشتم روی ترقوه هام بدرخشه. یه سنگ تراشخورده و عجیب که هرروز به رنگ یکی از مردمک چشم های دورنگم درمیومد...
یک روز به رنگ آبی نیلی و روز دیگه به رنگ سبز زمردی!
با شنیدن تقه ای که به در خورد گردنبند رو دوباره زیر یقه لباس برگردوندم و غریدم: بیا تو.
در باز شد و ماریا با چهره ای هیجان زده وارد شد، اما به محض دیدن من توی اون لباس مشکی رنگ لبخند روی لبش ماسید و زیر لب نالید: لیادین...!
لبخند دندون نمایی زدم و گفتم: فکرشم نکن راضی میشدم اون لباس رو با کورست بپوشم...
_ولی پدرت...
_گفته باید مثل دختر رهبر قبیله به نظر برسم میدونم... پس بیا و آرایش چهره و موهامو شروع کن. چیزی تا مهمونی نمونده.
و بی توجه به نگاه دلخورش روی صندلی ای نشستم و منتظر موندم تا ماریا کارش رو شروع کنه.
وقتی بعد از چند ساعت آرایش ظریف و وسواسی که ماریا برای حاضر کردنم به خرج داده بود کارم تموم شد و جلوی آینه ایستادم خودم هم از دیدن تصویر پیش روم حیرت کردم...
#پارت3
1 003
با انزجار از جا بلند شدم و همونطور که داشتم شن های ساحل رو از روی لباسهام میتکوندم زیر لب غریدم: دوباره بهش باختی احمق! اینهمه تمرین کردی و آخرش... هنوزم یه بازنده ای!
_هی دختر من مبارزتو دیدم. کارت حرف نداشت!
با شنیدن یکدفعه ای صدای ماریا از جا پریدم و به سمتش چرخیدم.
_خدای من! ترسوندیم!
لبخند کوچیکی زد و با خجالت گفت: متاسفم. اومده بودم یکم تو ساحل گوش ماهی جمع کنم که صداتونو شنیدم.
با نارضایتی روی کنده درختی که نزدیک آب بود نشستم و گذاشتم امواج کف آلود و درخشان دریا آروم پاهام رو نوازش کنه.
ماریا با دیدن چهره درهمم کنارم نشست و دستش رو روی دستهام گذاشت.
_چرا انقدر ناآرومی لیادین؟ همه دخترای جزیره آرزوشونه جای تو بودن و تو از جایگاهت ناراضی ای؟
نفس عمیقی کشیدم، به راحتی میتونستم بوی شوری دریا رو تنها با حس بویاییم مزه مزه کنم! حتی بوی گل های شب بویی که از جایی دورتر به مشامم میرسید رو هم حس میکردم.
_لیادین؟
از خلسه جزیره که داشت منو تو خودش میکشید دراومدم و بعد مکثی لب زدم: دختر رئیس قبیله بودن اصلا از نظر من یه امتیاز مثبت محسوب نمیشه ماریا! من میخوام مبارز خوبی بشم. حتی اونقدر خوب که ادوارد رو شکست بدم!
سری از سر تاسف تکون داد و آروم خندید.
_ادوارد بهترین جنگجوی قبیلس! عمرا اجازه بده کسی این جایگاهو ازش بگیره. حداقل به خاطر...
حرفش رو قطع کردم و گفتم: عیش و نوش. البته تا وقتی یه قهرمانه در خونه دخترایی که با حسرت نگاهش میکنن هرشب به روش بازه! خدا میدونه تا حالا با چندتا زن همخوابه شده!
ماریا آهی کشید و گفت: ادوارد یه قهرمان عیاشه و کاریشم نمیشه کرد. به جای غصه خوردن خوردن بلند شو برگردیم خونه... باید به مهمونی امشب برسیم.
سری تکون دادم و با خستگی از جا بلند شدم. شمشیرم رو از روی شن ها برداشتم و به غلاف برگردوندم.
و همراه ماریا به سمت خونه حرکت کردیم...
#پارت2
1 003
حالا که دارم این متن رو مینویسم، من تنهام!
اگر به خاطر من نبود؛ الان همه زنده بودن...
همه ی دو هزار ساکن جزیره میرانا.
نمیدونم... شاید باید؛ انقدر سرکش نبودم!
و حالا، من آخرین نفریم که باقی مونده. آخرین کسی که هنوز روی این جزیره دور افتاده نفس میکشه!
