en
Feedback
رمان جزیره مرگ

رمان جزیره مرگ

Closed channel

به قلم: لیلا محمدیان ژانر: فانتزی، تخیلی🐚 پارت گذاری: شنبه تا چهارشنبه روزی یک پارت لینک پیام ناشناس من https://telegram.me/HarfBeManBot?start=MTkyMDA2NTc1 کپی📛پیگرد قانونی دارد...

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
1 003
Subscribers
-424 hours
-907 days
-30530 days
Number of Posts

Data loading in progress...

Reactions
Comments
Telegram Stars
TOP posts by

Data loading in progress...

Publication analysis
Posts
Views dynamics
اینم پارت امروز☺️✨
3000Loading...
بعد از صرف یه صبحونه مفصل، از جا بلند شدم و با صدای بلندی گفتم: من یکم کار دارم باید زودتر برم پدر... پدر ابرویی بالا انداخت و گفت: حتما باز میخوای بری تمرین. هوم؟ نگاهی به سایه مژه های بلندش که روی گونه هاش افتاده بود و ریش سفیدش انداختم، به سرعت سری تکون دادم و گفتم: البته! میخوام برم جنگل تمرین تیراندازی. پدر سری به نشونه تاسف تکون داد اما قبل اینکه بتونه لب از لب باز کنه و نارضایتیش رو اعلام کنه، سریع خداحافظی کردم و از سالن غذاخوری خارج شدم. درحالیکه افکارم مثل پرنده هایی که آتیش گرفتن و در حال سوختنن، تو سرم میپیچیدن. پوزخندی گوشه لبهام جا خوش کرد و سریع به سمت اتاقم پا تند کردم. هرچقدر پدر بیشتر با یادگیری هنرهای رزمیم مخالفت میکرد، من بیشتر حس میکردم توی یه قفس گیر افتادم. قفس جزیره میرانا... نمیتونستم چیزایی که ازم به عنوان دختر رئیس قبیله میخواست رو بپذیرم. من نمیتونستم مثل مادرم باشم. آهی کشیدم و با ورودم به اتاق نگاهم روی تنها نقاشی ای که از مادر با اون موهای سرخ داشتم و روی دیوار اتاق خودنمایی میکرد چرخید. حدودا ده ساله بودم که از بیماری وبا فوت کرد. انسانی فوق العاده زیبا و با دانش. هنرمند، آداب دان و پر از عشق و احساس... اما من، هرگز نتونستم مثل اون باشم. حقیقتش تلاشم رو کردم. اما بعد مدتی متوجه شدم هیچ چیز تو دنیا برام خسته کننده تر از گلدوزی، شرکت تو میهمانی های چای زنان جزیره، و پوشیدن کورست برای ساعتها نیست. این شد که شدم یه دختر متفاوت و سرکش که تمام وقتش رو صرف ماجراجویی و تمرین های رزمی میکنه. دختری کاملا برخلاف معیارهای پدرم... از همون موقع بود که خواستم یه کاپیتان بشم و پدر جلوم رو گرفت. و از همون موقع بود که روابط من و پدر، دیگه هیچوقت به صمیمیت قبل نشد. با عشق دستی روی عکس مادر کشیدم و بی معطلی کمان تمریناتم رو برداشتم. کمانی که ایدن برام از جزیره هِسا آورده بود. مرکز ساخت بهترین کمان های دنیا... تیرهام رو هم برداشتم و درحالیکه میدونستم قرار نیست به تمرین برم و نقشه دیگه ای تو سرم جولون میداد، از خونه خارج شدم. #پارت13
3001Loading...
وارد خونه که شدم به سرعت خودمو به اتاقم رسوندم، روی تخت ولو شدم و خوابم برد! صبح روز بعد، قبل از اینکه ماریا برای بیدار کردنم بیاد از خواب بیدار شدم، لباسهام رو که شب قبل با همونا خوابم برده بود رو عوض کردم و زودتر از همه توی سالن غذاخوری حاضر شدم. سالن بزرگی که تمام دیوارهاش به سلیقه مادرم پر بود از نقاشی هایی از ملوانهای درحال دریانوردی. خدایان باستانی و مینوتورهایی درحال بلعیدن دختران زیبا! سمت چپ اتاق چند پنجره بزرگ رو به ساحل دریا قرار داشت که نور خورشید ازشون به داخل می تابید و اتاق رو با اون رنگهای گرم مثل بهشت میکرد! اتاقی که تمام لوازمش به دستور پدر از چوب گرون قیمت بلوط ساخته شده بود. با ورود خدمتکارا به اتاق برای آماده کردن صبحانه، لبخند عریضی زدم و و به جودیت که داشت بشقابهایی رو حمل میکرد گفتم: بزار منم کمکت کنم. جودیت لبخندی زد و نیمی از بشقابها رو از دستش گرفتم و مشغول چیدن روی میز شدم. _چقدر زود بیدار شدی لیادین! با شنیدن صدای متعجب ماریا بدون اینکه به سمتش برگردم با هیجان گفتم: امروز کارهای مهمی دارم که باید انجام بدم‌. ماریا درحالیکه شاخه های گل رز رو داخل گلدونهای روی میز می‌گذاشت شونه ای بالا انداخت و گفت: هرچی که هست پدرت خوشحال میشه تورو صبح به این زودی اینجا ببینه. چشمامو تو حدقه چرخوندم و به همراه ماریا و جودیت میز صبحانه آماده شد. وقتی پدر برای صرف صبحونه به اتاق غذاخوری پا گذاشت، درست طبق پیش بینی ماریا ابروهاش از تعجب بالا پرید و گفت: درست میبینم!؟ لیادین به موقع برای صبحونه اومده!؟ با غرور سر بالا گرفتم و گفتم: حتی تو آماده کردن میز صبحانه هم کمک کردم. پدر درحالیکه صندلیش رو عقب میکشید تا بشینه گفت: چند روزه مدام داری منو شگفت زده میکنی لیادین. اینهمه تغییر دلیل خاصی داره؟ سعی کردم لبخند احمقانه ای بزنم و بی توجه به افکاری که تو سرم جولون میدادن روی صندلیم نشستم و جواب دادم: نه پدر. فقط دارم تلاش میکنم دختر بهتری برای شما باشم... درحالیکه همون لحظه صدایی تو سرم فریاد میزد "یه دختر خوب!؟ منکه مطمئن نیستم!" #پارت12
4000Loading...
