مرثیه فرمانده.
Open in Telegram
درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
495
Subscribers
No data24 hours
-217 days
+12430 days
Posts Archive
Repost from 𝟤𝟢𝟢𝟫ㅤ
ㅤㅤ𝕷𝖺𝗌𝗍 𝕹𝗂𝗀𝗁𝗍.
وضـعیت پرونـده: مـختومه. طـبقهبندی: مفـقودی / قـتل تـاریخ ثـبت: 27 اکـتبر 2025 مـحل حـادثه: شـعبه 24 سـاعته مـکدونـالد - سـئول.رد خـون هـمیشـه حـقیـقت رو فـریاد نـمیزنه؛ گـاهی فـقط مـسیر اشـتـباه رو نـشـون مـیده.
Repost from 𝘛𝘦𝘦𝘯 𝘴𝘱𝘪𝘳𝘪𝘵 .⋆
💋 : این پیام رو فوروارد کنید
عدد بزارید فور کنم اینجا کمکتون کنم تا به اون عددی که میخواین برسید
عزیزان ِدل، در اینکه پستهای شما هرکدوم در جایگاه خودشون خاص و ارزشمند هستن هیچ شکی نیست؛ پس امیدوارم خودتون رو درگیر این اعداد پوچ نکنید.
مچکرم بابت شرکتتون.
Repost from مـِتـانـویـا
Ты пришёл в нашу жизнь и .
озарил её новым светом.С твоим
появлением улыбка стала постоянным
гостем нанаших лицах.
Ты стал смыслом всей нашей жизни, мой сын.Ты — самое ценное,
что у меня есть.
Repost from ангел-хранитель
هر خاطره تپش خاموش جانیست
که هنوز در گذشته میتپد.
در بادهای سرد و خاموش شب؛ بادی که همچون دستی بیرحم مرا از اکنون میرباید و به ژرفای گذشتهای تبعید میکند که دیگر وجود ندارد صدای پای خاطرهها را میشنوم؛ صدای قدمهایی که روزگاری در کنارم بودند اما اکنون در مهی غلیظ و در غباری که از فراموشی ساخته شده ناپدید گشتهاند. هر کوچه و خیابانی که از آن عبور میکنم، همچون آینه ای شکسته، تصویری محو از روزهای دور را باز میتاباند؛ روزهایی که بازگشتی در کارشان نیست. زمان این جلاد خاموش، همچون گردابی بیانتها مرا به سوی فراموشی میکشاند؛ و چه تناقض هولناکیست که آنچه باید فراموش شود در ژرفای وجودم جاودانه مانده و آنچه باید جاودانه میماند در تاریکی محو شده است. من در میان خاطرات همچون زندانی در قفسی بی انتها گرفتارم؛ قفسی که میلههایش را از حسرت و سایه و سکوت ساختهاند. خاطرات مرا به اعماق خود فرو میکشند؛ همچون موجوداتی گرسنه که بر جان آدمی چنگ میزنند؛ در این اعماق من تنها شاهد خاموشی هستم؛ شاهد لبخندهایی که دیگر باز نمیگردند، صداهایی که در خلأ محو شدهاند و دستهایی که هیچگاه دوباره در دستانم قرار نخواهند گرفت. و این است عذاب انسان؛ زیستن در لحظهای که دیگر وجود ندارد و زندگی کردن در گذشتهای که همچون فیلمی بیپایان بر پردهی تاریک ذهن پخش میشود؛ و هر بار من همان تماشاچی تنها هستم؛ محکوم به دیدن دوبارهی چیزی که میدانم دیگر هیچگاه رخ نخواهد داد. اما خاطرات، چه شیرین و چه تلخ، چونان زخمی پنهاناند؛ زخمی که در زیر پوست نفس میکشد و هر لحظه، آهسته و بیرحم، انسان را از درون میجود؛ آنها انزوا را خانه میکنند و انسان را همچون حیوانی درنده و سرگشته در قفس خود اسیر میسازند. نامش را میتوان زنده زنده سوختن گذاشت؛ سوختنی بی صدا اما عميق. آنها تا واپسین دم حیات همچون سایهای لجوج بر جان میمانند و هر بار با لمسشان زخم تازهای در دل باز میشود. میتوان به فیلمی تشبیه کرد که گاه و بیگاه در تاریکترین سالنهای ذهن به نمایش در میآید؛ و تو تنها تماشاگری هستی که هر بار بیآنکه بخواهی بر صندلی مینشینی و لحظه لحظهی آن را با چشمانی پر از حسرت باز میبینی؛ چون آن تصاویر آخرین دارایی توست. هر چه هم وانمود کنم خاطراتم را دفن کردهام، ناگهان چونان روحی بی قرار از خاک فراموشی بیرون میخزند و مرا مییابند؛ مانند فرشتهی مرگ در برابرم قد میکشند و یادم میآورند که انکار هرگز به قدرت حقیقت نیست. چونان رودی بیقرار در رگهایم جاری میشوند؛ مرا آهسته و بیصدا، اما پیوسته میفرسایند. زجرآورند آری، اما همین زجر، همین شعلهی سوزان، آخرين دارايی من است؛ و شاید همین درد سوزان است که هنوز مرا به زندگی زنجیر کرده و از سقوط کامل باز میدارد. این رنج همان قلبیست که هنوز میتپد؛ همان نفس آخر امید است که نمیگذارد تمام شوم. خاطرات با تمام زهرشان گاهی تنها دلیل ادامه دادن ما هستند؛ سایهای که هر چند ما را میسوزاند؛ اما در تاریکی آخرین نشانی نور است.در نهایت تنها چیزی که برایم باقی میماند صدای پای خاطرههاست. آدمها میروند؛ اما رد رفتنشان سالها بعد هم هنوز در قلب آدم قدم میزند.
Repost from farfalla • چک؟
𝘔𝘶𝘺 𝘣𝘰𝘯𝘪𝘵𝘢, 𝘵ú 𝘲𝘶𝘪𝘦𝘳𝘦𝘴 𝘦𝘴𝘵𝘢𝘳 𝘣𝘺 𝘮𝘺 𝘴𝘪𝘥𝘦
𝘚𝘩𝘦 𝘮𝘪𝘨𝘩𝘵 𝘮𝘢𝘬𝘦 𝘮𝘦 𝘴𝘵𝘢𝘺 𝘪𝘯 𝘧𝘰𝘳 𝘵𝘩𝘦 𝘯𝘪𝘨𝘩𝘵
#aesthetic | #myedit
死 ‹ 𝟦𝟦𝟦 › ៹
﹫𝚮ꤕᥣᥣ ⤿ #JACKSON