تنها بازمانده نسل مدیسون ها در این کره خاکی...
جزیره میرانا
۲ سال قبل
_چی شده لیادین!؟ اعتراف میکنی که تسلیم شدی و من ازت بهترم؟
لبهام رو روی هم فشردم، اخم روی پیشونیم عمق گرفت و غریدم: هرگز!
بعد هم شمشیرم رو چرخوندم، چرخیدم و لگدی به شکمش زدم که چند قدم عقب رفت. ابرویی بالا انداخت و با نیشخندی گفت: میبینم که پیشرفت کردی...
دسته ای از موهام رو به عقب هل دادم و متقابلا نیشخندی زدم.
_چند سالی میشه اینجا نبودی و وقت کافی داشتم تا خوب تمرین کنم. محاله دیگه ازت ببازم ادوارد!
_مطمئن نباش لیا!
دندون قروچه ای کردم و غریدم: بهت گفتم اینجوری صدام نکن!
پوزخندی زد و با شیطنت گفت: مجبورم کن... لیا!
و به سمتم حمله کرد و دوباره شروع کردیم به شمشیر زدن. اواسط مبارزه بود که با ضربه ای شمشیرم رو به سمتی پرتاب کرد و تیغه شمشیرش رو روی گردنم گذاشت.
_حالا چی؟
درحالیکه قطرات درشت عرق از پیشونیم سر میخوردن، نفس نفس زنان داد زدم: خوابشو ببینی!
و تو یه حرکت سریع از زیر شمشیر رد شدم و ضربه ای آرنجش زدم که شمشیر از دستش افتاد و ادوارد فریاد زد: این نامردی بود لیا!
میون خنده جواب دادم: من یه دخترم نابغه! نه یه مرد...!
و روی شن های ساحل کوبوندمش و روی قفسه سینش نشستم. لبخند شیطنت آمیزش عمق گرفت و لب زد: باشه... خودت خواستی!
و در صدم ثانیه پاهاشو دور گردنم حلقه کرد، من رو به زمین کوبید و اینبار اون روی من بود!
با حرص و بهت سعی کردم تکونی بخورم، اما کاملا توی حصار دستها و پاهاش زندانی شده بودم و حتی نمیتونستم یک سانت تکون بخورم!
ادوارد با دیدن چهره عصبیم سرخوشانه خندید و گفت: سختش نکن لیا! کافیه تسلیم بشی...
دوباره سعی کردم تکونی بخورم و با عصبانیتی که تو صدام موج میزد گفتم: من باختو نمیپذیرم!
سرش رو کمی پایین آورد و تو چند سانتی صورتم نگه داشت. بوی تنباکو و الکل توی بینیم پیچید، ادوارد نفس عمیقی کشید و لبخند دندون نما و دلفریبی رو لبهاش جا خوش کرد.
_اگر تسلیم نشی همینطور نگهت میدارم. ممکنه کسی تو این حالت ببینتمون و فکر کنه که...
با جیغی که از سر عصبانیت زدم حرفش نیمه موند و قهقهه ای زد.
_من با تو؟ بمیرمم این اتفاق نمی افته!
_شاید باید بهت ثابت کنم. هوم؟
و چشمایی که شیطنت ازش میبارید رو منظور دار ریز کرد. با احساس اینکه شوخی نمیکنه ترسی به دلم چنگ زد و در عرض چند ثانیه از موضعم عقب گرد کردم.
_خیله خب... من... تسلیمم. تسلیم.
با خنده بغل گوشم گفت: تو فوق العاده ای لیا.
و از روم بلند شد.
با بلند شدنش، با شدت هوا رو به ریه کشیدم و با حرص داد زدم: ازت متنفرم ادوارد!
درحالیکه ازم دور میشد با لحن شادی داد زد: ممنونم!
#پارت1
1 003
خلاصه رمان جزیره مرگ:
لیادین دختر رئیس قبیله مدیسون هاست که طبق قوانین پدرش، هرگز بهش اجازه ندادن پاشو از جزیره بیرون بزاره. اما لیا سالها رویای دیدن جهانی فراتر از جزیره کوچیکشون رو تو سر می پروروند. تا اینکه روزی ادوارد وین دوست دوران کودکیش که سالها فکر میکردن تو دریا غرق شده، به جزیره برمیگرده و پدر لیا مسئولیت فرماندهی ماموریتی بزرگ تو آبهای بریتانیا رو به اون میده.