سلااام حالتون چطورههه😍✨ بریم واسه پارت امروز🥹😍✨
4001Loading...
دو روز آخر هفته رو پارت نداریم دیگه تا شنبه✨☘
11000Loading...
اون شب تا نیمه های شب توی محفل سرخ موندم و به صحبتهاشون گوش کردم‌. ادامه بحثهاشون درمورد نحوه تهیه آذوقه و اجناس مورد نیاز برای سفر ادوارد بود. میشد گفت مهم ترین بخش صحبتهاشون همون زمان حرکت کشتی بود. دوشنبه آینده، دنیای بیرون و افکار سرکش من... تمام مدتی که اونها مشغول عیش و نوش و نوشیدن بودن من پشت همون بشکه کز کردم و به صدایی که توی سرم میپیچید گوش کردم. غرق افکارم بودم که جوزف هم از جا بلند شد، با مستی کلمات نامفهومی به ادوارد که آخرین نفر بود گفت و تلو تلو خوران از بار خارج شد. مثل همیشه ادوارد آخرین کسی بود که از بار خارج میشد. _اگر جای تو بودم حداقل یه تکونی میخوردم تا استخونام نشکنن! از پشت بشکه نیم نگاهی کردم تا ببینم با کی صحبت میکنه که ادامه داد: هی لیا! میتونی بیای بیرون همه رفتن! با شنیدن این حرف چشمهام گرد شد و درحالیکه از جا بلند میشدم غریدم: از کی فهمیدی!؟ _از اولین لحظه ای که وارد شدی! گربه کوچولو بهت تبریک میگم. هیچکس حتی متوجهتم نشد... ابرویی بالا انداخت و با غرور اضافه کرد: البته جز من... چشم غره ای بهش رفتم و درحالیکه به سمت در میرفتم غریدم: تو زیادی خودپسندی ادوارد. اینو میدونستی؟ باعث میشی دلم بخواد قسم بخورم که یه روز از روی یه تخته بندازمت جلوی کوسه ها... و درحالیکه ازش دور میشدم صدای قهقهه های سرخوشانه اش رو شنیدم. _الان تو اولین شخصی خارج از محفل سرخ هستی که زمان حرکت کشتی و شروع ماموریت رو میدونه لیادین روبرتز! باید ازم ممنون باشی... نیشخندی زدم و به سمتش چرخیدم. _زیادم کار سختی نبود فقط... حرفم رو قطع کرد و گفت: به مسئول بار رشوه دادم تا بره بیرون و بار رو امشب تقریبا خالی نگه داره. واگرنه میدونی که پدرت جلوی ورودی بار و در محفل سرخ نگهبان میزاره تا هیچ گربه کوچولویی فکر فضولی و خرابکاری به سرش نزنه... جامش رو روی میز گذاشت، از جا بلند شد و فاصله بینمون رو پر کرد. نگاهی به نی نی چشماش که تبدار و ملتهب به نظر میرسید انداختم و زهرخندی روی لبهام شکل گرفت. سرش رو تا کنار گوشم پایین آورد و بوی تند الکل بینیم رو پر کرد. _بهم بدهکاری لیا... اگر من نبودم این اطلاعاتو به دست نمیاوردی. با حرص قدمی عقب برداشتم و همونطور که ازش دور میشدم غریدم: نگران نباش. به وقتش برات جبران میکنم. و چرخیدم و از بار خارج شدم. با نوازش شدن گونه هام توسط نسیم خنک تازه متوجه شدم چند ساعت توی یه گوشه تنگ و خفه کز کرده بودم! نفس عمیقی کشیدم و با خستگی به سمت خونه حرکت کردم. خستگی ای که معتقد بودم به به دست آوردن اون اطلاعات می ارزید... #پارت11
11001Loading...
بریم واسه پارت امروز😍✨
9001Loading...
لویز هدا یه گونه خاصن از قبیله آتش که نقش خاصی تو رمان دارن. عکسشون رو هروقت وارد شدن میزارم ببینید😅🥂 و اینکه اقتباسی از گونه ای که قبلا خلق شده نیستن. یه گونه جدیدن که خودم خلقشون کردم...
