en
Feedback
مرثیه فرمانده. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

مرثیه فرمانده. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

Open in Telegram

درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
495
Subscribers
No data24 hours
-217 days
+12430 days
Posts Archive
+ هـی جـونگ کـوک داری چـیکار میکـنی؟ میـدونی که هنـوز تـو پـادگـانیـم! - پـس بـاید نـاله هـاتـو کنـترل کنـی بیـب. ㅤㅤ ➨ 𝖪𝗈𝗈
+ هـی جـونگ کـوک داری چـیکار میکـنی؟ میـدونی که هنـوز تـو پـادگـانیـم! - پـس بـاید نـاله هـاتـو کنـترل کنـی بیـب.
ㅤㅤ ➨ 𝖪𝗈𝗈𝗄𝗏 𝖵𝖾𝗋 ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ➨ 𝖪𝗈𝗈𝗄𝗆𝗂𝗇 𝖵𝖾𝗋

تـمـامـش پـوچ بـود؛ در لحظاتی که ادعا می‌کرد آرام است، در عمق چشمانش توفانی بی‌صدا می‌وزید؛ آری، او به مرگ می‌اندیشید، با سکوتی اشرافی، با وقاری غم‌زده، چنان‌که پادشاهی شکست‌خورده تاجش را بی‌صدا بر زمین می‌گـذارد..

سه سال گذشت و او هنوز رفتنی نشد، اما من یاد گرفتم نفس بکشم، حتی هنگامی که رد پای خاطره‌هایش همه‌جا را گرفته است.
در آوریل، وقتی زمین دوباره جان گرفت، درختان پوشیده از برگ‌های سبز بودند؛ من در سکوت همان بهار، خاکستر شدم. همان زمستانی شدم که هیچ‌گاه نباید می‌رسید. چکاوک صبح را با شکوفه‌های زیبا آغاز کرد… خورشید در اوج گرما، برایم تبدیل به زمستانی سرد شده بود. پاییز از راه رسید، برگ‌ها پس از دیگری زمین را لمس می‌کردند، اما من در زمستانی زندانی شده بودم که زندانبان من بی‌رحم‌تر از هر کسی بود. همان کسی که اگر روزی در این خانه‌ی کوچک را نمی‌زد، خورشید دیگر هرگز طلوع نمی‌کرد. زندانبان من آن‌قدر بی‌رحم بود که کلید را رها کرد و رفت، ولی من یک قدم هم به آن نزدیک نشدم. و من در میان شکوفه‌های بهاری، دنبال صدایی از تو هستم که بتوانم بگویم: «بهار شده است.» دنبال صدایی می‌گردم که آرامم کند. شاید چکاوک باز بخواند؛ شاید روزی بهار به پایان برسد و برگردیم به همان پاییزی که بوی تو را می‌دهد. شاید نوری از میان میله‌های زندان عبور کند. و در آخر، شاید زندانبان من برگردد، و من بتوانم طلوع خورشید را در میان خاکسترها ببینم و آن چشمانی که به رنگ شب اند را دوباره ببینم...
تقدیم به آوریل دردناک من، پس 𝟷𝟶𝟿𝟻 روز زمستانی

Repost from 私の禁止
موقعی‌که‌داشتی‌خودت‌روازذهنم‌پاک‌میکردی،فراموش‌کردی‌در‌قلبم‌حک‌شدی‌جان‌ِدلم.
+1
موقعی‌که‌داشتی‌خودت‌روازذهنم‌پاک‌میکردی،فراموش‌کردی‌در‌قلبم‌حک‌شدی‌جان‌ِدلم.

بر‌آن روز که تورا دیدم‌لعنت، بر آن روز که به چشمانم‌عاشقانه زل زدی لعنت، راستش خیلی دوست دارم با خود بگویم، به تمامِ روزهایی که باتو بوده ام لعنت، اما نمیشود، من تمام لحظات کنار‌تورا دوست داشته ام، من خودت را خاطراتت را هنوز که هنوز است دوست دارم‌عزیزکم، جانِ‌من نمیدانم چرا دلتنگت هستم با اینکه میدانم‌کار اشتباهیست، چه دوست داشتن تو چه برای تودلتنگ شدن فقط یک اشتباه بزرگ‌است، میدانم که در کنار‌یکی دیگر هستی و تمامِ قلبت برای آن است، و من برایت آرزو میکنم‌در‌کنار او خوشحال و شاد باشی جانانم.

