مرثیه فرمانده.
Open in Telegram
درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
329
Subscribers
+2624 hours
-317 days
+20330 days
Posts Archive
روانزخم ِسرکوبشده هر لحظه ممکن است دوباره سر باز کند، زخم ِباز منشا مداوم درد است. جایی است که بارها و بارها سرش آسیب میبینیم.
در لحظهای خاص از درد، هیچکس نمیتواند کاری برای آدمی انجام دهد. رنج همیشه تنهاست.
و چه خوب بود که آدمی میتوانست وقتی درد و مصیبتی دارد ماهها بخوابد و چندین ماه بعد آسوده و تازه نفس از خواب برخیزد؛ اما هیچکس نمیتواند چنین کاری بکند. باید بیدار ماند و درد کشید و با دردهای خود کنار آمد.
_هی سرباز! فرمانده راست میگه. اگر احساس میکنی از اینجا خسته شدی، در عمارت بازه. ولی حرفت چند جا اشکال داره. پس مجبورت میکنم چند دقیقهی دیگه بمونی و تحملمون کنی تا حرفمو بزنم... شبهایی رو به یاد داری که شبنشینی به پا بود. همه با هم دیگه شوخی میکردیم و سر به سر هم میذاشتیم؟ یادته چقدر به همدیگه راجع به زمینههای مختلف مشاوره میدادیم؟ چون اگر قدیمی باشی این لحظات رو قطعاً یادته. و اره، توی تمام اون لحظاتِ خنده و شادی، غم همراه بوده.
+ چی میگی؟
_ وقتی با چشموگوش بسته فرمانده رو نقد میکنی همین میشه دیگه!
یعنی بوده زمانی که چندین سرباز زخمی میومدن پیش فرمانده و باهاش درد و دل میکردن. فرمانده یه بار بهشون اخم کرد؟ یه بار گفت الان وقت ندارم؟ یا یه بار برگشت بگه الان حالوهوای شب نشینی به این بحثها نمیخوره؟ نه. به جاش یه مرهم دستش گرفت و با حوصله به زخم همشون رسید. چندین بار گفت من نمیتونم از غمتون کم کنم ولی توی شنونده بودن کم نمیزارم. واقعاً هم کم نگذاشت، گذاشت؟ پای تکتک غر هامون نشست. اگر ازم بپرسن بهترین شنوندهای که تاحالا توی زندگیت باهاش برخورد کردی کی بوده؟ بدون فکر میگم فرمانده. حالا که یه بار خواسته شنیده بشه، ادعای خستگی میکنی؟
+ من همچین چیزی نگفتم، اتفاقاً...
_ بلوف نزن که الان میتونم به خاطر نامردیای که مرتکب شدی مدرکمو بکوبم تو صورتت. میگی سر در اینجا زده" مکانی برای رهایی از حقیقت"؟ اره، مکانی برای رهایی از غم درواقع... چون میدونی؟ حقیقت همون غمه. پس تو تصور کن این غم چقدر سنگین بوده که به دنیای مجازی نفوذ کرده. حالا تو به خاطر این حجم از غم که فرمانده سعی داره پنهانش کنه صدای اعتراضت بلند شده؟ پاشدی به کسی اعتراض میکنی که حجم سختی هاشو نمیشه با ترازو اندازه گرفت؟ نگران نباش. خودم در عمارتو برات باز میکنم. ساکت هم میندازم بغلت. جوری برو که انگار از اول هم اثری ازت نبوده.
* داری تند میری. فرمانده اگر بفهمه باز برات اضافه خدمت میزنه.
_ متأسفم ولی باید بدونن نباید یه کتابو از جلدش قضاوت کرد. نزدیک مکان امن و آدم مورد علاقهی من هم نشن. تازهشم، من که عاشق اضافه خدمتم، اینارو به کی میگی سرباز؟
#ابرک پونهای
یه حسی دارم مثل ساییده شدن زانو رو فرش یا کشیده شدن کف دست رو آسفالت یا شایدم بریدن پوست با کاغذ؛ عمیق نیست ولی خب کلافم می کنه.
گر غمگین شوی زانو میزنم برایت.
بر روی زانو میبوسمت و با عشقی که در سینه دارم تو را با شادی آشنا خواهم کرد.
در این سمت از زمان، تمام ِتلاش خود را برای رهایی از غم میکنم. تمام تلاشم را.
اما هربار با درهایی بسته روبهرو میشوم. انگار در هزارتویی گیر افتاده باشم.
هی، کسی نجاتم میدهد؟ من غرق شدهام. با خفهشدن فاصلهی چندانی ندارم؛ کسی به سراغم میآید؟