11000Loading...
لویز هد  loys hed* این واژه ریشه آریایی_اروپایی داره. از سمت آریایی ریشه از زبان ارمنی داره که به روشنی و روز  میگن  لویز  hed  هم  ریخت نیا ژرمنیک واژه‌ی head در انگلیسیه سر روشن
10001Loading...
فردیناند اخمی کرد و غرید: شرابهای درجه یک میرانا تو تمام دنیا معروفه! دربار بریتانیا تنها شانس ما برای معامله نیست پسرجون... ادوارد نیشخندی زد و گفت: اما ثروتمندترین مشتری و شانس ماست... فردیناند دهن باز کرد تا چیزی بگه که جوزف متقابلا به جلو خم شد و با جدیت گفت: الان وقت بحث نیست آقایون! درسته... شراب های ما همیشه برای جشن های سلطنتی بریتانیا، توسط خاندان سلطنتی سفارش داده شده و همیشه ام اول وقت رسیده. اما اگر هفته آینده به راه بیفتید، خیلی زوده و استراحت ناکافی ممکنه منجر به شورش خدمه بشه! ادوارد خنده تمسخرآمیزی سر داد و گفت: خدمه کشتی تحت فرمان من هرگز جرئت شورش رو ندارن کاپیتان. بهتون اطمینان میدم. و به صندلیش تکیه داد و پاهاش رو روی میز گذاشت. پدر با اخم ریزی گفت: قبل از تحویل محموله شرابها، باید سری به قبیله آتش و لویز هد ها هم بزنن! با گفتن این حرف جمع توی سکوت سنگینی فرو رفت. همه زیر چشمی به هم نگاه میکردند و جوری سکوت کرده بودن که انگار با ترکیدن حباب سکوتشون، حقیقت مهلکی ممکن بود برملا بشه! بعد از چند دقیقه سکوت، پدر دوباره سکوت رو شکست و لب زد: ادوارد؟ فکر میکنی از پسش برمیای؟ ادوارد دستی لای موهاش کشید و با غرور گفت: البته! گرفتن لویز هد  به تجربه نیاز داره و من از پسش برمیام. خدمه شجاعی هم دارم... ترس تو کشتی من جایی نداره کاپیتان. پدر با رضایت سری تکون داد و انگار که بخواد اون موضوع رو به فراموشی بسپره؛ نگاهی به بقیه سران قبیله کرد و گفت: پس رای گیری میکنیم که کشتی هفته آینده حرکت کنه یا نه. همونطور که همه میدونید ادوارد کاپیتان توانا و قابل اعتمادیه که ماموریت های بزرگی رو به پایان رسونده و معامله های خوبی برای جزیره انجام داده... بعد مکثی کرد و همونطور که دستی به ریشش میکشید ادامه داد: آقایون... کی با شروع این ماموریت توسط ادوارد در هفته آینده موافقه؟ و خودش دستش رو به نشونه موافقت بالا برد. اعضای سران نگاه هایی بین هم رد و بدل کردن و دستها به آرومی بالا رفت. همه دستها جز فردیناند! با دیدن این وضعیت ادوارد ابرویی برای فردیناند بالا انداخت و با لحن کنایه آمیزی گفت: به نظر میرسه این موافقت نشانه شناخت بالای شما از دریانوردیه. متشکرم... و اخم های فردیناند غلیظ شد... _همگی شما... میتونید لوازم مورد نیاز و اجناس معامله رو تا دوشنبه آماده کنید؟ نگاهم روی چهره مصمم پدر چرخ خورد. بعد از چند دقیقه مشورت و صحبت همگی تایید و موافقت کردن. پدر با لبخندی رو به ادوارد کرد و گفت: پس سفرتون برای ماموریت بعدی از دوشنبه آینده آغاز میشه. این مدت به اندازه کافی استراحت کن که ماموریت بزرگی برای معامله با بریتانیا در پیشه... ادوارد پوزخندی زد و جام شرابش رو بالا برد. _پس به سلامتی ماموریت بزرگمون در آبهای بریتانیا... همگی جام هاشون رو بالا بردن و فریاد زدن: به سلامتی موفقیت... #پارت10
12001Loading...
بریم واسه پارت امروز😍☘✨
8001Loading...
خب خب بفرمایید ^^✨☘😍 نحوه پارت گذاری هم از این به بعد شنبه تا چهارشنبه روزی یک پارت داریم ^^
11000Loading...
