en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

Open in Telegram

سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه می‌نویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلم‌ها، شب‌های طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشته‌ها، پلی‌لیست‌ها، و هر چیزی رو پیدا می‌کنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
2 305
Subscribers
+524 hours
+627 days
+22130 days
Posts Archive
کنکورم عقب بندازید. ممنون.

به حدی مسخره شده که با هرکی حرف می‌زنم دیگه براش فرقی نمی‌کنه جنگه یا نه، براش مهم نیست می‌زنه یا نه، اکثراً می‌گن: "زودتر بزنه راحت شیم." خب قرار نبود به جایی برسیم که بگیم "بزنه راحت بشیم." هرچی ذوق و شوق داشتیم کور شده. خسته شدیم. هرچی آرزو داشتیم بگا رفت. مطمئنم فردای روزی که اوضاع درست بشه و بالاخره یه اتفاقی بیوفته که به نفعِ ما بشه دیگه بی‌ حسیم بعد از این همه بگایی‌ای که کشیدیم. سر شدیم. حقمون نبود اولِ جَوونی، توی اوجِ برنامه‌ریزی برای زندگی و اهداف و آرزوهامون بشیم بازیچه‌ی سیاستِ یه مُشت احمقی که خودشونم نمی‌دونن چه غلطی دارن می‌کنن. نمی‌فهمم من و تو چرا باید این وَرِ دنیا تو خاورمیانه جر بخوریم و منتظر بمب‌باران باشیم بعد یه نفر اون‌ طرفِ دنیا نه می‌دونه جنگ چیه، نه می‌دونه خاورمیانه چیه، نه می‌دونه زنده موندن توی این شرایط چیه و در شادترین حالتِ ممکن داره زندگی‌شو می‌کنه. زهرمار خب.

این دیگه جنگ‌ نیست. دعواهاشون بچه‌گونه شده. خاله بازی شده. مسخره و حوصله‌سر بر شده. قشنگ شبیهِ جر و بحث‌های خاله زنکیه. اخبار رو که می‌خونم دلم می‌خواد برینم تو تنگه و بشاشم رو هیکلِ همشون. آبروی هرچی جنگ و سیاسته رو بردن با این عن بازیا. یادتونه بچه بودیم توی کوچه با بقیه بازی می‌کردیم، با یکی دعوامون می‌شد رفتار و واکنشمون چه شکلی بود؟ دقیقاً مثلِ همونه. ریدی ترامپ واقعاً.

بعضی شب‌ها قرار نیست اتفاق خاصی بیفته. نه قراره یکی برگرده، نه قراره یه پیام بیاد، نه قراره زندگی یهو از فردا درست بشه. بعضی شب‌ها فقط باید چراغِ کوچیکِ یه کافه روشن باشه، یه آهنگِ آروم پخش بشه، و یکی یه گوشه‌ی دنیا بدونه که تنها کسی نیست که هنوز بیداره. اگه امشب خوابت نمی‌بره، خودت رو بابتش سرزنش نکن. شاید فقط دلت هنوز با امروز تسویه‌حساب نکرده. چایی سرد می‌شه، شهر ساکت‌تر می‌شه، و بالاخره یه جایی، بینِ ساعت دو و سه، فکرها هم خسته می‌شن. تا اون موقع… صندلیِ کنارِ پنجره برای توئه.

آهنگا رو جداگانه می‌تونید توی این کانال دانلود کنید.

ep2.mp381.96 MB

دنیای موازی‌ای رو تصور می‌کنم که نه برام فضای مجازی مهمه، نه اینترنت، نه جنگ، نه خاورمیانه، نه هیچکدوم از اتفاقاتِ جهان، مهم
دنیای موازی‌ای رو تصور می‌کنم که نه برام فضای مجازی مهمه، نه اینترنت، نه جنگ، نه خاورمیانه، نه هیچکدوم از اتفاقاتِ جهان، مهم نیستن، و فقط " ما " مهمیم، رابطه‌ای که داریم، عشقی که بینمون هست، زندگی‌ای که به همدیگه قول دادیم برای هم بسازیم و تمومِ خاطراتِ ارزشمندی که هر دومون رو کنارِ هم‌، به این نقطه رسوندن. . #پلی‌لیست_پلاک۱۲

نمی‌دونم چقدر‌ دوستش داشتید، صرفاً خواستم بگم قسمتِ دومش در حالِ تدوینه.

