کافه مستاجر پلاک ۱۲
Open in Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 827
Subscribers
+824 hours
+567 days
+9930 days
Posts Archive
1 826
از اونجایی که نیاز دارم فعالیتم رو بیشتر کنم و انگیزهای پیدا کنم تا فعالیتم رو ادامه بدم بلکه یک درصد شانسی داشته باشم تا اینجا رو هم بسازم و بهش عادت کنم، تصمیم گرفتم معرفیِ فیلم و سریالها رو دوباره شروع کنم. علاوه بر اون، پروژهی رادیو پلاک ۱۲ که در چنل قبلیم بود رو میخوام اینجا از صفر شروع کنم. به اسمِ " پلیلیستِ پلاکِ ۱۲ " شاید همین فعالیتِ کوچیک، کمکم تبدیل به فعالیتهای بزرگتری بشن.
1 826
سعی کنید در موقعیتهای حساسِ زندگیتون، بتونید منطقی حرف بزنید. منطقی رفتار کنید. منطقی فکر کنید، و منطقی جواب بدید. خیلی جاها، چون نتونستم منطقی باشم و احساسی بودنم خیلی سریع جای منطق رو گرفت، باخت دادم. خرج کردنِ احساسات خوبه، ولی در زمان و مکانِ مناسبش. اگه نتونی درست از منطق و احساست به موقع استفاده کنی، یه جایی خودت رو قربانیِ احساسی رفتار کردنت میکنی. از ما گفتن بود.
1 826
تا حالا توی زندگیم انقدر احساسِ اضافه بودن نداشتم. اضافه بودن توی جمعها، توی موقعیتها، همهجا. اگر قابلیتِ اجرای طلسمها رو داشتم، احتمالاً اولین طلسمی که روی اطرافیانم اجرا میکردم، طلسمِ فراموشی بود. طوری که همه برای همیشه بتونن فراموشم کنن. هرچند نیازی به اجرای طلسمِ فراموشی نیست، در هر صورت قراره برای همیشه فراموشم کنن.
1 826
تاحالا شده از بزرگسالی خسته بشید، و از درون بچه بشید؟ بچهی غمگینی که با تمامِ وجودش دلش لوس شدن، محبت دیدن، و ناز شدن بخواد؟
1 826
صبح بخیر. درسته که دیشب زود خوابیدم ولی انتظار داشتم هشتِ صبح بیدار بشم نه پنجِ صبح. یه جوری گشنهی صبحونهام که اگر در یک رستورانِ سلفسرویس بودم، تمامِ آیتمهای صبحانهی موجود رو میبلعیدم. ای کاش صبحونه حاضر بود.
1 826
[ دختربچه ]
.
"از چهرهام بدم میاد. از صورتم متنفرم… از این آینهای که هر روز یه نگاهی بهش میندازم. آخه وقتی این شکلیام، دوست داشتنِ خودم خیلی سخته. شاید یه روز حس کنم خوشگلتر شدم… یه روز… راستی، نمیشه یه زامبی بیاد مغزمو بخوره؟ بلکه این فکرای لعنتی دیوونم نکنن؟ دیگه خیلی دیر شده؟ دیشب ساعتها نشستم خودمو زیر و رو کردم… آخرش فهمیدم… من هیچوقت از اون دخترای خوشگلی نبودم که همه عاشقشون میشن. میشه صورتم عوض بشه؟ میشه فرمِ بدنم عوض بشه؟ میشه طرزِ فکر تو نسبت به من عوض بشه؟ شاید اون موقع حس کنم خوشگلم. اگه برام مهم نبود تو چی فکر میکنی… شاید حالم بهتر بود. ولی مهمه… خیلی هم مهمه. اینکه تو دربارهم چی فکر میکنی… و وقتی نگام میکنی، چی میبینی."
.
[ زامبی ]
.