٫ غـریـبه شـده ام بـا قـلـمی کـه روزی نـاجی ام بـود. دسـت هـایـش را رهـا کـردم بـرای آنـکه هـربـار کـه وجـودم را فـرا مـیگـرفت، گـرمـای تـو را داشـت، عـطر تـو را یـادآور مـیشـد، تـو را بـر کـاغـذ پـیـاده مـیکـرد. حـال نـیز، کـه فـقـط گـوشـه ای از انـگشـتانـش را مـیـان دسـت هـایـم گـرفـته ام، بـاز هـم مـیخواهـد تـو را بـرایـم نـامه ای بـی انـتهـا کـنـد. او کـه نـمیـدانـد... نـمیـدانـد نـگاهـت در چـشمـانی دیـگر انـعکـاس مـی‌یـابنـد. نـمیـدانـد هـوایـت را بـا شـخصـی دیـگر شـریـک مـیشـوی. نـمیـدانـد دلـیـل گـرمـای دسـت هـایـت بـوسـه هـای مـن نـیسـت. نـوشـته هـا.. هـیـچ نـمیـداننـد و تـو را بـا شـوق و ذوق بـر روی کـاغـذ زنـدگـی ام مـیپـاشنـد! تـوان نـگاه کـردن بـه سـیاهـی ای کـه تـمامـش از آن تـو اسـت را نـدارم؛ قـلبـم را بـه درد مـی‌آورد! خـنـده دار اسـت... چـنـان شـکایـت مـیکنـم کـه گـویـی هـیچ و پـوچ مـغـزم شـده ای، گـویـی کـه کـوچـک تـرین چـیزی از طـرف تـو مـرا تـحت تـاثـیر قـرار نـمیـدهـد و تـو.. بـرای هـمیشـه از وجـودم پـاک شـده ای. امـا خـودت هـم مـیدانـی کـه هـمچنـان بـزرگـتریـن خـاطـرات تلـخ و شیـرینـم را در دسـت داری؛ زیـبا تـرین آغـوش را بـرای خـود داری؛ براق تـرین گـوی هـای دنیـا را داری؛ مـن را داری... مـتاسـفانـه، مـن را هـم داری. مـن، هـمـان مـرهـم هـمیشـگـی کـه زخـم هـایـت را بـا دسـت خـود میـپوشـانـد و بـعـد دور انـداخـته مـیشـود. هـمـان شـنونـده ی سـاکتـی کـه بـرای هـمیشـه صـدایـش را مـهر و مـوم کـرده ای. بـه اطـرافـم کـه مـی‌نگـرم، تـمـام قـاب عـکـس هـای چـوبـی را آغـشتـه بـه خـاکـی مـیبیـنم کـه گـلویـم را بـستـه اسـت؛ لـبـاس هـایـی را مـیبیـنم کـه دسـت نـخورده گـوشـه ی کـمد مـانـده انـد تـا شـایـد دوبـاره عـطـر عـزیزشـان را حـس کـننـد. تـو را هـم مـیبینـم.. دور تـر از مـن ایـستـاده ای و دسـت تـکـان مـیدهـی، راه مـیروی، مـحو مـیشـوی و بـعـد در یـک لـحظـه.. تـمـام مـیشـوی. بـرای هـمیشـه در زنـدگـی ام، گـم مـیشـوی. قـطعـه ی پـازلـی مـیشـوی کـه زیـر یـکی از وسـایـل خـانـه، یـا شـایـد هـم مـیان کـارتـن هـای انـبـاری جـا مـانـده اسـت. عـکس دو نـفـره ای مـیشـوی کـه گـوشـه اش پـاره شـده اسـت و فـقـط یـک نـفـر را نـمایـان مـیکنـد. تـو چـه شـدی کـه حـال، تـنهـا سـیگـار هـای مـن زیـرسـیگـاری را در آغـوش مـیگـیرنـد؟ آه.. فـقـط گـله و شـکایـت دارم، مـگـر نـه؟ بـهتـر نـمیشـود اگـر نـامـه ی لـبریـز از احـساسـم را تـمـام کـنـم؟ شـایـد اگـر تـمامـش کـنـم.. بـاز هـم لـبخنـد بـزنـی. شـایـد هـم اگـر بـه نـهایـت خـود بـرسـد.. بـرگـردی! ٬