توی سوپری در حالِ خرید بودم. یک مادر با دختربچه‌ش داشت خرید می‌کرد. مادر به دخترش گفت: "سلام کن خستگیِ عمو در بره." دختربچه با ذوق گفت: "سلام عمو." و دست تکون داد. صاحب مغازه با لبخند گفت: "سلام عزیزم." خریداش تموم شد و موقع رفتن گفت: "تشکر کردی مامان؟" و دختربچه گفت: "ممنون عمو." و صاحب‌مغازه گفت: "خواهش می‌کنم عزیزم." و یه شکلات به دختربچه داد. مادرش گفت: "بردار مامان، دیدی وقتی با مردم مهربونی‌ چقدر آدما خوشحال‌تر می‌شن و بیشتر دوسِت دارن؟" خواهر، هرجا هستی دمت گرم. واقعاً دمت گرم. قشنگ‌ترین شیوه‌ی تربیت و تدریسِ مهربونی‌ای بود که دیدم. هم حالِ منو خوب کردی هم صاحب‌مغازه رو.

منتظرِ اسنپ بودم خودش تصمیم گرفت بیاد پیشم بخوابه، مُردم براش. الانم سرشو چسبونده به پام :')

امروز رو باهام مهربون باشید و رو مخم نرید. اعصاب ندارم.

یعنی چی که این همه غم‌ و خشم و حرص رو باید تنهایی تحمل کنی؟ یه نفر باید باشه که بعد از یه روزِ اعصاب خرد کن بری پیشش، غر بزنی، خودتو لوس کنی تا اونم قربون صدقت بره، بغلت کنه، بوجی موجیت کنه بلکه حالت بهتر بشه. دختر پسر هم نداره.

آپدیت: وَرَمِ پلکِ پایینِ چشمم به نسبتِ روزِ اولی که باز نمی‌شد و بادمجون زیرش چال شده بود خیلی بهتر شده. الان صرفاً طوری کم‌رنگ شده که انگار پشه زده. ولی بازم جاش مونده. خیلی زشت شده. تا وقتی خوب نشه و ظاهرم مثلِ قبل نشه بیرون نمیام و همه‌ رو می‌پیچونم.

من هی می‌گم اینا دیلی دارن می‌گید نه. یک هفته‌س دارن جنوبو جر می‌دن ایران تازه داره خودشو آماده می‌کنه. فکر کنم حتی عباس خودشم به قالیباف می‌گفت: "داداش تا وقتی پایتخت رو نزدن جدی نیست قضیه."

توی تهران بخوای بگوزی هم قبلش باید پشت ِ ترافیک گیر کنی.

اینکه تابستون فن باشی و زمستون رو دوست نداشته باشی و از سرما بدت بیاد رو درک می‌کنم ولی اینکه از این هوا لذت ببری رو هیچ‌جوره درک نمی‌کنم، چون به قولِ اشکان این دیگه هوای گرم نیست. این هوا تُخمیه. لجنه. کثافتِ خالصه. گُهه. گُه. بپذیر که هیچ‌چیزِ این حجم از گرما لذت‌بخش نیست و انقدر بحث نکن باهام.