از جا پریدم و با لحن هراسونی پرسیدم: جشن... تموم شده ماریا؟ ماریا با بهتی که توی صداش موج میزد گفت: خب... نه هنوز... فکر میکنم... دیگه اواخرش با... نذاشتم حرفش رو تموم کنه. درحالیکه با عجله به سمت محل جشن می دویدم فریاد زدم: ممنونم ماریا... و به سرعت به سمت جایی که میدونستم محفل سرخ برگزار میشه دویدم. نزدیک جایگاه جشن که رسیدم، رقص اوج گرفته بود و همه با مستی درحال رقص و خندیدن بودن. بوی عود فضا رو پر کرده بود و نسیم خنکی موهام رو به بازی گرفته بود. خنکی که لرز رو به تن آدم می انداخت... بدون اینکه وارد جمعیت بشم و بزارم کسی من رو ببینه، محوطه رو دور زدم تا زودتر به محفل سرخ برسم. بخش اختصاصی بار بزرگ جزیره که سران قبیله اونجا جمع میشدن تا تصمیمات مهم یا زمان ماموریت هارو مشخص کنن... به خاطر جشن، بار خلوت بود و جز چندتا مسافر کسی داخلش نبود. و عجیب ترین بخش ماجرا اینجا بود که نگهبانای سران، جلوی در سالن محفل نبودن! همه جا به طرز مرموزی ساکت و خلوت بود! با تردید ابرویی بالا انداختم و وارد سالن نیمه تاریک و تقریبا خالی بار شدم. شیشه های نیمه خالی الکل روی چندتا از میزها به چشم میخورد و سر چندتا گوزن روی دیوارها نصب شده بود‌. از بین میز و صندلی ها گذشتم و پشت در کوچیک و لولایی که سالن رو از جمع سران جدا میکرد ایستادم. _نظر تو چیه ادوارد؟ با شنیدن صدای جوزف از گوشه در نگاهی به داخل انداختم. همه سران قبیله دور میز بزرگی نشسته بودن و به ادوارد خیره بودن. بعد چند ثانیه صدای ادوارد با لحن نسبتا جدی ای بلند شد. _کاپیتان! سروقت رسوندن محموله از ویژگی های بارزه تجارت جزیره ماست که خریدارهامون رو به معامله با ما ترغیب میکنه. اگر سر این موضوع ریسک کنیم وجهه مون رو از دست میدیم. خصوصا جلوی دربار بریتانیا! اونا مشتری درجه یک ما هستن. وقتی حس کردم حواس کسی نیست، تصمیم گرفتم قبل از اینکه صاحب بار یا نگهبانای سران قبیله سر برسن وارد بشم. پس از زیر در خزیدم و سریع پشت بشکه شرابی که کنار در بود پنهان شدم. _خب پس فکر میکنی کی باید حرکت کرد؟ با شنیدن صدای پدر از پشت بشکه نگاهی به جمعشون انداختم. ادوارد جرعه ای از شراب جامش رو سرکشید و با مکث گفت: خدمه من برای دوشنبه هفته آینده آماده حرکتن. با گفتن این جمله همهمه ای بین حاضرا به وجود اومد و فردیناند یکی از سران با تمسخر گفت: اما این خیلی زوده! مسیر جزیره تا بریتانیا انقدر طول نمیکشه! ادوارد با شنیدن این حرف جامش رو روی میز گذاشت، به سمت جلو خم شد و با لحن پر تمسخری گفت: حدس میزنم شما تا به حال با طوفان های معمولی هم برخورد نکردید، چه برسه به طوفان های غیرطبیعی مناطق ممنوعه یا مثلث مرگ. دریانوردی اونقدر ساده که فکرش رو میکنید نیست. به ویژه که محموله معامله، شراب سفارش خاندان سلطنتی بریتانیا برای جشن تولد ولیعهده! هیچ ریسکی قابل قبول نیست‌. باید به موقع برسیم... #پارت9
18000Loading...
دستهام با حرص دور جام نوشیدنیم گره خوردن و محتویات داخلش رو یک نفس سر کشیدم. طعم تند و تلخی گلوم رو سوزوند و چهره ام در هم رفت. بلافاصله جام خالی رو توی سینی خدمتکاری که به طرف اومده بود گذاشتم و جام دیگه ای برداشتم. نگاهم با بی حوصلگی روی چهره های شاد مردم چرخ خورد و نیشخندی گوشه لبم عمق گرفت. چقدر شاد بودن! چرا من نمیتونستم یک لحظه مغزم رو خاموش کنم و مثل اونا شاد باشم!؟ با حس حضور ایدن کنارم آهی کشیدم و ایدن بی مقدمه گفت: حالت خوبه دختر؟ بدون اینکه نگاهی به چشمای کهربایی و همیشه مشتاقش بندازم لب زدم: درواقع نه! شما مردا همتون منزجر کننده اید... آروم خندید و جواب داد: بزار حدس بزنم. دوباره ادوارد عصبیت کرده؟ با حرص به سمتش چرخیدم و غریدم: اون پسره چشم وزغی! باورم نمیشه چطور داره همه چیزهایی رو که من سالها تو آرزوش بودم رو به دست میاره... آخه چرا پدر به من اجازه نمیده یه کاپیتان بشم!؟ ایدن ظرفی از کلوچه های معروف اِما رو جلوم گرفت و گفت: منم نمیدونم چرا لیادین. ولی میدونی که من همیشه طرف توام، مگه نه؟ چشم غره ای بهش رفتم که خندید. کلوچه ای از ظرف برداشت و به دستم داد و گفت: حالا هم یکم از خودت پذیرایی کن تا من برم و الکس و جاسپر رو از هم جدا کنم. اگر دیرتر برم بحثشون به یه دعوا ختم میشه. میشناسیشون که؟ سری تکون دادم و ایدن به سرعت به سمت اکیپ پسرا که گوشه ای نشسته بودن، نوشیدنی میخوردن و قمار میکردن پاتند کرد. با دور شدن ایدن نوشیدنیم رو سر کشیدم، جام و کلوچه رو روی میز کنارم گذاشتم؛ با قدم های بلند از محوطه مهمونی خارج شدم و به سمت بخشی از ساحل که همیشه اونجا با خودم خلوت میکردم قدم برداشتم. کم کم به جایی رسیدم که سر و صدای رقص و پایکوبی جشن مثل یه آوای خفه و دور به گوش میرسید. فقط صدای ناله امواج دریا بود و تاریکی. بی حوصله روی کنده درخت کنار ساحل نشستم و نفس عمیقی کشیدم. باد خنکی که می وزید موهای نارنجی رنگم رو به بازی گرفت و خنکی امواج که به پاهام بوسه میزدن باعث شد لرزی به تنم بیفته. دستام رو دور بازوهام حلقه کردم و افکار پریشونم من رو سوق دادن به روزی که فکر کردم ادوارد مرده. "_ویلیام... نگاه متعجب پدر روی چهره ترسیده بهترین دوستش چرخید. _چیشده جوزف؟ _کشتی یاقوت... بلافاصله نگاه پدر رنگ باخت و غرید: چه اتفاقی افتاده؟ _بارت سیاه دل بهشون حمله کرده... کشتی غارت و غرق شده و تمام افرادمون کشته شدن. پدر مثل دیوانه ها از جا پرید و من ۱۲ ساله از شنیدن اسم "بارت سیاه دل" سنگدل ترین کاپیتان دزد دریایی که حتی با اسمش هم ما بچه ها رو میترسوندن به خودم لرزیدم. اما طولی نکشید که به یاد آوردم اینبار ادوارد، همبازی تمام دوران بچگیم هم همراه کشتی یاقوت برای اولین بار به ماموریت رفته. تمام تنم یخ زد و میون فریادهای پدر با ترس لب زدم: ادوارد..." _لیادین تو اینجا چیکار میکنی!؟ با شنیدن صدای ماریا بدون اینکه به سمتش بچرخم با بدخلقی غریدم: تو خودت اینجا چیکار میکنی؟ و نیم نگاهی بهش انداختم. توی تاریکی دستهاش رو به کمر زد و با لحن حق به جانبی گفت: این سوالیه که من باید ازت بپرسم! اونهمه برای آماده کردنت وقت گذاشتم و تو دوباره اومدی اینجا!؟ وقتی بین جمعیت پیدات نکردم حاضر بودم شرط ببندم اینجایی... چشمهام رو بی حوصله تو حدقه چرخوندم و لب زدم: ماریا انقدر شلوغش نکن. فقط خواستم یکم از ادوارد... با اومدن اسم ادوارد حرف توی دهنم ماسید و چشمام گرد شد. خدای من! محفل سرخ...! تقریبا فراموشش کرده بودم... #پارت8
16000Loading...
ابروهام بالا پرید و چشمام تا آخرین حد ممکن گرد شد. جرعه ای از نوشیدنیش رو سر کشید و با زهرخندی گوشه لبش گفت: این فقط یه جشن زیبا برای یه دلیل سیاه و تاریکه. ظاهری فریبنده برای کاری متعفن! تو هنوز پدرت رو نشناختی. لبهام لرزید و به سختی لب زدم: پدرم!؟ _اگر میخوای از این زندان رها بشی یه چیز رو هیچوقت فراموش نکن‌. هیچ چیز اونطور که به نظر میرسه نیست. با گنگی نگاهش کردم و زمزمه کردم: یعنی تموم حرفای پدر درمورد سرنوشت من... اینکه تو جهان بیرون سرنوشت بدی در انتظارمه... دروغ بود!؟ سرش رو نزدیک گوشم آورد و بوی تنباکو توی بینیم پر شد. _من به سرنوشت اعتقاد ندارم لیا. اما اگر تو داری... چرا هیچوقت سعی نکردی خودت این سرنوشتو تغییر بدی؟ ابروهام تا آخرین حد ممکن بالا پرید و کامل به سمتش چرخیدم، نگاهم رو به اقیانوس آبی و پر شیطنت چشماش دوختم و گفتم: قصد داری چی بگی!؟ لبخند یه وریش کش اومد و باقی مونده نوشیدنیش رو سر کشید، جام خالی رو به دستم داد و گفت: مطمئنم خودت باهوش تر از این حرفایی و متوجه منظورم شدی... _ادوارد... هردو به سمت پدر چرخیدیم و یکدفعه ادوارد گفت: اوه کاپیتان... لیادین هنوزم به همون لجبازی دوران کودکیمونه! ابروهای پدر بالا پرید و نگاه چپی به من انداخت: چیزی بهت گفته؟ ادوارد تک خنده شیطنت آمیزی کرد و جواب داد: البته که نه... فقط به یه رقص دعوتش کردم. پدر ابرویی بالا انداخت و نگاه چندتا از دخترای جزیره که با عشوه تمام روبرومون ایستاده بودن و سعی داشتن ادوارد رو ترغیب کنن به رقص دعوتشون کنه روی من چرخید. لب گزیدم و قبل از اینکه پدر حرفی بزنه سریع گفتم: ولی من این درخواست رو رد کردم. شما که بهتر میدونید رقاص خوبی نیستم! لبخند عجیب ادوارد کش اومد و گفت: ولی بهم قول داد در یک موقع مناسب دیگه باهام برقصه! چشمای پدر برقی زد و ادوارد با چرب زبونی مختص خودش ادامه داد: داشتم به لیادین درمورد جشن فوق العاده امشب میگفتم. کاپیتان شما واقعا رهبر بی نظیر و سخاوتمندی هستید که برامون چنین مهمانی ای تدارک دیدید. پدر که از به کار بردن لفظ "کاپیتان" توسط ادوارد به وجد اومده بود سرخوشانه خندید و گفت: ای پسر زبون باز! بیا بریم با آقای اسمیت آشنات کنم. ادوارد تعظیم نمایشی کرد و گفت: باعث افتخاره. الان میام. و وقتی پدر چند قدم دور شد سریع به سمت من چرخید و گفت: انتهای جشن... محفل سرخ... چیزایی رو ممکنه متوجه بشی که دنبالشونی... و بی توجه به نگاهای متحیر من خودشو به پدر رسوند و هردو میون رقص و پایکوبی اهالی ازم دور شدن. #پارت7
5000Loading...