Repost from N/a
ָ࣪       ˖꙳ #jungkook 🍫 ˖⋆           . ݁˖              ֪ 🫀  ࣪˖ Будьте вдохновением для мира, ¡ 𖦹 безопасным местом для людей и причиной 𓂃 ࣪˖ ˖ ˓ продолжать ˖ ִֶָ 🥀 преодолевать ˖⋆ трудности.

بنده همان گندابِ سهوِ حیاتِ آدمیزادی‌ام که به خیالِ خود، مرا ایزدی که خالقِ او هستم، میدانست. چه بسا من همان خنجرِ خون آلودی‌
+1
بنده همان گندابِ سهوِ حیاتِ آدمیزادی‌ام که به خیالِ خود، مرا ایزدی که خالقِ او هستم، میدانست. چه بسا من همان خنجرِ خون آلودی‌ام که بر دل و فوادش فرود آمده و هالک و زهری همچون شابیزکِ مرگبار، در دلِ درخت زارِ خضرایی‌ هستم که هلاهل‌‌اش در رگه‌هایش جا خوش کرده. اگرچه گزندِ من عاقبتِ سودن و لمس کردنِ من است اما واژگانی که لب هایم را ترک می‌کنند، جان ستانِ هر نفسی است. بگذار آن‌چه هویدا است را بیان کنم، بنده آن قتالِ سفاکی‌ هستم که در گذرِ این حیاتِ دیرباز، میلِ فرجامیدن و فقدان را روزانه منکوب می‌کند. در سایه‌ی اناسِ جفاکار، دوزخی برایم خلق شد که ناگزیر مرا به خا‌کستری از سوز و رنج دگرسان کرد.
به گفته‌ی بزرگان، ققنوسی جاودانه از خاکسترِ بارد متولد می‌شود، چه شد که من از رمادِ خویش به اهریمنی ویرانگر مبدل شدم؟

ᴶᵘˡʸ 𝒀𝒐𝒖𝒓 𝒆𝒚𝒆𝒔 𝒂𝒓𝒆 𝒅𝒆𝒆𝒑𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒂𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒐𝒄𝒆𝒂𝒏𝒔 چشمانت سرّی است از کشف نشده هاے عالم کـﮧ‌ مࢪا مطیع سا
+1
ᴶᵘˡʸ
𝒀𝒐𝒖𝒓 𝒆𝒚𝒆𝒔 𝒂𝒓𝒆 𝒅𝒆𝒆𝒑𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒂𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒐𝒄𝒆𝒂𝒏𝒔 چشمانت سرّی است از کشف نشده هاے عالم کـﮧ‌ مࢪا مطیع ساختـﮧ‌. هرباࢪ بـﮧ‌ آن دو تیلـﮧ‌ نگاه میکنم، محو میشوم ، تاڪنون شده است آنها براے من برق بزنند؟می توانم کتابـے فقط از چشمانٺ بنویسم، ازبس کـﮧ‌ زیباست ..چـﮧ‌ شعری دروں چشمانت هست کـﮧ‌ قافیـﮧ‌ قافیـﮧ‌ آن ࢪا حفظم؟ امّا زمانے احساس کردم مرا بی حس نگاه میکردی، آنقدر کـﮧ‌ ، هوایـے کـﮧ‌ از آن نفس می کشیدں‍ࢬ تلخ شد. اما تلخ ٺر میدانے چـﮧ‌ بود؟ اینکـﮧ‌ برای آخرین باࢪ با تلخی صدایم کردی، آن لحظـﮧ‌ لبخند زدم و به یاد سپردم، اما آرزو کردم برای یک باࢪ دیگࢪ شنیدنش از سویت را با احساس.. تلخی نکن شیرینِ من .
با صدایت مست شدم چنان کـﮧ‌ نکرد مرا مست شراب تو چنان جذابـے که مرا یاد تو انداخت مشك ناب