غافل از اینکه هیچکس نمیدونه ادوارد تموم این سالها کجا و میون چه افرادی بزرگ شده...
آیا لیا میشینه به تماشای از دست رفتن رویاش توسط ادوارد؟
چه اتفاقی می افته اگر تصمیم بگیره یواشکی از جزیره فرار کنه تا تو ماموریت شرکت کنه؟
1 003
سلاام
من لیلا هستم^^
رمان رو شروع میکنم له پارت گزاری به زودی 😍✨
یه معرفی بدیم از رمان و بریم واسه شروع کم کم...
1 003
Repost from N/a
ببین دختره رو چیکارش میکنه🔞💦#ک..رش رو تا ته توی #ک*ص خیس و تنگم فرو کرد💦 - آههههه یواششش وای... یه پام رو بالا آورد و روی شونهی پهن و #سک*سیش گذاشت، محکم و عمیق شروع کرد #تلمبه زدن🥵🔞 - چه حسی داری شیطان کوچولو؟ داری لذت میبری زیر ک*ر کلفتم؟ آه عمیقی کشیدم که چشمهای تیرهش از #شهوت برق زد و با گاز گرفتن نوک سینم، یهو از تو ک*صم دراورد و محکم کرد تو ک*ونم و... 🫢👅💦 https://t.me/+1HwU8tdjOlljNDFk https://t.me/+1HwU8tdjOlljNDFk ──• · · ⌞🌱🌑⌝ · · •─── گسترده +500 مجموعـهی𝐃𝐚𝐳𝐡𝐢𝐚𝐫🌑⃟🌱 نیمساعتپستآخر رعایت بشه‼️
1 003
Repost from N/a
صدای باز شدن کمربندشو شنیدم
_ تو دیگه ماله منی ایریس کوچولو
اون منو میشناخت ولی من نه
#آلت کلفت شو تو #بهشتم کوبید و سینه های بزرگ مو چنگ زد 👅
_ نمی تونی از چنگم فرار کنی بهشت خیست ماله منه
سینه هامو چنگ زد و نوک شونو پیچوند
: اهههه اووووف تو کی هستی! اهههه خیلی کلفتهههه👅
#تلمبه خشنی تو #بهشتم کوبید
_ به زودی می فهمی ایریس...به زودی
چشمام سیاهی رفتن و بیهوش شدم
https://t.me/+drV6011qTvU4ZDBk
https://t.me/+drV6011qTvU4ZDBk
#سکستوجشنبالماسکه❌──• · · ⌞🌱🌑⌝ · · •─── گسترده +500 مجموعـهی𝐃𝐚𝐳𝐡𝐢𝐚𝐫🌑⃟🌱 نیمساعتپستآخر رعایت بشه‼️
1 003
Repost from N/a
#اسلحه ی داخل دستشُ روی قلبم قرار دادم.
-شلیک کن آرتسینو🩸!
با شجاعت به چشمانش خیره شدم و منتظر شنیدن صدای گلوله...اما سر اسلحه درست روی #کــ🍑صم نشست!
با چشمای خمارش نگاهی به رون لختم انداخت و پچ زد:
- نه تا وقتی زیر کیـــ🍆رم #نالــهات به آسمون نرسه!
#نیپــ*لم و بین انگشتش فشرد، شیار کـــ*صم نبض زد و خیس شد.
-اذیتم نکن؛ تو که میخوای منو بکشی، پس خلاصم کن.
کمرمو خم کرد و اسلحه رو روی #سوراخ کــ•*صم فشرد.
-عاحححح💦 چیکار میکنی لعنتی؟!
با یه ضرب نیمی از اسلحه رو وارد کرد.
جیغ بلندی زدم و #چنگی به تنش زدم.🔞🔥
- تقلا نکن، دوست نداری که تو کــ*صت #شلیک شه هوم؟😈
اسلحه رو بیرون کشید و خودش...🔞🤤
https://t.me/+1HwU8tdjOlljNDFk
https://t.me/+1HwU8tdjOlljNDFk
جاسوس روانى سازمان رو از داخل زندان ميدزده و با اسلحه ميكنتش..😈🔥👆🏼
1 003
دنبال رمانایی هستی که تا نصف شب خوابت نبره؟ 😈🥵💦
یه فولدر سکسی و خیس کننده داریم
پر از بهترین و جذاب ترین چنلهای رمان تو این فولدر قرار گرفته!
