𝐎𝐥𝐝 𝐋𝐞𝐚𝐭𝐡𝐞𝐫 𝐁𝐚𝐠
Open in Telegram
✉️ t.me/HidenChat_Bot?start=6298248749
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
441
Subscribers
-224 hours
+107 days
+6430 days
Posts Archive
Repost from KAİZEN
هیچوقت نتونست به جایی احساس تعلق داشته باشه. همیشه آدمهایی بودن که دوستش داشته باشن. براش جا نگه میداشتن، اسمشو با لقبهای جالب صدا میزدن، وقتی نبود سراغشو میگرفتن و اونو جزوی از خودشون میدونستن. اما همیشه یه صدایی بهش میگفت ″ تو مال اینجا نیستی.″ نه اینکه از بودن کنار آدما خوشش نیاد. اتفاقا بیشترشونو دوست داشت. بعضیها رو اونقدر دوست داشت که جرئت نمیکرد حتی به نبودنشون فکر کنه. اما هیچکس بهش احساس تعلق داشتن رو نمیداد. حس میکرد توی داستان همه هست، اما هیچوقت شخصیت مهمی نبوده. سعی میکرد بیشتر بین آدما بمونه تا شاید بالاخره اون حس تعلق رو پیدا کنه. یه روز انقدر نزدیک بود که میتونست صدای نفس کشیدن آدما رو بشنوه و روز بعد انگار توی یه دنیای دیگه، پشت یه شیشه ایستاده بود و همه رو از دور تماشا میکرد. هر بار که فکر میکرد شاید بالاخره جاشو پیدا کرده، یه اتفاق کوچیک کافی بود تا دوباره از همهچیز فاصله بگیره. یه جواب دیر، جمعی که بدون اون شکل گرفته بود، صمیمیتی که حس نمیکرد یا حتی یه لحظه سکوت که باعث میشد با خودش فکر کنه اگه نباشم، واقعا چیزی عوض میشه؟ هیچکس بهش نگفته بود که اضافهست. همه درها براش باز بودن، ولی خودش هیچوقت نتونسته بود باور کنه یکی از اون اتاقها خونهشه. مشکل این نبود که کسی جایی براش نداشت. شاید مشکل این بود که خودش هیچوقت باور نکرده بود میتونه جایی داشته باشه.
Repost from ⋆. ݁ 𝗠𝗼𝗼𝗻 𝗔𝗿𝘁 ݁.⋆
📸 این پیام رو فور کنید؛ یکی از عکسهایی که خودتون گرفتید رو مشخص کنید فور کنم اینجا باهم ببینیم.
🌟لطفا و حتما عکس مشخص کنید.