_لیادین این تویی!؟ فکر میکردم دیگه هیچوقت بدون اون شمشیر و لباسهای رزم نبینمت...! لبخند زورکیم رو زیر نگاه های خاکستری و نافذ ادوارد تمدید کردم و لب زدم: پدر! نیازی به بیان این حرفها نیست... پدر خندید و رو به بقیه سران گفت: اون همیشه همینقدر محافظه کار بود! _البته نه به اندازه کافی! با شنیدن زمزمه ادوارد کنار گوشم لبهامو روی هم فشردم و با چشم غره ای به سمتش چرخیدم. _اوه متاسفم لیا! نمیخواستم بترسونمت... بی توجه به لحن پر تمسخرش زیر لب غریدم: اگر پدر اجازه میداد از جزیره خارج شم نشونت میدادم کافی بودن یا نبودن یعنی چی... ابرویی بالا انداخت و فاصله کم بینمون رو پر کرد. کنارم ایستاد و همونطور که تظاهر میکرد داره به دختری که با لباسی سرخ روبرومون با ظرافت میرقصید نگاه میکنه گفت: از وقتی به یاد دارم رفتن از این جزیره آرزوت بوده!... اما دنیای بیرون؛ اونقدر زیبا که تو تصورات دخترونه ات داری نیست. با شنیدن این حرف حس مذاب عصبانیت تو تک تک مویرگ های تنم جاری شد. دستهام رو مشت کردم، به سمتش چرخیدم و از بین دندونای به هم چفت شده ام غریدم: کسی داره این حرف رو میزنه که تمام زندگیش آزاد بوده و هیچ تصوری از زندانی بودن نداره! بعد پوزخندی زدم و ادامه دادم: اما تصورات دخترونه!؟ تو نمیدونی دنیای آدما چقدر میتونه متفاوت باشه. _خب... نشونم بده. چشمامو تو حدقه چرخوندم و به جایگاه رقص نگاهی انداختم. پوزخندم عمق گرفت و به دختر رقاصی که با مهارت تمام شکمش رو مثل یه موج آروم میلرزوند اشاره کردم و گفتم: دختری که رقاصه... بلافاصله به دختری که نوزادی رو در آغوش داشت و کنار شوهرش ایستاده بود اشاره کردم. _دختری که مادره. نگاهم به سرعت به سمت اِما دختر شیرینی فروش جزیره که همون لحظه هم بوی شیرینی های لذیذش تمام فضا رو پر کرده بود چرخید و غریدم: دختری که هنرمنده... و در آخر به خودم اشاره کردم و با حرص گفتم: دختری که به دنبال آزادیه! با شنیدن این حرف بلند خندید. جوری که چند نفر به سمت ما چرخیدن! سرش رو به عقب خم کرده بود و زیر نور چراغ ها، درست مثل مجسمه ای برنزی و بی نقص به نظر میومد! بعد از چند ثانیه، با لحنی که هنوز تمسخر توش موج میزد گفت: حرفم رو باور کن لیا. تو نمیتونی یه دریانورد یا کاپیتان بشی! لازمه این سمت داشتن اطلاعاته. تو هیچی نمیدونی. _منظورت چیه؟ جامی شراب از ظرفی که خدمتکار بهش تعارف کرد برداشت؛ کمی از موهای پرکلاغیش رو که روی پیشونیش ریخته بود رو عقب هل داد و بعد مکثی لب زد: تو از کارهای پدرت خبر داری؟ یا دلیل برگزاری این جشن ها؟ نیشخندی زدم و گفتم: به خاطر ورود... حرفم رو قطع کرد و گفت: تو یه احمقی اگر این دلیل رو باور کرده باشی! این فقط یه بهانه برای فریب عوامه... #پارت6
7000Loading...