"هی دختر کوچولو… تو درخواست کردی که یه زامبی بیاد و مغزتو بخوره. ولی… نه. من هیچوقت مغزتو نمیخورم. من اون فکرایی رو میخورم که بهت میگن خوشگل نیستی. هر آینهای که بهت دروغ گفته رو خرد میکنم و میجوئم. هر صدایی که باعث شده، یا حس کنی زیادی هستی، یا هیچوقت کافی نیستی رو... همهشونو قورت میدم. چون با اینکه این چشمای مُردهی من دیگه جون ندارن… هنوزم فکر میکنم تو قشنگی. خندهداره، نه؟ این منم که مُردهام… ولی این تویی که یادت رفته چقدر زندهای. اگه یه بار دیگه فرصتِ زندگی داشتم، بیشتر لبخند میزدم. بلندتر میخندیدم. حتی وقتی مسخره به نظر میرسیدم، بازم میرقصیدم. دیگه از غریبهها نمیپرسیدم «من کافیام یا نه؟» صورتمو دوست داشتم… حتی اون روزایی که خسته و بیحال به نظر میرسید. بیشتر مینوشتم… فقط چون دلم میخواست کسی بخونه، و صبر میکردم… برای کسی که همون بارِ اول، وقتی منو میبینه، لبخند بزنه. نه چون بینقصم… فقط چون خودمم. پس مغزتو برای خودت نگه دار. نوشتههاتم نگه دار. لبخندتم نگه دار… حتی اگه بعضی وقتا پشتِ غم قایم بشه. فقط بذار اون فکرای زشت و لعنتی رو با خودم ببرم. چون از بین همهی چیزایی که میبینم… تنها چیزی که واقعاً زشته، همون فکرهاست. راستی… مغزها اونقدرام که فکر میکنی، ارزش ندارن."
1 826
از هرچیزی که فراموش بشه، بدم میاد. اگه تولدم فراموش بشه، بدم میاد. اگه خوبی کنی و یادشون بره بدم میاد. اگه مُردهها فراموش بشن، بدم میاد، اگه زندهها فراموش بشن هم بدم میاد. اگه ملاقاتم، هم صحبت شدنم، سر زدن به کسایی که دوستشون داریم فراموش بشه، بدم میاد. اگه خاطراتِ خوبمون، گذشتهمون، هرچیزی که بینمون بود فراموش بشه بدم میاد. اگه یادت بره چه بلاهایی سرمون اومد، بدم میاد، همونقدر که اگه یادت بره چیا باعث شد به اینجا برسی و موفق بشی هم بدم میاد. اگه خندههات فراموش بشن بدم میاد، همونقدر که اگه غمت فراموش بشه بدم میاد. اگه ذوق کور بشه و دلیلِ ناراحتی بیارزش شمرده بشه، بدم میاد. اگه منو یادت بره، ما رو یادت بره، بری و برای همیشه خدافظی کنی، بدم میاد. از هرچی رفتنه بدم میاد، همونقدر که از بهزور بودن بدم میاد و در نهایت، از هرچیزی که فراموش بشه چند برابر بیشتر بدم میاد.
1 826
دیشب و امروز خیلی قشنگ بود. تا صبح بیدار بودن، فیلم دیدن، تماشای طلوعِ آفتاب و صبح زودِ جمعه کافه رفتن با رفیق، از اون اتفاقهایی بود که لذتش و حالِ خوبش رو یادم رفته بود.
1 826
به عنوانِ یک آدمِ فیزیکی و تاچپرسن، نیازم به بغل شدن و لمس شدن رو با تمامِ وجودم احساس میکنم، طوری که انگار ذرهذرهی وجودم به یک بغلِ عمیق، و طولانی نیاز داره. انقدر زیاد که اگه این بغل نشدن و لمس نشدنم یه ذره دیگه ادامه پیدا کنه، مطمئنم خشک میشم و تمامِ احساساتِ درونیم پوسیده میشن.