از عاشقانه و مافیایی گرفته تا دارک، فانتزی و
هیجانی...
زود جوین شو تا از دستش ندادی!
https://t.me/addlist/mQ3QIUlxoHBiMmNk
1 003
Repost from N/a
ایریس دختری که وارد خطرناک ترین مهمونیِ بالماسکه میشه و اونجا گیر مردی نقابدار میافته که...🔞🔥#ویبراتور رو #بهشتم تنظیم شده بود و هرلحظه لرزشش بیشتر می شد💦 جیغ بلندی کشیدم و با ناله التماس کردم : _بسههه اهههه بزار برمممم کمککک اوممم اوووف مرد ماسک دار نزدیکم شد و #زبون داغ شو رو #بهشت خیسم کشید🔞 لرزیدم و با قدرت ارضا شدم صدای باز شدن کمربندشو شنیدم https://t.me/+drV6011qTvU4ZDBk https://t.me/+drV6011qTvU4ZDBk _ تو دیگه ماله منی آتیش کوچولو🔥 #آلت کلفت شو تو #بهشتم کوبید و سینه های بزرگ مو چنگ زد 👅 _ نمی تونی از چنگم فرار کنی بهشت خیست ماله منه‼️💥 ──• · · ⌞🌱🌑⌝ · · •─── گسترده +500 مجموعـهی𝐃𝐚𝐳𝐡𝐢𝐚𝐫🌑⃟🌱 نیمساعتپستآخر رعایت بشه‼️
1 003
Repost from N/a
خیمه بزنه رو تــ👅ــن بلوریت لبای گوشتی و اناریت رو #میک بزنه...🫦😏🔞
https://t.me/+xlCftoBwSxs4ODlk
https://t.me/+xlCftoBwSxs4ODlk
پاتـــــ🍓ــــــوق کاپلای #هورنی و سکسی ❤️🔥❌
#تریسام #اروتیک #بزرگسال #گی #لزبین #اسمات...🍌🔥💦
https://t.me/+xlCftoBwSxs4ODlk
بشین رو #کیر آقایی و با خوندن رمانای شهوانی این چنل آب #داغت از رونات سرازیر شه🍆🔞💦
حقوق فولدری 1pack❌
1 003
Repost from N/a
آلت شو کشید وسطه پام،
یک ناله ای کردم ،با شنیدن صدای اهههه ناله ام
سرخش قهه قهه زد۰۰۰ خودش بیشر روم کشید۰۰
خم شد** نوک سینمو لیس زد۰۰۰ مک زد
از شدت نیاز وسطه پام نبض
می زد ❌️💧
دیگه نتونستم تحمل کنم توی یک حرکت...
••••••••
_داری زیــــر کـی جــــر میخوری جـ*ـنده؟! 🔥💦
با ناله تابی به کمرم دادم و گفتم:
_عـا...عـاه...زیـر رییـسم دارم جـــ.ـر میخـورم!!! 🤤
با رضـایت کـیـ.ـر رگ دارش رو از کـ.ـسم بیرون کشید و یه ضـرب💦❌
https://t.me/+NPfd7BS92sE2OGY8
https://t.me/+NPfd7BS92sE2OGY8
──• · · ⌞🌱🌑⌝ · · •───
گسترده +500 مجموعـهی𝐃𝐚𝐳𝐡𝐢𝐚𝐫🌑⃟🌱
نیمساعتپستآخر رعایت بشه‼️
1 003
Repost from N/a
ـ خود ارضایی میکنی؟!
چشم دزدیدم از نگاه وحشیش
ـ نه... من...
فاصلمون رو کمتر کرد و تنمو به حصار کشید.
