مرثیه فرمانده.
Open in Telegram
درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
495
Subscribers
No data24 hours
-217 days
+12430 days
Posts Archive
شاید آنوقت بفهمید بعضی آدمها، پیش از آنکه از دنیا بروند، بارها در سکوتشان جان دادهاند؛ و با این حال، هر بار دوباره برخاستهاند تا یک صفحهی دیگر بنویسند.
وقتی باران گرفت، وقتی بوی کاغذ ِکهنه آمد، یا وقتی جملهای آنقدر واقعی بود که گلویتان را فشرد، یادی از او بکنید.
او بیش از آنچه حقش بود، داغ دید. بیش از آنچه باید، از دست داد. و با این حال، هیچوقت اجازه نداد تلخی ِجهان، آخرین چیزی باشد که از او به جا میماند. برای همین، رنجش را به کلمه تبدیل کرد؛ شاید کسی، جایی، میان سطرهایش خودش را پیدا کند و احساس نکند تنهاست.
او باور داشت آدمها همیشه با گلوله نمیمیرند؛ بعضیها خیلی زودتر، با یک خبر، یک نبودن یا یک خداحافظی ِناتمام، چیزی در وجودشان دفن میشود و بعد از آن، فقط راه رفتن را ادامه میدهند.
آخرش یا فرار میکنی؛ یا تبدیل به داستانی میشی که بقیه ازش درس عبرت میگیرن.
تاب ِماندن نیست. انگار سنگینی تمام ِاین آبها بر سینهام نشسته. تنها آرزویم این است که پیش از خاموشی چشمانم، یکبار دیگر، آن گرمای ِمألوف دستانت را بازیابم.
پنجههایت را به من برسان. نگذار که این سکوت ِابدی، آخرین کلام میان ما باشد. نگذار که در این ظلمت، از خاطرم محو شوی.
سرمای این اعماق، بند بند وجودم را از هم میگسلد. ژنرال، انگار که دارم در آغوش سرد نیستی، از دستان ِتو رها میشوم.