1 826
سر صبحی یک رهگذر داشت دنبالِ اتوبوس میدوئید، سرِ خیابونی که نه جایی برای ایستگاه اتوبوس بود نه نگه داشتن. با این حال اتوبوس با دیدنِ رهگذری که داشت با لبخند میدوئید و دست تکون میداد نگه داشت، در رو باز کرد و گفت بپر بالا. رهگذر ذوقزده گفت دمت گرم، و سوار شد. در مسیرِ برگشت پشتِ موتورِ رفیقم نشسته بودیم و غرق در صحبت بودیم. وسطِ حرفش دو بار عطسه کرد. یک موتوریِ دیگه از کنارش رد شد. داد زد و گفت عافیت باشه. رفیقم تشکر کرد، لبخند زد، و حالش خوب شد. حالِ جفتمون خوب شد، انقدر حالمون خوب شد که یادمون رفت چی داشتیم میگفتیم. ما مردمی بودیم که توی این دوره زمونه حیف شدیم. اگر شرایط یه ذره بهتر بود، حالمون یه ذره بهتر بود، و خوشحالتر بودیم، تبدیل میشدیم به بامعرفتترین آدمها. حیف شدیم توی این دوره زمونه. خیلی حیف شدیم.
1 826
عجیبه که هرچی زندگی جلوتر میره و بزرگتر میشی بیشتر به این نتیجه میرسی که دغدغههای قبلیت چقدر بیارزش بودن، حتی اگه توی اون دوره لازم داشتی همچین دغدغههایی داشته باشی، ولی بازهم وقتی بزرگتر میشی و به قبلیها فکر میکنی به خودت میگی خب که چی؟ خیلی عجیبه. یهو به خودت میای و میگی من واقعاً سر اون فکرها و تصمیمهای احمقانه داشتم حرص میخوردم و با خودم میجنگیدم؟ از یه جایی به بعد آدم به این نتیجه میرسه که طرزِ فکرش رو باید تغییر بده. سبکِ زندگیش رو باید تغییر بده. روابط و اهدافش و مدلش رو باید تغییر بده. بلکه بعداً وقتی به گذشته نگاه میکنه از هرچیزی که گذروند پشیمون نشه. زندگی کوتاهه و هر تصمیمی، هر انتخابی، هر مسیری یا تبدیل میشه به یک عمر افتخار و راحتی و حالِ خوب، یا یک عمر پشیمونی، و امان از اون یک عمر پشیمونی.
1 826
رسماً دارم طبقِ ساعتِ آمریکا زندگی میکنم. یه جوری شبها بیدارم و در طولِ روز خوابم که انگار روزها هیچ زندگیای در جریان نیست و همون شب زندگی کردن کافیه. ولی تَهِ دلم راضیام. تا ابد شب پرسن هستم و از روز و نورِ خورشید بیزار.
1 826
توی این دوره زمونه، مردم میرن دیت، در همون دیدارِ اول وارد رابطه میشن. اونوقت من و تو، در فصلِ دهم از قسمتِ پنجمِ زندگیمون. نه تنها هیچ اتفاقی نمیوفته بلکه نویسندههامون انقدر نمیدونن چیکار کنن رندوم شِت یک سری کاراکتر از فصلهای قبلی میارن. کمکم دارم به این نتیجه میرسم... درواقع مطمئن میشم، که مشکل از منه.
1 826
آقا داییم اون سه ماهِ جنگ دهنِ ما رو با تحلیلاش سرویس کرد انقدر هی اخبار میخوند، هی پای تلوزیون بود، هی تحلیل میکرد، هی نظر میداد، هی بحث میکرد، امروز بهم زنگ زد یه سوالِ نرمافزاری داشت، ازش پرسیدم از جنگ چه خبر؟ میگه هر گُهی میخوان بخورن، من دیگه اخبار نه میبینم نه میخونم :)))))))