ـ وقتی دروغ میگی چشم میدزدی و سرخ میشی
به خود لرزیدم که تنمو روی تخت انداخت وقبل اینکه واکنشی نشون بدم با کراوات دستامو پشتم بست و با دستی که زیر شکمم انداخت منو داگی کرد.🍑🚫
اسپنکم کرد و دستور داد بیشتر قمبل کنم💦
ـ وقتی ساعتها با ویبراتور به جون کون تنگت افتادم و با کیرم کصتو گاییدم و نذاشتم حتی یه بار هم ارضا بشی، میفهمی سرپیچی از اطاعتم چه تبعاتی داره!🔥
https://t.me/+l89vi8_lQTIzOWVk
https://t.me/+l89vi8_lQTIzOWVk
تنبیه فول هات و خشن شوهر کیر کلفت و زن کم سن و ح.شریش♨️🔞
──• · · ⌞🌱🌑⌝ · · •───
گسترده +500 مجموعـهی𝐃𝐚𝐳𝐡𝐢𝐚𝐫🌑⃟🌱
نیمساعتپستآخر رعایت بشه‼️
1 003
Repost from N/a
#اوفففف♨️
- ایییی خیلی کلفتی نمیتونم تحملت کنم❤️🔥
یاشار خشمگین تر ادامه داد تلمبه هاش محکم تر داخل کص صورتیش کوبید ❌️🔞
_ زیر خوابه چند نفر شدی تا حالا؟
یا فقط خیس می کنی برای من؟
ترسیده سرش تکون داد سعی کرد حرفی بزنه
اما اجازه نداد، لب زد این همه عشو ناز میای بعد انتظار داری دخلتو نیارم 💦
امشب باید تا صبح صدای ناله هات بشنوم 🥵
توروخدا بسه کـ*ـصـ.م داغ شده داره میسوزه درش بیار
_دیگه چونه نزن عشقم باید تاصبح منو داخلت تحمل کنی.🤤🔥
https://t.me/+NPfd7BS92sE2OGY8
https://t.me/+NPfd7BS92sE2OGY8
──• · · ⌞🌱🌑⌝ · · •───
گسترده +500 مجموعـهی𝐃𝐚𝐳𝐡𝐢𝐚𝐫🌑⃟🌱
نیمساعتپستآخر رعایت بشه‼️
1 003
Repost from N/a
#پارت_واقعیش💦🫦
_ ااااااااااااههههه جرم بده لعنتی
وهاب پوزخندی زد و سرعت انگشتشو بیشتر کرد با شیطنت لب زد:
_ میبینم که دختر خجالتیم زیرم وا داده و میخواد کیرمو توش بکوبم... هوم!
مریم از لذت چشماش رو به سیاهی میرفت و ناله های عمیق و بلندی سر میداد.
با دستاش جفت سی*نه های گردش رو چنگ زد و با شهوت گفت:
_ دلم میخوادت لعنتی... اوووووم... سه ماهه زنتم ولی منو نمیکنی عااااح...
وهاب همزمان که با شصتش چوچولشو میمالید با انگشت فاکش شروع کرد به لمس سوراخ داغش و یکدفعه...
https://t.me/+l89vi8_lQTIzOWVk
https://t.me/+l89vi8_lQTIzOWVk
بری توش خیس میشی رمانش صک*صی و هاته اووووف💦🔥
پسره یکاری میکنه زن خجالتیش واسه گاییده شدن التماسش کنه👅💦──• · · ⌞🌱🌑⌝ · · •─── گسترده +500 مجموعـهی𝐃𝐚𝐳𝐡𝐢𝐚𝐫🌑⃟🌱 نیمساعتپستآخر رعایت بشه‼️
1 003
Repost from N/a
#Part129🔞
+ آخ ایلای آروم تر ... دردم اومد !
لیــ💦سی به واژنم زد و با انگشت فاک شروع به قلقلک دادنم کرد .
از شدت لذت به خودم می پیچیدم .
دستم رو وارد موهاش کردم و کشیدم و سرش رو بیشتر بین پــ🍒اهام فشار داد .
+ آه آی ... ایلای . تند تر لیس بزن . گاز بگیر ایلای .
_ دوست داری توله ؟ بازم میگی بهت دست نزنم ؟
از شدت شهوت و تحریک شدگی محکم لــ🫦بم رو گاز گرفتم و خودم رو با شدت روی دهن داغــ🔞ش بالا و پایین کردم .
+ نه نمیگم . دیگه نمیگم ایلای ... آخ محکم تر میک بزن .
_ چقدر محکم تر ؟
+ این قدر که نفسم بند بیاد .
https://t.me/+dAzkm790AFQyNTQ0
https://t.me/+dAzkm790AFQyNTQ0
دختره رو به زور عقد کرده حالا داره به دختره لذت میده🔞💦#دارک_رومنس_ازدواج_اجباری ──• · · ⌞🌱🌑⌝ · · •─── گسترده +500 مجموعـهی𝐃𝐚𝐳𝐡𝐢𝐚𝐫🌑⃟🌱 نیمساعتپستآخر رعایت بشه‼️
1 003
Repost from N/a
ـ خود ارضایی میکنی؟!