آهی کشیدم و همونطور که سعی داشتم نگاه های متعجب خدمتکارانی که از کنارم رد میشدن رو نادیده بگیرم قدم توی راهروی رنگها گذاشتم. لبخند کوچیکی رو لبهام نشست و درحالیکه صدای قدم هام روی کف چوبی راهرو به گوش میخورد یاد دختر بچه کوچیکی افتادم که یک روز یکهو چند سطل رنگ از انبار دزدید و آورد تا این راهرو رو رنگ کنه! هنوزم نگاه های حیرت زده پدر رو وقتی خرابکاری بچگانم رو دید به خاطر میاوردم! ولی بعدش خندید و اومد تو رنگارنگ کردن اون راهرو بهم کمگ کرد... راهرویی که اسمش رو گذاشتیم راهروی رنگها و هرگز رنگش رو تغییر ندادیم... اون روزها... آخرین روزای خوب ارتباط من با پدرم بود. درست قبل از اولین دریانوردی... با به یاد آوردن اون اتفاق آهی کشیدم و سرمو تکون دادم تا بهش فکر نکنم. از راهرو رد شدم و از خونه خارج شدم. خورشید غروب کرده بود و چراغهای جشن جزیره روشن شده بودن. همه جا نورانی بود و عطر غذاهای خوشمزه و تازه توی هوا پخش شده بود. نسیم خنکی می وزید و از مرکز جزیره که محل برگزاری جشن بود صدای موسیقی به گوش میرسید. دامن لباسم رو کمی بالا گرفتم و به سمت محل مهمونی حرکت کردم. با نزدیک تر شدن به محل مورد نظر، هرکس از اهالی جزیره که من رو می دید با ابروهای بالا رفته میپرسید: "لیادین روبرتز!؟" و من با لبخندی مصنوعی سر تکون میدادم. بالاخره بعد از چند دقیقه پیاده رویی به محل برگزاری جشن رسیدم. بخشی که روی زمین رو با پارکتهای چوبی پوشونده بودن تا شن های ساحل اذیتشون نکنه. میزهایی پر از خوراکی های مختلف و نوشیدنی تو هر گوشه قرار داده بودن و عده ای اون وسط در حال رقصیدن و آواز خوندن بودن. پدر که میون جمعی از سران قبیله ایستاده بود با دیدن من جام نوشیدنیش رو بالا برد و با صدایی که حیرت توش موج میزد گفت: ببینید کی اینجاست!... لیادین روبرتز... آروم خندیدم و قدمی به سمت جمعشون برداشتم که یکدفعه نگاهم به چشمای پر شیطنت ادوارد افتاد. با اون لبخند خبیثانه و چشمکی که با دیدن نگاه من حوالم کرد... لبخندم ناخودآگاه کمرنگ شد، جام مشروبی که یکی از خدمتکارا جلوم گرفت رو برداشتم و به سمتشون رفتم. #پارت5
7000Loading...
آخرین باری که توی یه مهمونی شرکت کرده بودم و اجازه داده بودم تا من رو مثل بقیه دخترها حاضر کنن رو به یاد نمی آوردم. همیشه با کله شقی تمام لباسهای چرمی رزمم رو میپوشیدم و شمشیرم رو به کمر آویزون میکردم تا شکل بقیه نباشم. ولی بزرگترین دلیلم... ادوارد بود. میخواستم در مقابلش قدرت نمایی کنم و نشون بدم منم یه جنگجو ام...! که مثل بقیه دخترها با دیدن خون از حال نمیرم و توانایی زنده موندن در شرایط سخت رو دارم بدون اینکه گله و شکایتی کنم! اما اون سال، دیگه بزرگ شده بودم و نمیتونستم به منوال قبل پیش برم. و اون لحظه، روبروی آینه ایستاده بودم و با بهت به دختری که جنگل پر پیچ و تاب مژه هاش رنگ مشکی گرفته بودن خیره بودم. به لبهای سرخش و حلقه های فر شده ای از موهای نارنجی رنگش که اطرافش رو مثل امواج پر کرده بودن. همونقدر پریشون و سرکش! دختری با پوستی سفید و لطیف و نگاهی گنگ! موجودی که توی اون لحظات برای چند لحظه به نظرم زیبا و جادویی اومد...! اما بعد از چند دقیقه وقتی به خودم اومدم حیرتی ناشی از اینکه اون موجود منم، همون دختر همیشه شلخته، وجودم رو پر کرد! _خدای من...! ماریا با لبخند ناشی از رضایتی پشت سرم قرار گرفت و با لحن خودپسندی گفت: بگو که خودتو نشناختی... _درسته... برای چند لحظه خودم رو نشناختم! کارت حرف نداره دختر... چرخی دورم زد و با هیجان گفت: لیادین پدرت خیلی خوشحال میشه بعد از سالها تورو تو لباس دخترونه و این شکلی ببینه. چشمامو تو حدقه چرخوندم و لب گزیدم. _البته که میشه. سالها من رو به این جزیره محدود کرده و خواسته هامو ازم گرفته. این شکلی شدنم آخرین کارشه! آخرین بند ارتباطم با خود واقعیم... چشم غره ای بهم رفت و درحالیکه دستم رو میکشید تا از اتاق خارج شیم لب زد: همیشه عادت داری همه چیزو سختش کنی! فقط از مهمونی لذت ببر... و من رو به بیرون اتاق هل داد و در رو پشت سرم بست. #پارت4
6000Loading...