اسمِ امروز رو عملیاتِ خارج شدن از اکانت‌ها می‌ذارم. سر صبحی بیدار شدم دیدم اکانتِ Suno خیلی سرخود تصمیم گرفت بنده رو خارج کنه و هرکاری کردم گفت Couldn't verify that's you، با اینکه ایمیلم روی همه‌ چی باز بود. بعدش رفتم توی سایتِ سنجش کارتِ ورود به جلسه رو بگیرم. هرچی گشتم کد ورود به جلسه‌م رو پیدا نکردم، نه توی پیام‌هام بود نه هیچ‌جای دیگه، با بدبختی با پشتیبانی تماس گرفتم و تونستم کد و شماره پیگیری پرونده‌ام رو پیدا کنم و آزمونم افتاد پنجشنبه صبح. رفتم توی App store، دیدم حتی از اونجاهم خارج شدم. شانس آوردم رمزِ ورود رو یه‌جا نوشته بودم و سوالِ اصلی اینه که چرا این چیزا فقط برای من اتفاق میوفته و انقدر از اکانت‌هام خارج می‌شم؟ یعنی فقط شانس آوردم ایمیلِ پشتیبانی و بک‌آپ و Security code و همه چی داشتم وگرنه الان به هیچیم دسترسی نداشتم بخاطر فراموشیِ رمزِ عبور و هرچی که هست. از ساعت یازدهِ صبح درگیرِ این چیزا بودم. انقدر حرص خوردم که کارد می‌‌زدی خونم در نمیومد. از یه جایی به بعد به این نتیجه رسیدم حرص خوردن فایده نداره. با صبر و تحملِ بسیار زیاد همه چی درست شد و به نتیجه رسید. به غیر از اکانتِ suno که اون خیلی مهم نیست. به پشتیبانی‌ش پیام دادم. سریع جواب داد و گفت نگران نباش، تیم پشتیبانی بررسی می‌کنه ببینه مشکل دقیقاً چیه و بهت جواب می‌ده. خاک بر سرت آقای تلگرام. یاد بگیر. اون‌وقت تو یه چنل رو نتونستی برگردونی بهم و هنوز که هنوزه جوابمو ندادی. خاک بر سرت.

به معنای واقعیِ کلمه عاشقِ این فیلم شدم. بعضی دنیاها فقط بزرگن. بعضی دنیاها، عظمتِ واقعیِ کیهان رو یادت میارن. این فیلم از اون دسته آثاره. اگر از فیلم‌هایی مشابه Interstellar, The Martian, Gravity, Arrival, Passengers خوشت میاد، از این فیلم هم لذت ببری. داستانی که از یک مأموریتِ فضایی شروع می‌شه، اما خیلی زود تبدیل می‌شه به قصه‌ای درباره‌ی امید، علم، تنهایی و همکاری؛ حتی وقتی فاصله‌ها، به اندازه‌ی چندین سالِ نوری باشن. چیزی که این فیلم رو برای من خاص کرد، این بود که فضا رو فقط به‌عنوانِ یک پس‌زمینه نشون نمی‌ده. فضا، خودش یکی از شخصیت‌های داستانه. جایی بی‌انتها، ناشناخته و گاهی ترسناک؛ جایی که هر تصمیم، هر کشف و هر اشتباه، می‌تونه سرنوشتِ همه‌چیز رو تغییر بده. اما با وجود تمامِ عظمتِ کیهان، قلبِ داستان درباره‌ی چیزِ ساده‌تریه: اینکه حتی در دورترین نقطه‌ی جهان هم، امید می‌تونه زنده بمونه. از اون دنیاهاییه که موقع تماشاش، مدام حس می‌کنی خودت هم کنارِ پنجره‌ی سفینه وایسادی و داری به ستاره‌هایی نگاه می‌کنی که هیچ‌وقت کسی ندیده. و وقتی فیلم تموم می‌شه، شاید بیشتر از هر چیز، به این فکر کنی که جهان چقدر بزرگ‌تر از تصور ماست… و با این حال، مهربونی، کنجکاوی و دوستی، هنوز هم می‌تونن جهانی‌ترین زبانِ ممکن باشن. بعضی فیلم‌ها تو رو به یک شهر یا یک سرزمینِ خیالی می‌برن. این فیلم تو رو به خودِ کیهان می‌بره.

" آشتی با سینما. " _ بخشِ اول. . #آشتی_با_سینما
" آشتی با سینما. " _ بخشِ اول. . #آشتی_با_سینما