چشم دزدیدم از نگاه وحشیش
ـ نه... من...
فاصلمون رو کمتر کرد و تنمو به حصار کشید.
ـ وقتی دروغ میگی چشم میدزدی و سرخ میشی
به خود لرزیدم که تنمو روی تخت انداخت وقبل اینکه واکنشی نشون بدم با کراوات دستامو پشتم بست و با دستی که زیر شکمم انداخت منو داگی کرد.🍑🚫
اسپنکم کرد و دستور داد بیشتر قمبل کنم💦
ـ وقتی ساعتها با ویبراتور به جون کون تنگت افتادم و با کیرم کصتو گاییدم و نذاشتم حتی یه بار هم ارضا بشی، میفهمی سرپیچی از اطاعتم چه تبعاتی داره!🔥
https://t.me/+l89vi8_lQTIzOWVk
https://t.me/+l89vi8_lQTIzOWVk
تنبیه فول هات و خشن شوهر کیر کلفت و زن کم سن و ح.شریش♨️🔞
──• · · ⌞🌱🌑⌝ · · •───
گسترده +500 مجموعـهی𝐃𝐚𝐳𝐡𝐢𝐚𝐫🌑⃟🌱
نیمساعتپستآخر رعایت بشه‼️
1 003
#برادر_ناتنی_من
#پارت_60
بیش از اندازه جذاب و خوشتیپ تر از قبل شده بود، جعبه شیرینی رو مامان روی پاهاش گذاشت و بابا دسته گل رو نگه داشت.
نیلوفر آبی! همون چیزی بود که سفارش داده بود
و من همچنان دلیل علاقه اش به گل نیلوفر آبی رو نفهمیدم.
سلیقه اش بی نظیر بود، این گل عجیب غریب خاص بود و خیلی زیاد خوشم اومد ازش.
بی حرف تکیه دادم عقب و به بیرون زل زدم و منتظر موندم برسیم.
بعد از حدود نیم ساعت جلوی خونه ی عمو اینا ماشین زد روی ترمز.احساس کردم از همینجا نفسم سنگین شده و هر
یک دقیقه، دوساعت میگذره!
در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم، مامان بابا و هیراد هم پیاده شدن و سمت خونشون رفتیم.
در خونه توسط عمو باز شد و با خوش رویی ازمون استقبال کرد.
نگاهم به یکتا افتاد که کلی به خودش رسیده بود و خدا میدونست برای عروسی چقدر میخواد آرایش کنه!
لبخند اجباری زدم و سعی کردم سخت نگیرم!
هیراد دسته گل رو سمت یکتا گرفت و یکتا با ذوق
دسته گل رو ازش گرفت.
_وای این خیلی قشنگه! چقدر دوستش دارم،مرسی عزیزم.
چقدر سبک و مزخرف بود، هیراد لبخندی به روش زد و همگی نشستیم روی کاناپه.
مراسم خسته کننده ای بود، یکتا بعد از چند دقیقه با سینی چای اومد و به همگی تعارف کرد.
رو به روی هیراد نشست و پای راستش رو روی پای چپش انداخت، اول خانواده ها شروع کردن صحبت کردن و بحث کردن درمورد همه چیز.
فقط من و یکتا بودیم که تو جمع سکوت کرده
بودیم صدای مامان باعث شد دست بکشم از بازی کردن
با انگشت هام و سرم رو بالا بیارم.
_بذارید این دوتا جوون تنها باشن تا با هم صحبت کنن درمورد زندگیشون.
نگاهم به هیراد افتاد خیلی مودب و سربه زیر
نشسته بود اما با حرف مامان از جاش بلند شد. حتی نیم نگاهی هم به من ننداخت با یکتا به سمتاتاقش رفتن، نمیدونم چرا اما انگار یه چیزی
درونم داشت حالم رو بد میکرد.سردرد عجیبی اومده بود سراغم و دلم میخواست برم کمی استراحت کنم و هوای تازه بخورم اما نمیتونستم چشمم از در اتاق یکتا بردارم.
_ پروا عزیزم حالت خوبه؟
زن عمو بود که با کمی نگرانی این سوالو ازم میپرسید... انگار از چهره م متوجه حال درونم شده بود.
سعی کردم کوتاه جواب بدم:
_بله خوبم
مامان دستمو گرفت و با شادی گفت:
_حتما حسودیش شده داداشش داره زن میگیره