همیشه همینطور بود. سالها بود که من آرزوی رفتن از جزیره و دیدن دنیای بیرون رو داشتم، اما به دستور پدر حتی اجازه نداشتم پامو از خط ساحل فراتر بزارم! در عوض ادوارد، رقیبم، بیشتر زندگیش رو توی دنیای بیرون و روی دریاها گذرونده بود! و حتی به ماموریتهایی توی زندگیش رفته بود که من احتمالا باید فقط به خواب میدیدم. بعد از سالها وقتی برگشت به جزیره و دوباره با پدر همکاری کرد؛ بعد از هربار برگشت کشتی ها از ماموریتها، پدر برای افرادی که برگشته بودن جشن بزرگی برپا میکرد. و مسلما... ادوارد هر دفعه زنده برمیگشت... آهی کشیدم و لباس سرخ رنگی که ماریا برام آماده کرده بود رو برانداز کردم. میشد گفت، زیادی تنگ و ظریف بود. یا حتی... زنونه؟ پوزخندی گوشه لبم نشست و با بی میلی لباس رو روی تخت پرت کردم. حتی تصور اینکه در تمام طول مهمونی با اون لباس تنگ زنده بمونم هم برام دور از باور بود! به سمت کمد لباسهام رفتم و لباس مشکی رنگی که دامن حریر و لختی داشت رو بیرون آوردم. ابرویی بالا انداختم و زیر لب غریدم: حداقل از بقیشون راحت تره! و قبل از اینکه ماریا بیاد و مجبورم کنه از زیرش کورست بپوشم، لباس رو تن کردم. گردنبندی که از بدو تولد همیشه گردنم بود و پدر هیچوقت نمیذاشت درش بیارم رو از زیر یقه لباس بیرون کشیدم و گذاشتم روی ترقوه هام بدرخشه. یه سنگ تراشخورده و عجیب که هرروز به رنگ یکی از مردمک چشم های دورنگم درمیومد... یک روز به رنگ آبی نیلی و روز دیگه به رنگ سبز زمردی! با شنیدن تقه ای که به در خورد گردنبند رو دوباره زیر یقه لباس برگردوندم و غریدم: بیا تو. در باز شد و ماریا با چهره ای هیجان زده وارد شد، اما به محض دیدن من توی اون لباس مشکی رنگ لبخند روی لبش ماسید و زیر لب نالید: لیادین...! لبخند دندون نمایی زدم و گفتم: فکرشم نکن راضی میشدم اون لباس رو با کورست بپوشم... _ولی پدرت... _گفته باید مثل دختر رهبر قبیله به نظر برسم میدونم... پس بیا و آرایش چهره و موهامو شروع کن. چیزی تا مهمونی نمونده. و بی توجه به نگاه دلخورش روی صندلی ای نشستم و منتظر موندم تا ماریا کارش رو شروع کنه. وقتی بعد از چند ساعت آرایش ظریف و وسواسی که ماریا برای حاضر کردنم به خرج داده بود کارم تموم شد و جلوی آینه ایستادم خودم هم از دیدن تصویر پیش روم حیرت کردم... #پارت3
6000Loading...
با انزجار از جا بلند شدم و همونطور که داشتم شن های ساحل رو از روی لباسهام میتکوندم زیر لب غریدم: دوباره بهش باختی احمق! اینهمه تمرین کردی و آخرش... هنوزم یه بازنده ای! _هی دختر من مبارزتو دیدم. کارت حرف نداشت! با شنیدن یکدفعه ای صدای ماریا از جا پریدم و به سمتش چرخیدم. _خدای من! ترسوندیم! لبخند کوچیکی زد و با خجالت گفت: متاسفم. اومده بودم یکم تو ساحل گوش ماهی جمع کنم که صداتونو شنیدم. با نارضایتی روی کنده درختی که نزدیک آب بود نشستم و گذاشتم امواج کف آلود و درخشان دریا آروم پاهام رو نوازش کنه. ماریا با دیدن چهره درهمم کنارم نشست و دستش رو روی دستهام گذاشت. _چرا انقدر ناآرومی لیادین؟ همه دخترای جزیره آرزوشونه جای تو بودن و تو از جایگاهت ناراضی ای؟ نفس عمیقی کشیدم، به راحتی میتونستم بوی شوری دریا رو تنها با حس بویاییم مزه مزه کنم! حتی بوی گل های شب بویی که از جایی دورتر به مشامم میرسید رو هم حس میکردم. _لیادین؟ از خلسه جزیره که داشت منو تو خودش میکشید دراومدم و بعد مکثی لب زدم: دختر رئیس قبیله بودن اصلا از نظر من یه امتیاز مثبت محسوب نمیشه ماریا! من میخوام مبارز خوبی بشم. حتی اونقدر خوب که ادوارد رو شکست بدم! سری از سر تاسف تکون داد و آروم خندید. _ادوارد بهترین جنگجوی قبیلس! عمرا اجازه بده کسی این جایگاهو ازش بگیره. حداقل به خاطر... حرفش رو قطع کردم و گفتم: عیش و نوش. البته تا وقتی یه قهرمانه در خونه دخترایی که با حسرت نگاهش میکنن هرشب به روش بازه! خدا میدونه تا حالا با چندتا زن همخوابه شده! ماریا آهی کشید و گفت: ادوارد یه قهرمان عیاشه و کاریشم نمیشه کرد. به جای غصه خوردن خوردن بلند شو برگردیم خونه... باید به مهمونی امشب برسیم. سری تکون دادم و با خستگی از جا بلند شدم. شمشیرم رو از روی شن ها برداشتم و به غلاف برگردوندم. و همراه ماریا به سمت خونه حرکت کردیم... #پارت2
8000Loading...